طنزكدۀ كتابگذار اعظم
آنجا که بود دغدغه شان نان و کباب * دیوانه بود هر که برد نام کتاب

 

می‌ترسم!

منتشر شده در: بچه مشد (شماره 70)

توضیح: متاسفانه به دلیل اشتباهی که در صفحه آرائی نشریه رخ داده، مصرع های شش بیت از این شعر جابجا چاپ شده و به ساختار مفهومی آن لطمه وارد شده است. در زیر، شکل درست این شعر منتشر می شود.

 

ز کُُخ‌ریزان دارای مخ بیمار می‌ترسم                      و از فکر اسید و رنجش و آزار می‌ترسم

من از پالم و هوای کوچه و خورد و خوراک خود        و از آن حلقه‌های دودی سیگار می‌ترسم

اگرچه گاه گاهی دلهره گیرم ز آزادی                    ولی از هر چه باشد در پی‌اش اجبار می‌ترسم

نمی‌دانم که باور می‌کنی این گفته را یا نه             ولی گاهی شده از نیکی و ایثار می‌ترسم

من از بورسیّه و وام و ز اخذ پول یارانه                  و از وراجی یک عده‌ی بیکار می‌ترسم

چو هر ماهی شود آغاز، با جیبی پر از خالی            ز صاحب‌خانه‌ی بدجنس خود، بسیار می‌ترسم

اگرچه داد آماری ز ارزانی قیمت‌ها                      ولی حالم شده جوری که از آمار می‌ترسم

گدای کوچه شلوارش دو تا شد آخر عمری           من بیچاره از این یک عدد شلوار می‌ترسم

نمی‌دانم چه سِرّی باشد اندر چهره بانو                که رو در رو نگاهم می‌کند هر بار، می‌ترسم

عمل کرده چو یار دلنوازم بینی خود را                من از آن بینی گردیده چون منقار می‌ترسم

نه اینکه ترسم از دلدار باشد دائمی، اما               از آن لحظه که دارد می‌رود بازار می‌ترسم

خلاصه، بیشتر از هرچه ترس و وحشتی، حقّا!       من از جیغ بنفش و اخم و تخم یار می‌ترسم!

 


برچسب‌ها: شعر طنز, اسیدپاشی, وام, بورسیه, یارانه

ارسال در تاريخ چهارشنبه یکم بهمن 1393 توسط کتـــابگذار اعظـــــم

پیج رنک

دانلود آهنگ