ویژهنامه طنـز نوروزی سـال1392

با سلام و تبریک پیشاپیش سال نو خدمت همه شما عزیزان. طبق عادت هر ساله ویژهنامه نوروزی وبلاگ طنزکده کتابگذار اعظم را با آثار طنازانه دوستان گلم تقدیم شما بزرگواران می کنم. از همه دوستانی که زحمت کشیده و در این ویژه نامه قلم زدند تشکر می کنم و برای همه آرزوی سالی خوش و همراه با سلامت و بهروزی دارم.
..................................................................................
عیدی
کتابگذار اعظم

انگاری بوی عید نوروز میاد دلم واسه عیدی زده لک، زیاد
عیدی اگه نقدی باشه بهتره مِلک و زمین اگه باشه برتره
سکه که هر روز می ره بالا پایین یکی بیاد برام بگیره ماشین
عیبی نداره عزیزم، قانعم! پراید بگیر، عمرا اگه مانعم!
عیدی دلم یه چیز سنگین می خواد دعای من حسابی آمین می خواد!
دلم می خواد چندین هزارتا دلار یکی بده بگه تو جیبت بذار!
منم نپرسم که چیه ماجرا اعدام نشم یهو برم ماورا؟!
خوب دیگه این جوری به من زُل نزن یه چوب بدم بگیر منو خوب بزن!
عیدی ازت نخواستم ای نازنین به پا نکن سکته! بیفتی زمین
فقط یه خواهش دارم از تو عزیز بین من و زنم تو آتیش نریز
یه بار دیگه نشی مَلَک عذاب! عیدی واسه من بیاری یک کتاب!
..................................................................................
شش سکانس از قبیلۀ کتابگذاران در سالی که گذشت
امیر ریسمانباف (ناراحت الدوله)
پیش نوشت: هر گونه تشابه اسمی در این متن، کاملاً عمدی بوده و به قصد درآوردن لج همه در فقدان آجیل نوروزی صورت گرفته است.
سکانس اول: یکشنبه، سیزدهم نوروز 1391، نحسی اسم کتابگذاری از قبیله به در شد و «ابراهیم آقای تخریب چی» خبر دادند که زین پس کتابگذاری به مهندسی ناوبری اطلاعات تغییر نام یافت.
واکنش1:
- الو خواهر جون سلام! خبر رو شنیدی؟
- آره خواهر جون! دیگه راحت شدیم! بس که این مهران مدیری ذلیل شده توی سریال هاش، اسم کتابگذاری رو مسخره می کرد، دق مرگ شدیم!
- وا؟! دور از جون خواهر جون! خدا خودش رو مرگ بده! کور و ذلیل شه با این دیالوگ های مسخره اش! نمی دونم چرا هر ننه بابا گدایی که پاشو میذاره رادیو تلویزیون، دو روزه فکر می کنه که خیلی آدمه!
- ولش کن حالا! مرده شور ترکیبشو ببرن! از فرداست که هی چپ و راست واسمون خواستگار بیاد! هر چی نباشه مهندسی می خونیم دیگه!
- فکر شو بکن!...
واکنش2: «آقا محمدخان گریان»، خندان خندان اشک همه را درآورد؛ و در مقاله ای فیلسوفانه، مادر اپیستمولوژی، سایکولوژی، آنتولوژی، اینفورمولوژی و به ویژه گناستولوژی را به عزای قبیلۀ کتابگذاران نشاند و به روشی علمی، عقدهای بودن جمیع و تک تک افراد قبیله را تبیین و تفسیر کرد. او همچنین مادر و سایر بستگان استراتژیک برادر متعهّد فروید را نیز به عزای نظریه اش نشاند؛ و فروید را چهرۀ منفور سال قبیلۀ کتابگذاران نمود...
واکنش3: «ابراهیم آقای تخریب چی» با تخریب رؤیای قشنگ خواستگاران مهندس جهت خواهران قبیله و تریپ شلختگی- مهندسی جهت برادران قبیله، اعلام کرد که آنچه نوشته، دروغ سیزدهی بیش نبوده است. امّا بی تفاوت به این خبر، از یک طرف، «آقا محمد خان گریان»، همچنان در حال استناد به نظریات فروید است و اعضای قبیله در حال نفرین و فحش های استراتژیک به مهران مدیری.
سکانس دوم: «میرزا جعفر استنادی اصل منطقه ای» در مصاحبه ای اعلام می کند: دقیقاً مثل قطعنامه هایی که با پدرسوختگی تمام بدون رأی مخالف، قطعنامه دان ها را پاره می کنند؛ کتابگذاری بدون حتی یک رأی مخالف به «بالش شناسی» تغییر نام یافت.
واکنش1:
- الو خواهر جون سلام! خبر رو شنیدی؟
- آره خواهر جون! مطمئنی این یکی دیگه راسته!
- آره فال حافظ گرفتم خوب اومد! این یکی دیگه راست راسته!
- مطمئنی؟ می ترسم شنگول بازی دربیارم؛ این بار «آقا محمدخان» به جای فروید به نظرات داروین استناد بده، توی مقاله اش اپیستمولوژی و سایکولوژی میمون ها رو تبیین کنه!
- ا وا خاک به سرم! پس بذار تا ببینیم رؤسای قبیله چی میگن؟!
واکنش2:
- الو خواهر جون سلام! خبر رو شنیدی؟
- آره خواهر جون! آخه «بالش شناسی» هم شد اسم؟!
- بابا به حرف این «میرزا داریوش تازه پدر شده» گوش نده! این «داریوش میرزا» عادتشه از همه چیز ایراد می گیره. از روسای قبیله گرفته تا اسم جدید و .... به نظر من که بد هم نمیگن! من خودم پشت میز امانت کتابخونه مون با گل های مصنوعی یه مخفیگاه درست کردم واسۀ خوابیدن؛ از مخفیگاه صدام هم بهتر جواب میده! یه بالش هم از خونه آوردم، هر دو ساعت با کتابگذارای دیگه، شیفت عوض می کنیم.
- عجب؟! من هی میگم بالش چه ربطی به کتابگذاری داره!
واکنش3:
- الو سام!
- چاکر داش فری! حال شوما؟
- چه حالی چه احوالی؟ این کتابگذارا هم ما رو گذاشتن سر کار!
- بدخواه مدخواه داری بگو سه سوته جیگر باباشو میریزم بیرون!
- رفتم مدرک پی اچ دی رو بگیرم؛ می بینم باز توش نوشته کتابگذاری! جون داداش، آدم ال سی دی بگیره بهتره تا پی اچ دی! این کتابگذاری بی صاحاب شده ول کن ما نیست تو بمیری!
- غمت نباشه داش فری! عکس بده جنازه تحویل بگیر داداش!...
سکانس سوم: «میرزا ابراهیم» در حالی که اعصاب مصاب ندارد، در مناظره ای به طرف مقابل می گوید: بچه مزلّف! زیادی حرف بزنی دهن مهن واست نمی ذارم! با همین دستام سرت رو می کنم توی برگه دون چوبی تا خون بالا بیاری! زورت به چندتا جوجه کتابگذار رسیده! راست می گی به من زور بگو تا سه سوته ریختت رو شکل اجداد داروینیت کنم! مردی واستا بعد از برنامه، دم جام جم تا مادر فلسفه، منطق و مدیریت پادگانی رو به عزات بشونم! بیییییییییییییییب بییییییییییییییییییییب بییییییییییییییییب
در جوار مناظره، «خسرو خوبان» عضو انجمن مرکزی قبیلۀ کتابگذاران رو به دوربین می گوید: «منصور ذلیل مرده! حالا ما بی عمقیم! کور شی اگه دروغ می گی! جونم به مرگ شده، عمق ما از اقیانوس آرام هم بیشتره! خدا بهت مرگ بده ایشالله! فردا رو به چشم باباغوریت نبینی!
واکنش1: کتابگذار اعظم در جلا: ما در انجمن مان، اصلاً «خسرو خوبان» نداریم! هر چه هست «فرهاد کوهکن» می باشند. لذا هر گونه ارتباط نحوی، لغوی، معنوی، ظاهری و باطنی «خسرو خوبان» با این انجمن تکذیب می شود.
واکنش2: کتابگذار اعظم در خفا و با آه و نالۀ شاعرانه خطاب به «اوس منصور عمق یاب اصل واعظ» می فرمایند: «واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند».
واکنش3: برخی دیگر از رؤسای قبیله که از پهلوی «اوس منصور عمق یاب اصل واعظ» جم نمی خورند و حاضر به یک وجب هم فاصله گرفتن نیستند، بلافاصله در تماس های تلفنی با «اوس منصور عمق یاب اصل واعظ» ضمن تأکید بر این موضوع که همه چی آرومه... من چقدر خوشبختم!، اضافه می کنند:
«بگشا بند قبا تا بگشاید دل من که گشادی که مرا بود ز پهلوی تو بود»
سکانس چهارم: «میرزا داریوش تازه پدر شده» در بیانیۀ شدیداللحنی، رؤسای قبیله - تا حدّ دانشیاری - را مورد پرسش قرار می دهد. گویا نامبرده در جوّ اجلاس سران غیرمتعهّدها (نم) بیانیه اش را نوشته است. وی به همراه جمعی از «فردین مسلک»های حرفه در قبیله، اعلام استقلال می کنند.
واکنش1: «میرزا رحمت الله مشکل گشا»، پس از مطالعۀ بیانیه، مسیح وار، گل سرخی به «میرزا داریوش تازه پدر شده» اهداء می کند.
واکنش2: برادر ماهاتما گاندی از دیار باقی و برادر نلسون ماندلا از دیار فانی و نیز برادر ناتنی فردین از دیار مابین فانی و باقی با ارسال پیام های جداگانه ای خطاب به «میرزا رحمت الله مشکل گشا» اعلام داشتند که رسماً در مرام کم آورده اند.
واکنش3: جمعی از اعضای قبیله، یک دست لباس به سیاق ماهاتما گاندی به عنوان هبه به محضر «میرزا رحمت الله مشکل گشا» ارسال می کنند. مقام منیع حراست بلافاصله نسبت به استفاده از این البسه هشدار می دهد.
سکانس پنجم: سال 91 سال «میرزا داریوش» بود؛ به نحوی که گفته می شود، همیشه پای میرزا داریوش در میان است. «میرزا داریوش تازه پدر شده» مشکوک به دوپینگ، دوباره در روزهای پایانی سال، آتشی به جان قبیله می اندازد و در شرایطی که همۀ اعضای قبیله مثل همیشه در «برهۀ حساس کنونی» به سر می برند؛ اعلام می کند که چهرۀ کتابگذاری سال را اعلام کنید.
واکنش1: دهن «قاسم میرزا» هنوز توی گروه بحث کتابگذاران باز نشده، به توسط «میرزا حمید پروژکتورالفکر» آسفالت و به بزرگراه تهران- قم، مشابهت می یابد. قاسم میرزا هم در راند بعدی، «شیرین»کاری «میرزا حمید پروژکتورالفکر» ]توضیح اورژانسی: منظور از شیرین کاری در اینجا، از نوع مسابقۀ محلّه ای آن نیست؛ بل از نوع نوبلی آن است[ را یادآور شده و میان دهان «میرزا حمید پروژکتورالفکر» و پهنای آسفالت باند فرودگاه مهرآباد، رابطۀ معناداری برقرار می کند؛ آن هم با اطمینان 99/99 درصد. پهنای باند آسفالت شده به حدّی است که پهپادهای بی صاحاب شدۀ آمریکا هم برای فرود روی آن اعلام آمادگی می کنند.
واکنش2: همۀ اعضای قبیله: هاج و واج! اپیستمولوژی و آنتولوژی و سایکولوژی درمانده اند که چطور سر قضیه را به ته قضیه متصل سازند!
واکنش3: احوالات روحی «میرزا داریوش تازه پدر شده» بی شباهت به «عادل جنّت مکان فوتبال باشی اصل نود» نیست!
سکانس ششم: خبر رسید که «احمد میرزا عابدی» به «یوسف میرزا عاشقی» تغییر شهرت داده، ترک دنیا و عقبا کرده، با یکی از بنات قبیلۀ کتابگذاران مزدوج شده اند. ظاهراً سکّه، خدا تومان هم شود؛ رابطۀ معناداری با وصلت های درون قبیله ای میان کتابگذاران ندارد.
واکنش1: سازمان ملّی جوانان با توجّه به سهولت ازدواج میان کتابگذاران که پس از برگزاری هر هم اندیشی و همایش درون قبیله ای، افزونگی معناداری می یابد؛ خواستار گسترش آموزش رشته در همۀ اماکن ممکن اعم از دانشگاهها و سایر اماکن عمومی می شود.
واکنش2: در واکنش به بیانیۀ سازمان ملّی جوانان، صنوف محترم طبّاخان، کلّه پزان، جیگرکی ها و چلو کبابی ها، جهت ارایۀ واحدهای کتابگذاری و پذیرش دانشجوی کتابگذاری و بالنتیجه افزایش آمار وصلت و عروسی اعلام آمادگی می کنند. در واکنش به بیانیۀ صنوف فوق الذکر، «میرزا داریوش تازه پدر شده» طی بیانیۀ وحشتناکی، تناول کلّه، جیگر و چلوکباب را برای عامۀ کتابگذاران، الی الابد حرام اعلام می فرماید.
واکنش3: از یک طرف مقامات منیع انتظامی خواستار بررسی دقیق محتوای دروس کتابگذاری می شوند؛ تا مبادا محتوای دروس کتابگذاری قدیم – بالش شناسی فعلی - مشکلی دارند؛ و باعث تبرّج و رونق تزویج در فضای درون قبیله ای می شوند. از طرف دیگر، نظام پزشکی، طرح پژوهشی «بررسی احتمال رخداد تولد فرزندان هموفیلی و منگل حاصل از پدران و مادران کتابگذار به روش دلفی» را به عنوان نیاز پژوهشی در سال 1392 اعلام می دارد. در واکنش به این اعلام نیاز پزوهشی، ناراحت الدوله، فرزندش «ورورالسلطنه» را به منظور معاینات دقیق پزشکی رهسپار فرنگ می سازد.
..................................................................................
همراه خوب
امیرحسین خوشحال (کولی)
شاعر و مسئول بخش شعر طنز نشریه بچه مشد

بهترین همراهِ من باشد کتاب من شبیه شبنم و او آفتاب
هر کتابی را به جای همسرم من در آغوشم بگیرم وقت خواب
این همه خوردن چه سودی می کند؟ تا به کی ششلیک و سوسیس و کباب
غیر از این باشد که هر شب لاجرم با دلی پر می روی در رختخواب؟
هرچه خوردی عاقبت پس می دهی در توالت یا کنار جوی آب
لیک گر خوانی شبی یک صفحه ای از کتابی جمله ای یا شعر ناب
هرگز از یاد تو خارج کی شود گر بشویی ذهن خود را با گلاب
روزی از پسکوچه ای رد می شدم کرد بانویی جوان من را خطاب
گفت: «کولی» از تو دارم پرسشی از جواب پرسش من سر متاب
علم باشد بهتر از ثروت چرا پاسخی ده تا بگردم من مجاب
گفتمش: بانو کمی هم صبر کن این سؤالت را دهم اکنون جواب
دور ما همواره پر از آفت است علم باشد بهر آفت ها حجاب
بی گمان کاخ رفیع ثروتت بی وجود علم می گردد خراب
..................................................................................
سرفصل های جدید رشته لو رفت!
عباس رجبی
خبرگزاری ایمک (Information management & knowledge logy) اعلام کرد: با توجه به تحریم های اقتصادی هم اینک به دلیل: نبود کاغذ، قطعی اینترنت، بسته شدن مراسلات پستی و مخابراتی برای خارج از کشور، فقدان هارد کامپیوتر برای ذخیره سازی اطلاعات، شاهد فشار مضاعفی بر محیط های آموزشی و پژوهشی کشور هستیم. لذا سرفصل های رشته علم اطلاعات و دانش شناسی به شرح زیر تغییر یافت:
1. عنوان درس: دباغی پوست حیوانات
هدف: آماده سازی پوست حیوانات برای نگارش اطلاعات
شرح: کتابداران در این درس با روش های پوست کنی حیوانات، دباغی، خشک کردن، روش نگارش بر پوست حیوانات آشنا می شوند.
سرفصل های درس:
· ذبح حیوانات
· بادکردن پوست
· جدا سازی پوست از لاشه
· آهک پاشی پوست
· خشک کردن پوست
· نگارش با خودکار، مداد، خودنویس، روان نویس بر پوست
2. عنوان درس: آموزش کبوتران نامه رسان
هدف : ارسال مقالات برای آی اس آی توسط کبوتران
شرح: کتابداران با روش های نگارش مقالات بر روی کاه، دانه برنج و گندم و بستن برپای کبوتران برای ارسال به نشریات خارجی مورد تایید آی اس آی برای چاپ و افزایش تولیدات علمی آشنا می شوند.
سرفصل ها:
· جوجه کشی کبوتران
· آموزش پرواز کبوتران برای مقاصد مورد نظر
· نگارش اطلاعات بر روی کاه و دانه های برنج و گندم
· روش بستن کاه ، برنج و گندم بر پای کبوتران
· انواع راندن و پِردادن کبوتران
· آموزش مخارج سوت برای : پرواز، فرود، اوج، و بازگشت کبوتران
عنوان درس: ساخت الواح گلی
هدف: آماده سازی الواح گلی برای نگارش اطلاعات
شرح: کتابداران با روش های آماده سازی خاک رس، نگارش و پخت الواح گلی آشنا می شوند
سرفصل ها:
· انتخاب خاک رس
· غربال خاک رس
· مخلوط سازی آب و خاک رس و لرزه سازی برای دفع حباب
· قالب بندی گل های آماده
· نگارش اطلاعات با قلم برنجی بر روی الواح گلی
· پخت و خشک کردن طبیعی و کوره ای الواح گلی
چند روز بعد پنج خبر، بیشترین تعداد بازدید شونده را در خبرگزاری ایمک داشت:
1. آقایان الف ب ج و نیز م،خ،ش، د با فروش پوست خر، قاطر و اسب بجای پوست گوسفند و گاو، پوست های لیز و ناپایدار برای نگارش اطلاعات عرضه کرده بودند که با اطلاعات واصله کتابداران غیور، این افراد سودجو دستگیر و محاکمه شدند.
2. در چند روز گذشته بر روی دیوار جنب بیمارستان فوق تخصصی پوست تهران این اطلاعیه ها برای فروش پوست مردم بي بضاعت به منظور نگارش اطلاعات به چشم می خورد:
· پوست جوان روستایی، برنزه، غیر سیگاری – تلفن تماس .....
· پوست مرد شهری، سفید، ورزشکار – تلفن تماس .....
· پوست مرد مسن، مدل چروک، تلفن تماس .....
· پوست جوان، بدون خال و جوش، لطیف – تلفن تماس ......
3. کتابداران چینی با شبیه سازی پشت بام های آی اس آی در چین، کبوتران ایرانی حامل مقالات علمی را گرفتار و با تغییر نام های مولفان ایرانی مقالات به نام های چینی، رتبه تولیدات علمی چین را در جهان افزایش دادند. این امر باعث فريزشدن روابط ساينتيک ایران و چین شده است.
4. آگهي جذب هيات علمي پاره وقت: گروه هاي مديريت اطلاعات و دانش شناسي براي دروس تازه تاسيس خود اقدام به جذب هيات علمي پاره وقت مي نمايد. شرايط
· تمام مرد
· دباغ، يا کفترباز و يا سفالگر
· ارائه کارت بهداشت
· کپي از صفحه دوم شناسنامه بدون خط خوردگي
· عدم داشتن سيم کارت دوم و رايتل
· توانايي حبس نفس براي دباغي و سوت کفترپراني تا ده دقيقه بدون وسيله کمکي و دستان پت و پهن و عضلات قوي براي ساخت الواح گلي
· بچه محله مولوي يا شوش يا گمرک يا ميدان اعدام يا جوانمرد قصاب يا ميدان بهمن يا گودعربها
5. يک جوان مبتکر ايراني توانست از خمير کاغذ موتور خودرو بسازد. به همين علت مسئولين تصميم گرفتن براي صرفه جويي و جلوگيري از خروج ارز، بيش از نيمي از موجودي مخازن کتاب ها و نشريات کتابخانه ها را تبديل به خمير کاغذ کرده تا صنعت خودرو سازي جان دوباره اي گرفته و قيمت خودرو به کمتر از نصف کاهش يابد و رضايت مشتريان ايراني جلب شود.
..................................................................................
کاریکلماتور
سهراب گل هاشم
طنزنویس مطبوعات کشور و صاحب تالیف در این حوزه

کتاب یار مهربانی است که با همسرتان هیچ مشکلی ندارد
گاهی قلم در مسیر
نوشته هایم سُرسُره بازی می کند
خواب غفلت به
رختخواب نیاز ندارد
قصاب ها آزادانه
تر از روزنامه نگارها قلم می زنند
هروقت او را می
بینم کمی مکث می کنم , مثل ویرگول
قلم پاچه خوار
نوکش همیشه چرب است
روزهای خوب هم
میاد , دادیم چین برامون بسازه
باید کمی گناه
کرد ممکن است بی گناه محاکمه ات کنند
نمایشگاه محلی
است که مردم را به کالاها نشان می دهند
من و همسرم 25
سال شاد بودیم تا اینکه با هم آشنا شدیم
اگر قلمم را
بشکنند قلم پاهایم را می تراشم و با آن می نویسم
با آنکه چینی بلد
نبود اما دست از سخن چینی بر نمی داشت
هیچ کس گرسنه
نیست , همه روزی چند وعده گول می خورند
کلیه نوشته هایم
سنگ ساز شده است
مشق نگاهش جوهر
قلمم را تمام کرد
روزنامه باز می
شود, روزنامه بسته می شود, روزنامه وا بسته می شود
قلم کم حرف عمرش
طولانیست
زن چراغ خانه است
اما چلچراغ هم زیباست
شاید با ارز
معذرت مشکل تورم حل شود
..................................................................................
استادشناسی با رویکرد دانشجو محور
مهدیه چیت ساز·

استاد "دو واحد بگیر، چهار واحد ببر":
این استاد تبحر زیادی در کش و قوس دادن زمان کلاس همراه با درس دادن اضافه دارد، به طوری که میتوان در این کلاس یک درس 2 واحدی را به اندازه 4 واحد خواند و خفه شد و در انتها پاس کرد! از خصایص این کلاس میتوان به این موارد اشاره کرد: هر دقیقه معادل 60 دقیقه میگذرد، صفحات کتاب و جزوه به طور عجیباً غریبایی زایش دارد، حتی آورده شده که لذت خوابیدن در این کلاس معادل هفتاد سال خوابیدن لای پَر قو است!
· استاد "جون مادرت بسه"!:
این استاد فارغ از هرگونه آشنایی با زمان (از هر نوعش که بخواهید یعنی ساعت، دقیقه، ثانیه) است. استراحت، تنفس، آنتراک حتی واژه دم دستی و خودمانیاش که میشود زنگ تفریح واژههایی نامانوس برای او است. از خصایص این کلاس ناخن کشیدن دانشجویان به در و دیوار و برداشتنِ ذکر "استاد! جون مادرت بسه" به صورت زمزمه بر لب همراه با حرکت سر و گردن به چپ و راست است.
· استاد "چند میگیری نمره بدی؟!":
گرفتن نمره از این استاد رابطه مستقیمی با میزان فلوس دارد. هر که فلوسش بیش نمرهاش بیشتر!
بگذریم ... بحث را بیش از این بسط نمیدهم و به استاد بعدی میپردازیم.
· استاد "MP3,4,4,6" (ام پی تری، فور، فایو، سیکس)!:
این استاد در بین دانشجویان محبوبیت خاصی دارد. قصد وی تنها درس دادن است. میآید، درس میدهد و میرود. به طور کلی کلاس 2 ساعته را در عرض 1 ساعت جمع میکند. (خدا خیرش دهد!)
· استاد "مشعوف":
مشعوف با ریشه شعف به معنی شادمان است. از ویژگیهای این استاد لبخند همیشگی او است. این استاد با لبخند وارد میشود، با لبخند درس میدهد، با لبخند با دانشجو صحبت میکند و با لبخند کلاس را به پایان میبرد. نکته جالب توجه اینجاست که این استاد در انتهای ترم با همان لبخند، برگه امتحان را به دانشجو میدهد و دانشجو گریه کنان جواب میدهد اما استاد همچنان با همان لبخند برگه را از دست دانشجو میگیرد.
· استاد "مُدرِک":
این استاد از درک بالایی برخوردار است. آستانه صبرش بالا بوده و شرایط دانشجو را به شدت درک میکند. فقط ممکن است بعد از اینکه شرایط عوض شد، همه آن شرایطی که به دست استاد درک شده، دو دستی بر سرتان هوار شود و شما بمانید و یک مشت شرایط درک شدهی پس داده شده! که نمیدانید آن را کجای دلتان بگذارید!! شمایلی از این استاد در زیر قابل مشاهده است.

· استاد "جوابو دوست دارم از زبون تو بشنوم":
این استاد اصولا شما را دوست ندارد. اصلا شما به چشمش نمیآیید. اگر سوالی در کلاس بپرسد تا جواب را از زبان فردی که میخواهد نگیرد دست بردار نیست! توصیه میشود حتی اگر جواب درست را می دانستید تلاش بیهوده نکنید؛ چون آن فرد قطعا شما نیستید!
· استاد "دکتر دکتر":
از علاقهمندیهای این استاد در کلاس، شنیدنِ بی حد و اندازه شاخص "دکتر" است. اگر در طول ترم 64 بار یعنی هرجلسه 2 بار در کلاس و 2بار بیرون از کلاس این واژه را بکار ببرید قبولی شما حتی بدون امتحان تضمین شده است.
· استاد "بنداز یا همان نپاسی":
از جمله شگفتیهای این استاد، انداختن بی برو برگرد دانشجو است. معمولا کارنامه کاری این استاد نشان میدهد که قبولی کامل دانشجویان هر 8 سال یکبار آن هم بصورت تصادفی اتفاق میافتد.
· استاد "ننداز یا همان پاسی":
این استاد با لقب باقلوا بین دانشجویان معروف است. شاخصه این استاد یدطولای وی در بردن نمرات دانشجویان بر روی نمودار است. با این استاد قبولی خود را در امتحانات تضمین کنید!
· استاد "خسته نباشید!":
این تیپ از استادها معروف به "برخورد با طرح عادی سازی" نیز هستند. کلاسهای این استاد آکنده از طنین "استاد خسته نباشید" است. اما استاد در نهایت عادی سازی، بیتفاوت از آن میگذرد تا خجالت بکشیم. ولی ما که کشیدنمان نمیآید، طنین خسته نباشید را با قوای هر چه بیشتر زمزمه کرده تا موثر واقع شود!
..................................................................................تقاضاي يك كاربر
دكتر محسن حاجي زينالعابديني
شبي ياد دارم كه چشمم نخفت به ياد آمدم كاربر را كه گفت
تو در مكتبه با چنين خُلق بد هميشه زني سينهام دست رد
اگرچه تو داري هزاران كتاب ولي با تو دارم هزاران عتاب
كه مخفي نمودي همه گنج را شدي باعث اذيت و رنج را
مرا كردي آوارهي آنلاين به سايتهاي ايبوكي و رايگان
تمام كتابخانهی تو، شگفت! به يك لحظه در هارد من جا گرفت
ولي چونكه آيم به سروقت آن بسوزم از اين گنج دانش نهان
هزاران مِگ است حجم اين هاردها نيابم كتابم، زنم دادها!
و گر يابمش كي توان لم دهم؟ بغل گيرمش، زير سر برنهم؟!
از اين روست، زين شيوه نادم شوم دوباره به سوي تو عازم شوم
ولي جان هر كس كه داري قبول برايم مكن چشم خود را چپول
بكن خُلق خود را برايم نِكو و هي خنده كن هي خوش آمد بگو
..................................................................................
مکتوبه (حکایت تاریخی)
مجید رحمانی صانع
شاعر و طنزنویس مطبوعات کشور
... و ابن قحطان جوانی مجرد بود و عمرش از چهل بگذشته و آماده ی ترشی انداختن! لیکن تن بر نکاح نمی داد و پیوسته همی گفت که در زمانه ی دلار چهار هزار تومانی مگر مغز حمار خورده باشم که زن گیـرم! پس بزرگان اورا نصیحت همی کردند که زنهار اگر زن نگیری فردا با اینچنین رشد تورم عمراَ اگر توانی!پس لجاجت همی مکن و اگر خواهی نیکبخت گردی تورا مژده باد بر دختران خواجه نعمان که هردو زیباروی باشند و صاحب کمالات. پس ابن قحطان را دهان همی آب بیافتاد و لجاجت کنار بگذاشت وبا دسته گل بر منزل خواجه نعمان راهی گشت. و خواجه او را تکریم کرد و چون مقصود وی دانست با او گفت که مرا حرفی نباشد و مرا دو دختر باشد و حالات هر یک با تو باز گویم تا تو خود کدامین را برگزینی. و اولی را محبوبه نام باشد و از دختران امروزی باشد و دائم در پی خرید به پاساج قسطنطنیه باشد و مهریه اش هشتصد سکه آزادی و دومی را مکتوبه نام باشد و اهل کتاب باشد و دائم در پاساج مهتاب بگردد و مهریه اش هشتصد کتاب رحلی! پس ابن قحطان با خود اندیشید که از پس خرج محبوبه بر نیاید و مکتوبه را برگزیند که کم خرج و با فرهنگ باشد.پس انتخاب خود با خواجه همی بگفت و از خواجه بشنید که مبارک باشد! پس جشنی برپا گردید و ابن قحطان داماد خواجه نعمان شد و نه چک زد و نه چانه و عروس بیامد به خانه!
و چون اولین روز حیات مشترک آغاز گردید مکتوبه ابن قحطان را همی گفت که قصد خرید دارم به جهت تهیه کتاب و نیک است که با هم به نمایشگاه کتاب رویم که یارانه دهند و تخفیف دهند و ما را منفعت باشد از این بابت. پس با وی به نمایشگاه رهسپار شد. و چون بدانجا رسیدندمکتوبه بر هر غرفه می ایستاد و دست و پای همی شل می گشت و کتابی می خرید هر یک هزارچوق ! و ابن قحطان را همی می گفت که حساب کن و غرفه ی اول وغرفه ی دوم و غرفه ی سوم و .... . پس چون به غرفه ی ششمین رسیدند ابن قحطان را دیناری همی نماند و مکتوبه را گفت باشد که بس کنی که حقوق یکماهه ی مرا به طرفه العینی غیب کردی.پس مکتوبه برآشفت که این هنوز غرفه ی ششمین باشد و کار من تمام نشده باشد که گاج خواهم و مبتکران خواهم وطالع بینی خواهم و پَ نه پَ خواهم و تو را باید که فکری دیگر کنی. پس عروس و داماد را بحثی در گرفت و جنگ سردی و این گفت که به منزل مادر خود روم وآن یک گفت که خوش آمدی و این یک گفت که مهریه خواهم وآن یک گفت که همی دهم واین یک گفت که عندالمطالبه و آن یک گفت.... .
و آن یک هیچ نگفت و اکنون در زندان وکیل آباد باشد و هر روز بر سر خود همی زند که ایکاش محبوبه را برگزیده بود که کتاب بسی گران باشد !
..................................................................................
چگونه مطالعه مفید داشته باشیم؟
میترا آبیار (خوابگزار اعظم)

از آنجا که ما ذاتا یک انسان به مطالعه اهمیت دهنده هستیم و هیچیک از مصائب و مشکلات موجود در زندگیمان خللی در برنامه ی روزانه مطالعاتمان ایجاد نمی کند و غمی نیست بردلمان جز نخواندن جدیدترین نظریه های علمی و آثار نویسندگان شهیر؛ بر آن شدیم تا روند چگونه مطالعه کردن را رقمی کنیم و خیل مشتاقانِ ناآگاه را آگاه کنیم. از این رو، ابتدا با جستجوهای فراوان در اینترنت و با پرس و جو از دوستان و آشنایان اهل مطالعه، یک منبع جدید و مفید! را جهت مطالعه انتخاب می کنیم. از آنجا که در اطرافمان کسی پیدا نمی شود که این کتاب را داشته باشد و به ما امانت بدهد به کتابفروشی های معتبر در سراسر کشور مراجعه کرده و با مشاهده قیمت کتاب مورد نظر دود از کلّه مان بلند می شود. پس از آن که دود از اطراف سرمان پراکنده شد از خریدن کتاب پشیمان شده و به خانه می رویم تا کمی استراحت کنیم و گیجی و منگی مان برطرف شود. در خانه به ذهنمان می رسد که برویم و در کتابخانه محله عضو شویم و این کتاب را امانت بگیریم. وقتی از درب کتابخانه وارد می شویم خیلی با احترام به کتابدار مربوطه سلام عرض می کنیم و شرایط عضویت در کتابخانه را می پرسیم. کتابدار که مشغول مکالمه ی تلفنی است سری تکان می دهد و به کاغذی که روی دیوار چسبانده شده اشاره می کند که یعنی شرایط عضویت این است. با دیدن لیست مدارک مورد نیاز و هزینه ی ثبت نام؛ نزدیک است که غش کنیم ولی خیلی خودمان را کنترل کرده و با کنکاش در اعماق همه جیبهایمان، شناسنامه و کارت ملی و پاسپورت و گواهینامه و هرچه کارت شناسایی داریم با عکس پرسنلیمان (که همه را شانسی به همراه داریم) به علاوه ی مبلغ مربوطه ارائه می دهیم و یک طومار فرم را پرمی کنیم. حین تکمیل فرم یادمان می افتد که گاهی هم کتابخانه به صورت رایگان عضو می پذیرفت و سوال می کنیم آیا چنین شرایطی اکنون برقرار است. کتابدار هم به ما گوشه چشمی می آید که خیر و با طرف پشت گوشی دردودلش را ادامه می دهد که به علت کمبود بودجه در سازمان، عضویت رایگان را هم حذف کرده اند! پس از اتمام مراحل سوال می کنیم که آیا کتابخانه کتاب موردنظرمان را دارد یا خیر. کتابدار که همچنان گوشی در دست است، اعلام می دارد که اینترنت قطع است و نرم افزار کتابخانه ای موردنظر در دسترس نمی باشد و در نتیجه امکان جستجوی کامپیوتری نیست و البته ذهن ایشان هم در این زمینه نمی تواند به ما کمکی کند. پس می پرسیم که همچون کتابی در کجای کتابخانه ممکن است باشد و ایشان با اشاره ی دست، ما را به یک راهرو پر از کتابهای این موضوع راهنمایی می کند. ما که گیج بودیم گیج تر می شویم و علامتهای سوال روی سرمان سبز می شود که چگونه بین این همه کتاب، هدف را پیدا کنیم. پس از سپری کردن زمانی طولانی و به هم ریختن نظم کتابها تا جایی که می توانیم (تا حرص کتابدار پرحرف را دربیاوریم)؛ کتابدار را صدا می کنیم تا به ما در یافتن منبع مربوطه یاری برساند. او که با بی رغبتی سرانجام گوشی را زمین می گذارد؛ تازه یادش می افتد که نام نویسنده ی کتاب را از ما بپرسد و پس از شنیدن پاسخ ما اعتراض می کند که چرا از اول نگفته ایم نویسنده کیست و وقتش را گرفته ایم! زیرا که کتاب های این نویسنده غیرمجاز هستند و به کتابخانه ارسال نمی شوند. ما شرمنده از اتلاف وقت این کارمند خدوم! تعجب می کنیم که چگونه کتابی که از وزارت ارشاد مجوز دریافت کرده، غیرمجاز است و ایشان توضیح می دهد که دلیل نمی شود هرچه در بازار موجود است را در اختیار خوانندگان قرار داد و اینجا قوانین خودش را دارد. ما که حق عضویت از کفمان رفته و کتاب موردنظر را هم پیدا نکرده ایم، خیلی تلاش می کنیم از این قوانین و دستورالعملها سر در بیاوریم و خودمان را اینطور راضی می کنیم که حتما این متخصصان عزیز صلاح ما را بهتر می دانند. پس عطای خواندن این کتاب مفید را به لقایش بخشیده و پس از خروج از کتابخانه به دکه روزنامه فروشی سر کوچه میرویم و با نگاهی به نشریات، زردترینشان را که پر است از خبرهای داغ در مورد ورزشکاران و هنرمندان میخریم تا کمی با خواندن مشکلات عظیم! زندگی این افراد؛ بیش از پیش به زندگی کارمندی و بکنواخت خود امیدوار شویم و خوشحال باشیم که هستند کسانی که نگران مایند و به جای ما فکر می کنند و تصمیم می گیرند و افکار و نوشته های مزاحم را از مغز ما دور می کنند ...
..................................................................................
شوخی با سایت انجمن کتابگذاران
فاطمه پازوکی (وکیله الرعایا)
(برای دیدن تصویر با سایز بزرگ تر، بر روی آن کلیک کنید)
..................................................................................
بر جوانان عیب نیست !
مجتبی قیاسی (یاشار)

صبح از خواب بیدار می شوم و راهی کار.
توی یکی از بلوارهای ساکت شهر مغازه زده ایم. یک ساختمان یک طبقه ی دوست داشتنی که جلویش گل کاری شده است. کتابگذار اعظم زودتر از من رسیده است و جلوی مغازه را آب پاشی کرده. بوی خاک تازه به مشام می رسد.
شیشه های دودی مغازه مانع از نفوذ بیش از حد اشعه آفتاب به داخل می شود و عایق های صوتی تمام هیاهوی بیرون را می گیرد. درون مغازه حس آرامش دارد.
من اینجا گارسن هستم و کتابگذاراعظم پشت صندوق می ایستد و مهم نیست که مشتریهایمان با چه تیپ و قیافه ای وارد می شوند. ما اینجا کسی را مجبور به داشتن پوشش خاصی نمی کنیم.
از اول نخواستیم مغازه مان را چند طبقه بسازیم. خواستیم بین اینهمه برج های سر به فلک کشیده ، ساده بمانیم. عوضش مغازه مان بزرگ است ، 5000 متر مربع. آنقدر داخلش فضاهای دنج برای مشتری داریم که کسی ناراضی بیرون نرود. آنقدر مبلمان های مختلف داریم که همه سلیقه ها را جواب بدهد و آنقدر محبت و احترام می گذاریم که نیازی به تبلیغ برای جلب مشتری نداریم.
دختران و پسرانی که خنده کنان و برای فرار از سر و صدای بیرون به مغازه ما پناه می آورند و درخواست موسیقی می کنند. ما اینجا موسیقی هم سرو می کنیم. شش جفت هدست برای میز شماره 29.
ما اینجا پناه می دهیم به همه آنانی که آرامش می خواهند.
کنار پنجره ی دایره ای شکل مغازه و روی یکی از مبل های راحتی ، دو محقق جغرافیا نشسته اند. گاهی نیم نگاهی از پشت پنجره ی دودی و بزرگ به بیرون می اندازند و فارغ از همه صدای بوغ و آلودگی صوتی بیرون از عایق بودن درب ها و پنجره های مغازه مان لذت می برند. به دور از آن میزهای زمخت و نچسب تالارهای محققان ، روی مبل راحتی ما نشسته اند و تمام کاغذهایشان را روی میز دایره ای شکل میانه پهن کرده اند و برای خودشان اینترنت سفارش می دهند و من کلید اتصال اینترنت نامحدود و بی قید و شرط میز شماره ی 18 را می زنم. نوش جانشان. تا هر موقع که بخواهند بنشینند و استفاده کنند. ما پذیرایشان خواهیم بود. مغازه ما تا پاسی از شب باز است.
مادر و بچه ای وارد می شوند. برای لحظاتی سر و صدای بیرون راه نفوذ پیدا می کند ولی با بسته شدن درب مغازه دیگر توان ورود ندارد.
مادر کار دارد ، باید برود و ما میز شماره 32 را به بچه اش می دهیم. بنشیند و بستنی بخورد و هر چقدر خواست با مداد رنگی ها بازی کند. بگذار هرچقدر خواست با مداد شمعی ها روی کناپه سفید نقاشی بکشد. این کاناپه مخصوص طراحی شده است ، با اندک زحمتی تمیز می شود. و هدیه ما برای بهتر سرگرم شدنش آوردن آخرین مجله های کودکان و بسته های پر از کتاب و شکلات برای اوست. بنیشند و تا آمدن مادرش گذر زمان را حس نکند که اینجا برای اوست.
مرد مسنی وارد می شود. خوش آمد می گوییم و میز شماره 5 را به او تعارف می کنیم. تمام روزنامه ها در این میز محیا است به همراه یک لپ تاپ که روی صفحه اش تمام نشریات آنلاین باز است. یک آب پرتقال هم برایش می آوریم.
چند دانشجو برای پایان نامه شان آمده اند. میز شماره 14 را انتخاب می کنند و بعد از یک استراحت کوتاه سفارش می دهند ، سفارش آنان دسترسی به تمام بانکهای مقالات ایرانی و خارجی است. می نشینند و در کمال آرامش به کارهای درسی و پایان نامه شان می رسند.
امروز یک مهندس عمران و یک دانش آموز هم مراجعه کردند. اولی برای تحقیق راجع به یک پروژه ی ساختمانی شرکتشان و دومی برای تهیه یک تحقیق کلاسی. به هر دو میز شماره 9 را نشان دادیم و الان در کنار یکدیگر نشسته اند و منابع مرجع چاپی و تعدادی سی دی های آموزشی که گمان می کردیم بدردشان بخورد را داده ایم. برای هر دو یک قهوه ی داغ هم ریخته ایم تا از بو و طعمش لذت ببرند.
روی میز شماره 7 هم یک خوره ی کتاب نشسته است. هر روز می آید. خودش داخل مخزن می چرخد و کتاب مورد علاقه اش را انتخاب می کند و بدون اینکه چیزی برای خوردن سفارش بدهد فقط می خواند ولی امروز پیشنهاد سرکتابدار (سرآشپز) را برای خواندن درخواست کرد ، جنگ و صلح داستایوسکی. تاکید کرد که این کتاب را سه بار خوانده است ولی امروز فضای مغازه مان او را علاقه مند به خواندن مجدد این کتاب کرده است.
بچه های زیادی اینجا برای کار تقاضا می دهند ولی هر کسی در امتحانات استخدامی ما قبول نمی شود. اینجا اولین چیزی که تست می گیریم اخلاق است. لبخند مهم ترین چیزی است که دوست نداریم ثانیه ای از لبانشان محو شود. اول احترامشان به مشتری را می سنجیم.
بچه هایی که اینجا مشغول به کار می شوند ذاتاً با اطلاعات عجین شده اند ، ذاتاً می دانند که چه اطلاعاتی را کجا پیدا کنند و وقتی این را با مهارتهای بازیابی اطلاعات و سوال مرجع و مهارتهای رایانه و زبان خارجه گره می زنند دیگر سوالی برای پاسخ ندادن به آن برایشان باقی نمی ماند و همه آنانی که مشتری ما هستند و اینجا می آیند به این موضوع خوب واقفند و می دانند پای در مغازه ای می گذارند که احترام ، امکانات و تخصص را یکجا دارند.
..................................................................................
کتاب و کتابگذاری در سال مار
کتابگذار اعظم

پیش بینی می شود که کتاب و کتابگذاری در سال مار سرنوشت متفاوتی داشته باشند. برخی از پیش بینی ها در این رابطه عبارتند از:
* یارانه جداگانه ای برای کتاب در کنار یارانه نان و سایر یارانه ها اختصاص داده شود و مبلغ آن ماهانه به حساب خانوارها واریز شود. از هم اکنون بسیاری از خانوارها با شنیدن این شایعه دل خود را صابون زده و به اصطلاح چاهش را نیز کنده اند و به محض واریز آن، اقدام به خرجش در راه شکم و یا بریز و بپاش خود خواهند کرد.
* مرگ هوگو چاوز بازار کتاب را نیز تحت تاثیر قرار داده و کتاب ها و رساله های بسیاری در وصف جمال و کمال و چگونگی رجعت وی نگاشته شود!
* همزمان با انتخابات ریاست جمهوری تمام کاغذ کشور صرف تبلیغات نامزدهای مختلف شود و ناشران محترم تا چندماه کاغذی برای انتشار کتاب های خود نداشته باشند!
* در راستای گسترش مطالعه مفید، موسسات مربوطه افراد درشت و تنومندی را به کار گیرند تا کتاب های مدنظر را در معابر، ایستگاه های راه آهن، پایانه ها و سایر امکان عمومی به زور و با تهدید به مخاطبان بدهند بدین امید که آمار مطالعه مفید هم کمی تکان بخورد!
* برنامه ها و میزگردهای چالشی تلویزیون در حوزه کتاب و کتابگذاری ادامه یابد و اتفاقا امسال چند نفر کشته و مجروح نیز برجای گذارد!
* یک بار دیگر عنوان رشته کتابگذاری تغییر کند و عنوان علوم قفسه و کخ شناسی برای آن انتخاب گردد.
* لیزنا، عطف و شناسه سوژه کم آورده و از همدیگر تا می توانند سوژه کش بروند! ( آخه خدائیش کتابگذاری به قول عمو منصور مگه چقدر عمق داره که این همه رسانه براش بوجود اومده؟!)
* در سال جاری برترین چهره کتابگذاری هشت نفر باشند!
* فیلم جدایی کتاب از سی دی! برنده اسکار سال جاری شود.
* جریان انحرافی کتاب با جنبش سبز ایبوک ها در انتخابات انجمن کتابگذاران ائتلاف کنند!
*رکورد مهریه صدهزار کتاب برای زوج های کتابگذاران شکسته شود.
* ده ها کتابخانه دیجیتالی قلابی و کشکی دیگر افتتاح شود!





