طنزكدۀ كتابگذار اعظم
آنجا که بود دغدغه شان نان و کباب * دیوانه بود هر که برد نام کتاب

مکتبه عمومی

(این نوشته در بهار 1383 و در شماره ششم نشریه اطلاع‌رسان منتشر شده است.)

قصه پر غصۀ من از آنجا آغاز می شود که روزی از روزهای پاییزی شاد و شنگول از خیابانی می گذشتم شلوغ و پلوغ که ناگاه سردری عجیب و غریب نگاه سرگردانم را به خود جلب کرد. خوب که نگریستم عبارتی نغز و پرمغز را یافتم بدین مضمون «مکتبه عمومی...». با دیدن این عبارت چنان شاد و سرمست شدم که بشاشیتی عظیم نمودم و عن قریب بود از سر ذوق و شوق قالب تهی کنم که خدایم به دادم رسید و جانم به لب نرسید.

الغرض، چند سیلی آبدار و تابدار به گوش نازنینم نواختم تا از بیداری و هوشیاری ام مطمئن گردم و چون اطمینان حاصل آمد بار دیگر به سردر باشکوه مکتبه نگریستم و در آن حالت با خود زمزمه کردم: «خدایا! سپاس! که یافتم آنچه را مقصود است و رسیدم به آنچه که منظور است. چه زیباست که در این خیابان عام و در میان این همه مغازه های جورواجور و گاه بی نام با این همه ولوله و همهمه ساختمانی با کبکبه و دبدبه به نام مکتبه ساخته اند و پرداخته اند تا عوام و خواص با استفاده از آن بهره وافی و کافی از اوقات فراغت و خلوت خود ببرند».

پس از لحظاتی چند به خود آمدم و نهیبی بر خود زدم که ای ندید بدید اکنون که چشمانت واقعیت را بدید شتاب کن و پای در مکتبه بگذار که الخیر فی ما وقع.

چون پای در آن ساختمان منوّر و مزوّر نهادم خود را درون سالنی یافتم چون دشت برهوت ساکت و بی سکنه. تقلایی نمودم تا شاید بشری و یا اثری ببینم که مرا در این وادی مجهول هدایت نماید و لیک هیچ.... انگار که نه انگار.... ناگاه صدایی به گوشم رسید  از اتاقی که در گوشه ای قرار داشت، با ترس و لرز پیش رفتم. در ورودی میزی بود سرتاسر که مانع دخول و خروج بود و در اتاق مخزنی عظیم بود پر از کتب ریز و درشت.

دقتی کردم، مردی را دیدم میانسال که در میان قفسه ها بنشسته و سفره ای از اطعمه و اشربه با مزه و خوشمزه در پیش خود گسترانده و با نگاهی عاقل اندر سفیه به من خیره شده، بر خود لرزیدم که خدایا اینجا کجاست و این بشر کیست و این سفره چه حکمتی دارد؟ لحظه ای بگذشت و مرد که در پیش سفرۀ خوشرنگ و پررنگ خود نشسته بود بار دیگر روی به من ضعیف و نحیف کرد و گفت: «حضرت استادی! نداریم» شگفت زده نگاهی به مرد کردم و گفتم: «ای فتی! چه را نداری؟! من که دم برنیاورده ام و سخنی نگفته ام و درخواستی نداشته ام که شما با دستان ملوث به اطعمه و اشربه خود بر سینه ام می زنی و مرا طرد می نمایی؟!» مرد بی حوصله و بلافاصله گفت: «جانم به قربانت! می بینی که می لنبانیم و این شکم گرسنه و لامصب را می خورانیم؛ پس حیا کن و مرا با درد بی درمان خود رها کن!» من که داعیۀ تحصیل در علوم لایبراری و اینفورمیشن داشتم برنتابیدم، گفتم: «ای امیر، مگر تو کتاب «اصول خمسۀ» امام ریتا رانگاناتان، آن استاد خوب فلسفه دان را نخوانده ای که در اصول خود چنین داد سخن داده است: انما الکتاب للأستفاده، و لکل کتاب قاری، و لکل قاری کتاب، و یجب أن نقتصد فی وقت القاری، و المکتبه هی ارگانیسم حیّه؟؟؟ پس چرا به این اصول مسلم و مبرهن عمل نمی کنی و کاربرمداری را سرلوحۀ اعمالت قرار نمی دهی؟» مرد از شنیدن سخنان پرشور و شرّم چنان به وجد آمد که از خنده ریسه رفت و نزدیک بود غذا در گلوگاهش گیر کند و راهی قبرستانش کند که به خیر گذشت.....

باری؛ پس از لحظاتی بر خود مسلط شد و با حالتی که مرا به یاد مولانا کیومرث کاووسی می انداخت گفت: «کاربرم کجا بوووود؟؟!». آنگاه ادامه داد: «ای جوان خام و گمنام! درد گرسنگی نکشیده ای تا عاشقی از یادت برود؛ با این درهم و دیناری که به ما می دهند و منتی که بر ما می نهند چه جای گلایه که ما در معاش و فراش خویش مانده ایم و از خانمان رانده ایم! شوری نمانده تا خالی کنیم و اشکی نمانده تا زاری. و از سوی دیگر، آن کاربر طناز و آن دلبر پرناز و آن سرو سرافراز که می گویی کجاست تا این جان و خوان خویش فدایش سازیم و هر آنچه را بخواهد ببازیم؟!» از این کلام ضعیف و استدلال نحیف چنان برآشفتم که در دل کلامی در حدود اخلاقیات و شرعیات نثارش نمودم و گفتم: «گویا در باصره و ناظره ات خللی رخ داده که مرا که چون خرس گنده در برابرت ایستاده ام نمی بینی؟!؛ آخر ای امیر، ای به دامت صدها چو من اسیر، من چه هستم و که هستم؟ آیا به جز کاربری نحیف و ضعیف که در برابرت ایستاده و تمنای یاری و دلداری دارد؟» مرد که خود را کتابدار می نامید با لبخندی ملیح پاسخ داد: «تو که ادعای تفحص و تخصص داری مگر کتابهای مولانا پیتر جان خوشخیالفسکی را نخوانده ای؟ کتابهایی چون «ویرچوال لایبراری» و «دیجیتال لایبراری» و المکتبۀ المستقبل (کتابخانه آینده) و .... بد نیست نگاهی به این کتب گهربار و پربار بیندازی تا دریابی که در دنیای امروز چه ها که نمی گذرد. کاربران ما نیز چند گاهی است در خانه و لانه خویش تحصن کرده اند که ما از مردم غرب و شرق چه کم داریم؟ ما هم کتابخانه می خواهیم نه از نوع حقیقی که از نوع مجازی و نه از نوع سنتی و بل از نوع الکترونیکی. حال؛ دیدی و فهمیدی که چرا اینجا چنین سوت و کور است و از شور و حال به دور؟ گاه اگر می بینی کسی هم بدین سو می آید، بدان که او در پشت سدی و بندی مستحکم و محکم به نام کنکور مانده است و از خانه و لانه خویش گریزان و به دنبال مکان و جایی برای خواندن؛ و بهتر از اینجا کجا؟ سوت و کور و ساکت و آرام!!»

این کلام چو بشنیدم از عمق جان نالیدم و با حالی نزار و دل آزار از مکتبه بیرون جهیدم و تا خانه از فرط ناراحتی دویدم و با خود در آن حالت می گفتم: «خدایا چه دیدم؟ حقیقت بود یا دروغ؛ خواب بودم و یا بیدار!؟»



ارسال در تاريخ پنجشنبه دوم مرداد 1393 توسط کتـــابگذار اعظـــــم

پیج رنک

دانلود آهنگ