تبليغاتX
طنز کتابداری
طنز کتابداری
داستانهاي برره 4 ( كاربرقاپون )

كيانوش در حاليكه با عصبانيت اتاق كتابگذار اعظم را ترك مي كند و وارد راهرو دژنبشت مي شود فرياد مي زند : - من ديگه تحمل ندارم، من ميرم، هر كار مي خوايد بكنيد، ديگه من تحمل اينهمه توهين راندارم.

در همين لحظه دو نفر نقابپوش وارد تالار دژنبشت مي شوند و با چوب به سر كيانوش مي زنند. كيانوش غش كرده و آن دو نفر وي را داخل گوني كرده و با خود مي برند.

 

مكان : اتاق كتابگذار اعظم

كتابگذار اعظم خود را حمع و جور مي كند و رو به شيرفرهاد كرده و ناگاه شروع به نوحه سرايي مي كند :

ديدي چه وشد         هي هي

خاك وچوكم شد       هي هي

كاربرم ورفت            هي هي

كاش كه نمی رفت      هي هي

پشتم خمیده             هي هي

مويم سفيده              هي هي

دل نا امیده               هی هی

كاربر رميده              هي هي

دیدی چه وشد           هی هی

خاك وچوكم شد       هي هي............

شيرفرهاد : بس وكن. چرا اينهمه از خودت زاري در وكني. كيانوش گور به گور وشد رفت. اينهمه ارزش زاري را نداشته بيد.

- شيرفرهاد دستم به شلیته ات[1]. كاري وكن. كاربر ورفت. ورو بيارش.

- ورفت كه ورفت. با كاري كه باهاش وكردي توقع از خودت دروكردي كه ومونه. مو هم بيدم مي ورفتم.

- حالا وقت اين حرفها نبيد. داني كه بعد مدتها بيد كه كاربر به دژنبشت اومده بيد. مو نبايد اون رو از دست ودم. مو بايد چند روز ديگه از خودم آمار در وكنم. خودت خوب وداني كه چه وگويم.

شير فرهاد كه نقطه ضعف كتابگذار اعظم را يافته و در دل خود بشكن مي زد بادي به غبغب انداخت و گفت : - ها، خوب ودانم چه وگويي. ولي به جان موام بوام دستم بدجوري خالي بيد. خوب وداني كه زندگي خرج داشته بيد.

كتابگذار اعظم دست در جيبش مي كند و بيست تومان اسكناس شمرده و به شير فرهاد مي دهد. شيرفرهاد اسكناسها را گرفته و پس از شمارش يكي را پس داده و مي گويد: - وگير، گوشه نداشته بيد.

كتابگذار اعظم اسكناس ديگري به او مي دهد و مي گويد : - وجنب، كاربر از دست وشد.

 

مكان : اتاق مرجع

دو نفر نقابپوش نقابهاي خود را برداشته و كيانوش را از گوني در مي آورند. آنگاه وي را بر روي صندلي مي نشانند.

كيانوش : - شما كي هستيد ؟ اينجا كجاست ؟ از جونم چي مي خوايد ؟

يكي از آن دو رو به كيانوش كرده و مي گويد :

- اينجا اتاق مرجع دژنبشت بيد. من مراد خان برره عليا بيدم و اين ويليوم كتز برري بيد و گماشته[2] اين بخش بيديم.

كيانوش : - اسم شما دوتا چقدر به گوشم آشناست. فكر كنم دو تا نويسنده رو به اين اسم بشناسم.

مراد خان : - اين فقط يه تشابه اسمي بيد.

كيانوش :- راست مي گي. من گيج شدم. گفتي اينجا اتاق مرجع است؟ مگه دژنبشت شما چند بخش داره؟ من فكر كردم يه بخش بيشتر نيست.

ويليوم : - اوهوك، دژنبشت بخشهاي بسياري داشته بيد. بخش جرايد و مجلات، بخش خط نوشته ها، بخش كتب غير برري و.......

كيانوش : - خوب بگذريم. حالا چرا با من اينكار رو كرديد. منظورتون از اين كارها چيه؟

مرادخان : - ها ما تو رو كاربرقاپون كرديم. تو برره رسم بيد كه هر كاربري كه به دژنبشت وياد بعد از اونكه از اتاق كتابگذار اعظم در وشه گماشته هاي يه بخش از دژنبشت اون رو وقاپن. براي اين كار رقابت سختي بين گماشته هاي بخشهاي يه دژنبشت بيده بيد.

كيانوش : - خوب فايده اين كار چيه ؟

ويليوم : - ها، اين كار سه تا فايده داشته بيد : 1- اونكه كاربر با اون بخش زودتر آشنا وشه، 2- اون بخش قادر وشه از خودش آمار بيشتري در وكنه و 3- كاربر با اون بخش زودتر آشنا وشه.

كيانوش ( در حاليكه حرصش در آمده است ) : - شما چرا همه تون اينجوري دليل ميارين. اين مورد سوم كه عين مورد اوله.

مراد خان: - نه اشتباه ويگولنجز. از زوايه ديگه بايد به مورد آخر نگاه وكني. اونوقت وفهمي اين دو تا فرق وكنن.

كيانوش : - آها، اين زاويهه من رو كشته................................

                                                                          ( ادامه دارد )



[1] دامن قجری

[2] همان کارمند

|+| نگاشته شده در یوم پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384   به قلم مبارک کتـــابگذار اعظـــــم  | 

داستانهاي برره ( 3 ) ( پاچه خوارون )

مكان :  اتاق كتابگذار اعظم

شيرفرهاد : اوي كيانوش خوب گوش وگير وبين چي وگم. الان كه كتابگذار اعظم به اتاق در وشه[1] بايد پاچه خواري او رو وكني.

كيانوش ( با عصبانيت و حالتي جدي ) : اصلا و ابدا. من هر كاري بكنم پاچه خواري نمي كنم. اين با شخصيت من جور در نمي ياد.

- اوه، واقعا لهجه ت مسخره بيد. ( بعد در حاليكه اداي كيانوش را در مي آورد ) اين با شخصيت من جور در نمي آيد. ( خنده ) بي كله اگه اين كار رو نكني كاربر دكون مي شي . حاليت بيد ؟

- مگه اين كاربر دكون چيه كه من رو اين طوري ازش مي ترسوني ؟

- اگه كاربر دكون وشي تو رو داخل منجنيق وذارن و تو رو به طرف ميدون برره مي دكن[2]. چند سال پيش يه جوون از فسا رو همين جوري دكوندند.

- خوب سرنوشتش چي شد ؟

- هيچي نشده بيد فقط مغز اون جوون توي ميدون برره پخش شده بيد. ( خنده هاي شيطاني. )

- آقا من غلط كردم. بگو چي بايد بگم.

- ها، ويا جلو بهت وگم چي وگي.

 

مكان : اتاق كتابگذار اعظم

كيانوش روبروي تخت كتابگذار اعظم نشسته و پاچه هاي وي را مي مالد.

كيانوش : - آي جگر، آي نفس، آي بزرگوار،  آي  دانش ورز، آي مهندس قفسه ..

كتابگذار اعظم ذوق كرده و از اين توصيفات به اوج لذت رسيده است.

- ..... آي كتابدار

با شنيدن اين حرف رنگ چهره كتابگذار اعظم به قرمزي مي گرايد و به شدت عصباني مي شود.

شير فرهاد : - واي ، چه وگفتي، كارت زار وشد. از خودت چه در و كردي ؟

كيانوش ( با صداي خفه ) : - خودت اصرار كردي اين رو بهش بگم. گفتي حتما بهش بگي خوش حال مي شه.

شيرفرهاد : - لال وشو. بدترين فحش به يه كتابگذار برري اين بيد كه بهش كتابدار وگويي. واي، كارت زار وشد.

كتابگذار اعظم ( در حاليكه صدايش از عصبانيت مي لرزد ) : - شيرفرهاد، اين كاربر زنه[3] من كجا بيد. به من وده تا حاليش وكنم.

شيرفرهاد كاربر زنه را از زير رداي خود در مي آورد و به دست كتابگذار اعظم مي دهد. ( خنده هاي شيطاني .... )

كيانوش ( در حاليكه از ترس رنگ به رخساره ندارد و قصد فرار از اتاق را دارد داد مي زند : )- شير فرهاد خيلي نامردي........... آي سرم..............آي...............نزن نامرد.............   

                                                                                      ( ادامه دارد )



[1]  وارد مي شود

[2]  دك مي كنند، پرت مي كنند

[3]  چوبي كه براي زدن كاربر مورد استفاده قرار مي گيرد

|+| نگاشته شده در یوم چهارشنبه بیستم مهر 1384   به قلم مبارک کتـــابگذار اعظـــــم  | 

داستانهاي برره (2 )

1- مكان : اتاق كتابگذار اعظم

شير فرهاد و كيانوش روبروي تخت كتابگذار اعظم زانو زده اند.

كتابگذار اعظم : ها، شيرفرهاد چه شده بيد با خودت كاربر تهراني به دژنبشت آورده بيدي؟ مگر يادت رفته بيد كه كاربر غير برره اي حق ورود به دژنبشت را نداشته بيد. ها؟

شيرفرهاد : نه، يادم نرفته بيد ولي كيانوش قرار بيده كه برره اي وشه. يادت نره كيانوش برره شناس هم بيد و خيلي از خودش اشتياق در وكنه تا دژنبشت را وبينه.

- اما تو خوب دانسته بيدي كه چه رسم ورسومي اينجا حاكمه. كاربر غير برري بايد تاوان پس بده. مي داني كه كاربر چزوني چيه.

- ها، خوب ودانم چه وگويي. كيانوش هم براي اين مراسم حاضر بيد.

كيانوش كه رنگ و رويش پريده رو به شيرفرهاد مي كند و مي گويد :

- كاربرچزون ديگه چه مراسميه. تو رو خدا بگو خطر جوني كه نداره  ؟

شيرفرهاد : - نه، تو بايد در راه علم و دانش از خودت صبر و حوصله در وكني. اين مراسم مراحلي داشته بيد كه بايد تا آخرش وري تا يك كاربر جنتلمنگ لقب وگيري.

در همين حين كتابگذار اعظم دو چوب از زير تخت خود در مي آورد و در حاليكه يكي را به دست شيرفرهاد مي دهد به او مي گويد :

- شيرفرهاد، و گير. انگار كاربر ما براي مراسم آماده بيد.

و آنگاه هر دو به جان كيانوش مي افتند و او را به سختي مي زنند.

 

2- مكان : اتاق كتابگذار اعظم

كتابگذار اعظم براي سركشي  از دژنبشت از اتاق خود خارج شده است. كيانوش با حالت آش و لاش خود رو به شيرفرهاد مي كند و مي گويد :

- آخه اين چه رسم و رسوميه شما داريد ؟ به جاي اينكه به مراجعه كننده احترام بگذاريد اون رو مي زنيد. بابا دست شما درد نكنه.

شيرفرهاد : اوه، چه نازك نارنجي بيدي. اين اولين مرحله از كاربرچزوني بيد كه كاربرزنون نام داشته بيد. كتابگذار اعظم هر كاربري رو كه اول بار به دژنبشت ويايد به سه دليل مي زند : 1- تا كاربر حساب كار دستش وياد و بيش از حد رواندازي نكنه، 2- تا كاربر قدرت و هيبت كتابگذار اعظم رو وبينه و 3- تا كاربر حساب كار دستش وياد و بيش از حد رواندازي نكنه

- آها، فكر نمي كني اين بند سوم تكرار همون بند اول باشه ؟

- نه چولمنگ، اگه از يه زوايه ديگه به بند سوم نگاه وكني اين دو با يكديگه متفاوت بيدند.

كيانوش با حالت تمسخر مي گويد : آره، اين رو با تو موافقم. اين زاويهه خيلي مهمه. حواسم نبود.

- خوب، خودت رو آمده وكن براي ادامه مراسم.

- تو رو خدا دست از سرم برداريد. ادامه مراسم ديگه چيه ؟

- كاربر زنون 2 . اين مراسم به دو دليل انجام وشه : 1- تا كاربر قدر منابعي كه مي خواد در دژنبشت وخونه رو بيشتر بدونه و 2- تا كاربر قدرت و هيبت كتابگذار اعظم رو وبينه.

- اين بند دوم كه توي كاربر زنون 1 هم وجود داشت.

- ها ، وسه اينكه اين مساله خيلي مهم بيد. كاربر بايد مثل نشيمن گز از كتابگذار اعظم خوف وداشته باشه.

كيانوش  ‌‌‌‌‌( با حالت عجز و التماس ) : آقا، من اصلا غلط كردم. بيا بريم. اصلا كتاب نخواستم.

- مگر دست خودت بيد. كاربري كه وارد مراحل كاربرچزوني وشه بايد تا آخرش وره. و گرنه كاربر دكون[1] مي شه كه شرايطش خيلي بدتر بيد.

- اي واي، پس حداقل يه كمكي به من بكن. ما با هم دوستيم. يادت رفته ؟

- ها، يادم نرفته بيد. اگه حاضر وشي براي صندوق تجهيز دژنبشت پنج تومان از خود در وكني از مرحله كاربر زنون 2 خلاص وشي. البته اين يه كار داوطلبانه بيد .

- اي خدا خيرت بده. بيا بگير اينم پنج تومن. حالا ديگه به من كتاب رو مي ديد، نه؟

شير فرهاد ( در حاليكه پول را در جيب خود مي گذارد ) : از خودت عجله در نكن. الان مراسم پاچه خوارونه.

كيانوش وحشت زده و مستاصل و با حالت گريه مي پرسد ؟

- اي بابا، پاچه خوارون ديگه چه مراسميه ؟

                                                                              ( ادامه دارد )



 [1]  به معني دك شدن و طرد شدن از كتابخانه

|+| نگاشته شده در یوم پنجشنبه چهاردهم مهر 1384   به قلم مبارک کتـــابگذار اعظـــــم  | 

داستانهای برره (1)

مكان : ميدان برره

زمان : خروسخون

شيرفرهاد و كيانوش در حال صحبت هستند.

 

كيانوش :  راستي مي خواستم ازت بپرسم كه توي برره كتابخونه هم دارين ؟

شير فرهاد :  منظورت دژنبشت بيد ؟

-        آره، چه جالب. شما به كتابخونه دژنبشت ميگين

-        ها، اسكندر مقدوني كه به برره اومده بيد دانشمندا از او وخواستن كه دژي براي اونا وسازه تا نبشته هاي خودشون رو در اون وذارن تا از صدمات جنگ در امون ومونه. اسكندر هم دژي وساخت با عظمت و نامش رو دژنبشت وذاشت. از اون به به بعد بيد كه ساير شهرا هم از اين كار برره ايها تقليد در و كردن و براي خودشون دژنبشت وساختن.

-        چه جالب. مي شه بريم دژنبشت شما رو ببينيم.

-        ها، ولي رسم و رسوم داشته بيد. يادت باشه كه هر چي بهت ميگم بجا وياري.

-        باشه. بريم

 

مكان : روبروي دژنبشت برره

 شيرفرهاد : از خودت تعظيم در وكن.

كيانوش : به كي تعظيم كنم.

-        خنگ خدا به كي نه، به دژنبشت تعظيم وكن. دژنبشت احترام داشته بيد.

شيرفرهاد و كيانوش دلا و راست كنان وارد سالني بزرگ مي شوند. كيانوش هر چي به اطراف خود نگاه مي كند اثري از قفسه كتاب و يا مراجعه كننده نمي بيند و تنها چند ميز و صندلي خالي در اطراف سالن مشاهده مي كند. روبروي درب ورودي هم يك پيشخوان وجود دارد كه خانمي در پشت آن نشسته است. كيانوش با شگفتي متوجه مي شود كه اين خانم همون  سحر ناز خواهر شيرفرهاد است. هر دو به سمت اون حركت مي كنند.

شيرفرهاد : ها آبجي، كتابگذار اعظم بيد ؟

     سحر ناز : ها بيد اما باخان بالا برره گفتمانه[1] داشته بيد. 

- برو وهش بگو كاربر اومده بيد.     

سحر ناز با شنيدن اين جمله جيغي از خوشحالي مي كشد و مي گويد:

-        آخ جان، كاربر چزونه

آنگاه با عجله به سمت اتاق كتابگذار اعظم مي رود.

كيانوش : - كتابگذار اعظم ديگه كيه ؟

شيرفرهاد : - ها، اين داستان داشته بيد. برره ايها در زمان كاليماخوس برري رشته كتابگذاري را ابداع  و كردند و از اون زمان تا حالا به رئيس دژنبشت كتابگذار اعظم گفته وشه.

-        مي شه بگي كتابهاي دژنبشت كجاست ؟

-        عجله ن وكن. كتابها اينجا نبيد. اينجا نظامش قفسه بسته بيد. حالا چه كتابي وخواي؟ دوست وداري كتاب تاريخ برري رو وخوني ؟

-        آْره. اون كي نوشته ؟

-        اي خاك وچوک، معلوم بيد ديگه . "بررو". اون رو همه دنيا وشناسن. تو ن وشناسي ؟

-        بررو ، تا حالا اسمش را نشنيده ام . اين بررو كي هست ؟

-        همچين وزنمت كه صداي مرغ از خود در وكني. بررو بزرگترين تاريخ نويس برره بيد.

-        خوبه. همين كتابش رو بگير تا بخونم.

-        اوهوي، فكر در و كردي كه به همين راحتي بيد. كتاب و گرفتن آداب و رسوم داشته بيد.

-        اي واي از دست شما برره ايها . آداب و رسوم كتاب گرفتن ديگه چيه ؟

در همين زمان سحرناز بر مي گردد و مي گويد :

-        شيرفرهاد، كتابگذار اعظم وگويد كه تشريف وياريد

شيرفرهاد هم دست كيانوش را مي گيرد و به سمت اتاق كتابگذار اعظم مي روند.

                                                                                 (( ادامه دارد ))

 

 



[1]  به معني جلسه

|+| نگاشته شده در یوم جمعه هشتم مهر 1384   به قلم مبارک کتـــابگذار اعظـــــم  | 

گفتگو با یک دانش آموخته کتابداری

با الهام از قطعه" هوشيار و مست"

شاهكار بانو پروين اعتصامي

 

دوستي در ره مرا ديد و  گريبانم  گرفت

                                             گفتمش اي دوست اين پيراهن است افسار نيست

گفت آخر گشته ام بيكار در اين رشته ام

                                             گفتمش  جرمم  چه  باشد  كز  برايت كار نيست

گفت يادت رفته از گفتار پر اميد خويش 

                                            گفتمش  اين  حافظه  گويا  دگر  هشيار   نيست

گفت مي گويم برايت آنچه از يادت برفت

                                             گفتمش آري بگو اي چون تو خوش گفتار نيست

گفت  آيا  تو  نگفتي رشته ما پر بهاست

                                             گفتمش  آري  ولي  اين  گفته  هرگز عار نيست

گفت ما چيزي نديديم  از بها و ارج آن  

                                            گفتمش   بهتر   ز كار  مكتبه   در   كار   نيست

گفت  آخر  جامعه  غافل  شده از مكتبه

                                              گفتمش  در  جامعه  گويا  كسي  بيدار   نيست

گفت يار مهربان ديگر نمي باشد كتاب 

                                              گفتمش  هر  مهرباني  ديگر  اكنون  يار  نيست

گفت هر جا مي روي صحبت ز پول و اسكن است

                                              گفتمش بهتر ز پول آخر   دگر  غمخوار  نيست

گفت نام رشته از شهرت به دور افتاده است

                                              گفتمش شهرت ز كار آيد كه از  گفتار  نيست

گفت دانش ورز باشد همچنان يك ناشناس

                                               گفتمش باشد ز ما تقصير و  از  اغيار   نيست

 گفت هستم  فارغ التحصيل  و  بيكار و عبث

                                          گفتمش اين زندگي سخت است و ره هموار نيست

گفت هر جا مي روي بايد كه خويشي باشدت

                                              گفتمش صد حيف شد چون خويش ما بسيار نيست

گفت تا مرز جنون اكنون مرا هل  داده اند

                                               گفتمش  مجنون  عشقي  شو  كه  در  بازار نيست

گفت فكر همسري از سر بكلي رفته است

                                                  گفتمش  پس  خانه  عمرت  بجز  آوار   نيست

گفت كاري كن كه از دنياي خود دلخسته ام

                                                   گفتمش رو پيش آنكس همچو من افگار نيست

               

                                                                                  كتابگذار اعظم

 

|+| نگاشته شده در یوم شنبه دوم مهر 1384   به قلم مبارک کتـــابگذار اعظـــــم  | 

 
offshore bank account

sevom blog