تبليغاتX
طنز کتابداری
طنز کتابداری
اختری مذهبان ( قسمت دوم )
 

اختري مذهبان

 

نمايشنامه اي طنز راجع به تاريخ مطبوعات

 

( قسمت دوم )

 

هشدار ۱ : اين نمايشنامه يك نمايشنامه خيالي است . بخشهايي از آن ريشه در واقعيت و بخشهاي ديگري از آن ريشه در ناواقعيت دارد .

هشدار ۲ : در اين نمايشنامه گاها از الفاظ ركيك و فحشهاي درباري استفاده شده است كه ممكن است به روند تعليم صحيح كودكان و نونهالان ضربه زده و براي آينده آنها مضر باشد. از اين رو اعلام مي داريم كه خواندن اين نمايشنامه تنها براي افراد بالاي 18 سال تجويز مي شود.

 

           

 تمثال مبارک ناصرالدین شاه در روزنامه شرف

 

 

پرده سوم

 

شخصيتهاي موجود در پرده سوم : ناصرالدين شاه اعتماد السلطنه مشيرالدوله[1] حاجب الدوله[2] مليجك- گروه مطرب غضنفر جلا د و مش مولك ميرزا[3]

 

ناصرالدين شاه بسيار ناراحت و عصباني بنظر مي رسد. بر تخت خود تكيه زده و زيرلب به زمين و زمان فحش مي دهد .

مشيرالدوله ( با ترس ) : حضرت سلطان به سلامت باشند. كدورت خاطر يا كسالت عاجلي نصيب شده كه فدويان از آن ناآگاهند ...........

ناصرالدين شاه نگاهي غضب آلود به وي مي كند و زيرلب مي گويد : پدرسگ ........ !!! ( سكوت )

مشيرالدوله نگاهي به اعتمادالسلطنه كرده و اعتمادالسلطنه هم زيرچشمي به مليجك نظري انداخته و با صداي آرام به او مي گويد : پدر سوخته، كاري كن . پس تو به چه دردي مي خوري ؟

مليجك دنبك كوچك خود را برداشته و شروع به خواندن مي كند : ( بصورت ضربي )

غمگين نشويد حضرت والا             بياين بريم بريم تا ده بالا    

بريم پيش سكينه                        به ما بده وليمه

بعدا بريم در ودشت                    بصيديم يه چيز مشت

بگيريم يه فوتوگراف                 به شرطي كه نديم گاف

شكار زنده نباشه                      خيلي گنده نباشه

بعدش با حور و سيمين               دورت بخونيم همچين :

 ( با اشاره به گروه مطربان و تغيير آهنگ )

آره تو محشري ............ تو از همه سري ....................... تو يك افسونگري ................... دورت حور و پري ( سانسور )

 

ناصرالدين شاه با صورت برافروخته و صدايي غضبناك فرياد مي زند : حاجب الدوله

حاجب الدوله ( با صداي بلند ) : بله

ناصرالدين شاه : بگو اين گضنفر ( غضنفر ) جلاد باشي فورا بيايد تا سر اين پدر سوخته را از تنش جدا كنيم ...............

حاجب الدوله : به روي چشم حضرت والا............. ( اين را گفته و از صحنه خارج مي شود )

مليجك دست و پاي خود را گم كرده و خود را بر پاهاي همايوني مي اندازد : حضرت والا فدايتان شوم. مرا عفو فرمائيد . بنده بي تقصيرم. مي خواستم خاطر حضرت همايوني را مفرح كنم ......... غلط كردم . به نوزده تا نون خورم رحم فرمائيد ..............

حاجب الدوله با غضنفر جلاد همايوني وارد صحنه مي شود. غضنفر داراي هيكلي نخراشيده، سبيلي از بناگوش در رفته، چشماني از حدقه در آمده و صدايي نخراشيده است.

ناصرالدين شاه : آهاي گضنفر ( غضنفر ) ، اين پدر سگ حرومزاده را به جمع اجداد مطربش ملحگ ( ملحق ) كن ...

غضنفر دست مليجك را گرفته و وي را به پشت مي خواباند تا با شمشير سرش را از بدن جدا كند ........ در اين حال اعتماد السلطنه رو به شاه كرده و مي گويد : حضرت والا به رافت و محبت همايوني خود مشتهرند . لطف فرمائيد اين بار نيز از خون اين مردك مطرب درگذريد تا طعم رافت شما را بار ديگر چاكران چشيده و از آن متنعم گردند.

ناصرالدين شاه : آهاي گضنفر ( غضنفر ) ! ( با اشاره دست به اعتمادالسلطنه ) اين مرتيكه پدرسوخته را هم كنار مليجك بخوابان .

غضنفر دست اعتمادالسلطنه را گرفته و با خشونت او را نزد مليجك مي خواباند. سكوت كامل بر تالار حكمفرما مي شود. غضنفر منتظر دستور همايوني است تا كار را تمام كند.

ناصرالدين شاه : آي مرده شور ريخت تك تك شما حضرات را ببرد. ( آنگاه خطاب به اعتماد السلطنه ) مگر من نگفتم اين آگا ( آقا ) محمد طاهر تبريزي مدير خائن جريده اختر را بياوريد تا سياستش كنيم؟ من نگفتم كه اين پدرسوخته مصبي ( مذهبي ) جديد بوجود آورده كه بايد ريشه كنش كنيم؟ ديروز به ما راپورت دادند كه مش مولك ميرزا توله خودمان هم اختري مذهب شده است ( آنگاه خطاب به مليجك ) آري مليجك جان بخوان، خوشي كن،‌ عدو در خانه مگيم ( مقيم ) گشته ما به رگاصي ( رقاصي ) مشگوليم ( مشغوليم ). امروز هم كه اين صنيع پدرسوخته ( اشاره به اعتمادالسلطنه ) براي ما اين جريده منحرفه را مي خواندند تفصيلا از وزراتخانه هاي داخله انتگاد ( انتقاد ) شده بود كه حس همايوني ما به ما مي گويد نويسنده اين فگره (فقره ) حتما و گطعا ( قطعا ) فردي از اگارب ( اقارب ) و نزديكان است كه تا پيدايش نكنيم و به سزايش نرسانيم خيال همايونيمان آسوده نگردد. فهمديد پدرسوخته ها ؟ ................

مشيرالدوله : حضرت همايوني آسوده خاطر باشند . بنده اين خائن را مي شناسم. حتم به يقين و با توجه به سوابق اين فرد كسي نيست به جز  يوسف خان تبريزي  مستشار الدوله[4].

ناصرالدين شاه : حاجب الدوله، با فراشان عزيمت كرده و اين مستشارالدوله را گوشمال حسابي دهيد.

حاجب الدوله : امر، امر همايوني است ......... (‌  صحنه را ترك مي كند )

مشير الدوله : پس حضرت والا لطف فرمائيد از خون چاكران خويش درگذريد ..................

ناصرالدين شاه : به گبه ( قبه ) همايونيمان گسم ( قسم ) تا اين اعتمادالسلطنه مدير جريده اختر را به پابوسي ما نياورد از گضب ( غضب ) ما خلاصي نمي يابد .................

اعتمادالسلطنه ( با صدائي لرزان ) : حضرت همايوني بنده براي اين ملعون مكتوبي فرستادم و وي پاسخي داده كه رخصت بفرمائيد تا خدمتتان قرائت كنم .

ناصرالدين شاه رو به غضنفر كرده و مي گويد : گضنفر ( غضنفر ) رهايش كن تا بنالد ...............

غضنفر اعتماد السلطنه را رها كرده و وي پس از برخاستن و مرتب كردن البسه خود مكتوبي را از رداي خويش درآورده و شروع به خواندن مي كند :

 

خدمت آقا محمد طاهر تبريزي مدير جريده اختر

از آنجا كه خاطر همايوني آزرده به سبب چرنديات و خزعبلات جريده هذيان پرور و عدوان مفرح حضرت عالي شده است بدين طريقت اعلام مي داريم كه فورا و فوتا خويش را تسليم قضا و قدر كرده و قدم نحستان را به پاتخت نهاده تا مورد نوازش حضرت همايوني قرار بگيريد. مؤخرا عنوان مي داريم كه چنانچه اين عمل تحقق نيابد شما را در هر كجا از اقصاء نقاط عالم ولو در يكي از دهات كوچك يكي از كشورهاي همجوار خليج الفارس كه مستور شويد يافته و تحت الحفظ به موطن باز خواهيم گرداند.

                                       خاك پاي درگاه همايوني

                                              اعتماد السلطنه

 

ناصرالدين شاه : احسنت ............. مي بينيم كه در اين مكتوب به فكر مگز ( مغز ) ما و مگز ( مغز ) نوباوگان آتي بوده ايد ؟

مشيرالدوله ( خطاب به اعتمادالسلطنه ) : منظور حضرت والا همان مغز است.

ناصرالدين شاه : پدرسوخته ، حالا تو هم از ما ايراد گرامري مي گيري ؟

مشيرالدوله : بنده و هفت جد بنده چيز زيادي بخورند اگر چنين نيتي داشته باشيم. اين في الواقع نقص الفبا و زبان ماست كه حضرت همايوني با تلفظ شيرين و صريح خود تصحيح مي فرمايند.

ناصرالدين شاه : بس است بس است. حالمان به هم خورد از اين همه پاچه خواري . ملاصنيع جوابيه اين خائن آگا (‌آقا ) محمد طاهر را بخوانيد.

اعتماد السلطنه : مكتوب ايشان كمي في البدايه عجيب و غريب مي نمود لهذا مكتوب را به رضا ريشار[5] و انمون مورل[6] نشان داديم ايشان تفسيري در ذيل مكتوب نگاشته كه ما هردو قسم را خدمت سلطان مي خوانيم :

 

خدمت منير انور صاحب شوكت و والا رفعت حضرت اعتمادالسلطنه وزير انطباعات دولت عليه ايران

حقير عارض است كه بنا به علل عديده از جمله عدم تمكن دريافت رخصت از دولت كريمه عثماني جهت مسافرت به وطن تنها به يك صورت و آن هم از طريق كومپيوتر و به صورت حي ] زنده [‌ و از طريق محاوره من بعيد ] از راه دور [ قادر به پابوسي و سمع نظرات حضرت همايوني هستم و لاغير

والامر لديكم

ميرزاطاهر تبريزي

 

و اما تفاسير مرتبط با مكتوب :

رضاخان ريشار با معاضدت انمون مورل در حاشيه مكتوب چنين نگاشته اند : حتم به يقين كومپيوتر لغتي از لغات جديده تركي عثماني است به معناي تفاهم نامه و مراد ميرزا محمد طاهر تبريزي آن است كه دولت عثماني به هيچ وجهي من الوجوه رضا به استرداد وي نمي دهد به جز با انعقاد تفاهم نامه و دريافت امتياز و حي بودن اعني زنده ماندن ايشان و محاوره با ايشان در حدود ] مرز [ دو دولت آن هم از مسافتي بعيد و تنها با فرياد و صوت بلند بدان گونه كه همگان را قابليت سمع محاوره باشد ............. 

ناصرالدين شاه تاملي كرده و دست بر سبيل خوش فرم خود كشيده و مي گويد : از گديم ( قديم ) گفته اند تسليم زور نشو مگر زور  پرزور  باشد. ما نيز از آنجا كه زوري در دولت عثماني نمي بينيم تسليم اين حرف زور نشده و از خير اين مرتيكه پدرسوخته اجنبي مآب مي گذريم ...............

در همين زمان ناگهان طفلي كوچك ( چهار ساله )  در حاليكه جريده اي در دست دارد با عجله و شتاب وارد صحنه شده و خود را بر روي ناصرالدين شاه مي اندازد . ناصرالدين شاه با دستپاچگي مي گويد : چه شده است مش مولك ميرزا ؟

مش مولك ميرزا هم با همان لهجه شيرين كودكانه خود مي گويد : شاه بابا، اينجا لا ( را ) ببين.......... جليده ( جريده ) اختل ( اختر ) است......... حسابي شما لا ( را ) ضايع كلده ( كرده ) ...............

ناصرالدين شاه كودك را برزمين گذاشته و از ته دل فرياد مي زند : واي................................................

پايان

 

 

مژده            مژده

 

كابوس

 

 

با قلم طناز محبوب

ناراحت الدوله ( عمو ريسمانباف )

 

برنامه آينده وبلاگ طنز كتابداري

 



[1]  وزير خارجه وقت ايران

[2]  محمدحسن خان پسر محمدرحيم خان علاء الدوله اميرنظام

[3]  شاهزاده و فرزند خيالي ناصرالدين شاه

[4]  از روزنامه نگاران عهد ناصري

[5]  دبير بخش فرانسوي روزنامه علميه دولت عليه ايران

[6]  سردبير نشريه فرانسوي زبان اكودوپرس در عهد ناصري

 

 

|+| نگاشته شده در یوم جمعه سی و یکم فروردین 1386   به قلم مبارک کتـــابگذار اعظـــــم  | 

اختری مذهبان ( قسمت اول )
 
 

اختري مذهبان

 

نمايشنامه اي طنز راجع به تاريخ مطبوعات ایران

( قسمت اول )

 
 

هشدار ۱ : اين نمايشنامه يك نمايشنامه خيالي است . بخشهايي از آن ريشه در واقعيت و بخشهاي ديگري از آن ريشه در ناواقعيت دارد .

هشدار ۲ : در اين نمايشنامه گاها از الفاظ ركيك و فحشهاي درباري استفاده شده است كه ممكن است به روند تعليم صحيح كودكان و نونهالان ضربه زده و براي آينده آنها مضر باشد. از اين رو اعلام مي داريم كه خواندن اين نمايشنامه تنها براي افراد بالاي 18 سال تجويز مي شود.

 

موقعيت : دربار ناصرالدين شاه

شخصيتهاي نمايشنامه : ناصرالدين شاه اعتماد السلطنه مليجك گروه آوازه خوان

 

پرده اول :

 اعتماد السلطنه[۱] وزير انطباعات در سالن انتظار دربار ناصري نشسته و با صدايي رسا و خوش در حال خواندن شعر زير بصورت آواز است :

 

ما چون ز دري پاي كشيديم كشيديم

اميد ز هر كس كه بريديم بريديم

دل نيست كبوتر كه چو برخاست نشيند

از گوشه بامي كه پريديم پريديم

ها ها ها ها هاي هاي  

امان امان حبيب من محبوب من امان ...  ( تحرير )

 

در همين حال مليجك وارد شده و فرياد مي زند : آهاي شيخ خلوت[۲]  چه شده است ؟ عاشق شده اي ؟ مرغان دربار همه از اثر صداي تو تخم فرمودند مابقي جانداران نيز به حالت احتضار افتاده اند... جان من بگو خبري شده ؟


                اعتمادالسلطنه : برو جانم ... حوصله ات را ندارم.

مليجك دنبك كوچك خود را در دست گرفته و شروع به زدن و خواندن مي كند :

 

اين حياط و اون حياط

مي پاشن نقل و نبات

بر سر عروس و دوماد

بادا بادا مبارك بادا

ان شاء الله مبارك بادا ....

 

اعتماد السلطنه : پدر سگ خفه شو . منِ پيرمرد را چه به اين كارها ؟ سر پيري و معركه گيري ...

مليجك با يك اشاره گروه مطرب را وارد صحنه مي كند و همراه با ساز و همنوايي آنها شروع به خواندن مي كند :

 

عشق خود حاشا مكن

با من چنين سودا مكن

اين امشب و فردا مكن

از عاشقي پروا مكن

اين امشب و فردا مكن[۳]

حالا ....

بي جهت اي دل غم دنياي فاني را مخور ( آخ جان مخور )

ز آنكه هرگز مرد صاحبدل غم دنياش نيست ( دنياش نيست )

عاقل و هوشيار باش اي دل كه مرد هوشيار ( آي هوشيار )

گر بود امروز را خوش غصه فرداش نيست ( فرداش نيست )

گر به كامت نيست دنيا مثل مخلص غم مخور ( آخ غم مخور )

ز آنكه دنيا جز به كام مردم اوباش نيست ( اوباش نيست )[۴]

 

اعتمادالسلطنه : هر چه دوست داري بگو چونكه مي داني من زير آب صدراعظم را مي توانم بزنم ولي زيرآب تو را نمي توانم . پس حسن استفاده را ببر و هر چه دوست داري به ريش ما ببند.

مليجك : به جان ملاصنيع اين گونه نيست. گويا ما را فقط فن مطربي آموخته اند. زبان ديگري نداريم و گر نه مي خوام دنيات نباشه ولي خودت هميشه باشي... به جان نوزده تا بچه ام اگر دروغ بگويم  ...........

اعتمادالسلطنه با شنيدن صحبتهاي مليجك ناگاه شروع به خنديدن كرده و بلند بلند مي خندد . مليجك هم از فرصت سوء استفاده كرده و به گروه مطرب چشمك زده و شروع به خواندن مي كند :

آها .. دنيا ديگه مثل تو نداره ... نداره نه می تونه بياره .......  ( سانسور )

 

پرده دوم

ناصرالدين شاه نگاهي به عريضه بلندبالاي اعتماد السلطنه انداخته و با بي حوصلگي آن را تا كرده و به دست اعتمادالسلطنه مي دهد و مي گويد : خان اعتماد خودتان بناليد ببينيم چه كار كرده ايد ؟

اعتمادالسلطنه هم مرقومه را گرفته و شروع به خواندن مي كند :

 

                                           الملك لله تعالي

                           تا كه دست ناصرالدين خاتم شاهي گرفت   

                          صيت داد و معدلت از ماه تا ماهي گرفت

الملك لله شآنه حكم همايون شد.

آن كه چون ذات اقدس سلطاني، به اخلاق حضرت سبحاني متخلق و خاطر خطير منير آثار ربوبيت متعلق آمده ، نخل وجود مسعود همايون كه در بوستان شهود سر كشيده، براي آسايش خلق بود و چنان رست كه نخل نشان قدر در باغ وجود نكاشته و بر آن روي كه كلك فطرت نگار قضا بر لوح شهود نگاشته، خاطر خطير انور به رعايت كافه بشر مقهور و در نظر فيض اثر، مراعات جانب چاكران با اخلاص منظور، به همين لحاظ بر ذمت همت ملوكانه واجب آمد كه جناب جلالتمآب، فدوي دولت جاويد انتساب، محمدحسن خان اعتمادالسلطنه، وزير انطباعات و غيره و غيره كه از پروردگان حضرت و خانه زادان خاص دولت ابد آيت است، در مرام چاكري و خدمتگزاري مورد كمال وثوق و اعتماد و سزاوار بذل هرگونه مرحمت و التفات آمده، بارها او را به خدمات مشكله و امورات مهمه آزموده و .............

 

ناصرالدين شاه سخنان اعتمادالسلطنه را قطع كرده و مي گويد : صنيع جان، به فكر اين مگز ( مغز ) ما نيستي لااگل ( لاقل ) به فكر ادبيات اين مرز و بوم و نوباوگان آتي باش كه بايد اين جملات اجگ ( اجق ) وجگ ( وجق ) تو را به زور هضم كرده و در امتحانات خويش بالا بياورند. تو را به مگدسات ( مقدسات ) كمي ساده تر بنويس. كلهمِ مطلب آن است كه ما اين حگوگ ( حقوق ) بخور نميرِ  وزارتي تو را افزايش داده ايم.  همين.... حال هر كس اين مرگومه ( مرقومه ) را بخواند فكر مي كند مفاهمه نامه اي با دولت روس يا عثماني نوشته ايم و باز گسمتي ( قسمتي ) از خاكمان را به آنها پيشكش كرده ايم. آنگاه براي ما مايه رنجش مي شود جانم. نكن اين كارها را. به خدا گباحت ( قباحت ) دارد ............

اعتماد السلطنه تعظيم كوتاهي كرده و مي گويد : حضرت والا به سلامت باشند. اين مرقومه را چون از زبان سلطان السلاطين نوشته ام تمام سعي خويش را به كار بسته تا بي نظير گردد زيرا در آتيه آيندگان بر اساس همين مكاتيب راجع به هوش و كياست حضرت سلطان قضاوت خواهند كرد.

ناصرالدين شاه : پدرسوخته نكند اين هم نظير آن مگاله اي ( مقاله اي ) است كه از زبان ما در اكودوپرس نگاشتي. كم مانده بود سبب جنگ و بروز بليه شود.[۵]

اعتمادالسلطنه ( با تعجب ) : قربان ، آن را كه خودتان برايم خوانديد بنده تنها انشاء نمودم و بعد هم به زبان اجنبي تبديل كردم. چاكر در اين فقره بلاتقصير است.

ناصرالدين شاه : خفه شو ... ما را چه به آرتيكل خارجي دادن. هر چه مي كشيم از بي كفايتي شما چاكران است ...

اعتمادالسلطنه : البته هر چه حضرت همايوني مي پندارند همان است ....

ناصرالدين شاه : خوب گوش كن اعتمادالسلطنه . درست است كه ما حگوگ ( حقوق ) و مواجبت را فزوني بخشيديم ولي " عمل مطبوعات مي بايست تحت گاعده ( قاعده ) منضبط گردد ". ما تحمل بيهوده گوئي و خودسري را نداريم و گرنه مي دهيم تو را همچون ميرزا تگي ( تقي ) خان وزيركشونت كنند. يادت نرفته است كه ؟

اعتماد السلطنه ( با رنگي پريده ) : نه قربان مگر مي شود يادمان برود ....

ناصرالدين شاه : آها ..... بهتر است كه يادت نرود...... ما با هيچكس شوخي نداريم حتي با اين مظفرميرزا توله خودمان ....... يادت نرفته كه با لاپاتري[۶] چه كرديم ؟

اعتمادالسلطنه : نه قربان يادمان نرفته است.

ناصرالدين شاه : اين مرتيكه كه بود ؟ آها يادمان آمد . بارون نرمان بلژيكي . مرتيكه مزلف فكر كرده بود اينجا يورپ[۷] است كه هر چه مي خواهد بگويد كسي نباشد در دهانش بكوبد . انتگاد ( انتقاد ) ؟ آن هم از ساحت همايوني ما ؟ خوب كرديم كه همان روز اول به خودش و دم و دستگاهش يك تيپا زده و البته بختش مساعد بود كه او را مفتخر به زنده ماندن نگاه داشتيم.

اعتمادالسلطنه : واقعا حضرت سلطان رافت همايوني را درباره ايشان به كمال واقع اداء كردند و جز اين نيز از ايشان توقعي نمي رود .........

ناصرالدين شاه : نه جانم.  تو چه ساده اي . اگر دست ما بود كه همان دم او را مي كشتيم و براي آن يوم سعد هم عيد ملي اعلام مي نموديم. ترسيديم ممالك فرنگ را با اين كار خشمگين كرده و سلطنت خويش را ضايع شده بيابيم.

اعتمادالسلطنه : اين تدبير نيز از كياست و دورانديشي حضرت اجل نشات مي گيرد ...

ناصرالدين شاه : حال اين صحبتها را رها كن. به من بگو بدانم مي تواني اين فريد گاسمي ( قاسمي )[۸] را بياوري تا سياستش كنيم.

اعتمادالسلطنه ( با تعجب ) : قربان منظورتان فريد قاسمي است ؟

ناصرالدين شاه ( با عصبانيت ) : پدرسوخته حال نمي خواهد از ما ايراد گرامري بگيري ...

اعتمادالسلطنه : قربان اما اين ايراد گرامري نيست اين ملاحت تلفظ شماست ...

ناصرالدين شاه : حال هر كوفتي كه هست. او را بياوريد كه به خونش تشنه ايم. مي گويند چندين كتاب و آرتيكل داده و از سانسور در دوره ما انتگاد ( انتقاد ) كرده است.

اعتمادالسلطنه : اما تا جايي كه مي دانم وي در اين دوران حيات ندارد و در حقيقت ايشان متعلق به آتيه است .

ناصرالدين شاه : پس مي گويي آنچه را درباره اش گفتيم در خواب ديده ايم ؟

اعتماد السلطنه : البته كه تمام روياهاي سلطان السلاطين روياهاي صادقه است.

ناصرالدين شاه : حال او هيچ اين پروين[۹] چه ؟ اين كه همنام من است . ناصرالدين را مي گويم

اعتمادالسلطنه : ايشان هم يحتمل به آتيه مرتبط باشند. چنانكه در اخبار و روايات نجومي و فلكي آمده است پروين نامها در آتيه بسيارند كه يكي از آنها شاعره نادره دوران خويش شود[۱۰] و ديگري را در دنياي توپِ گرد سرآمد شناسند[۱۱] و اين مورد متذكر شده را نيز تاريخ نگار مطبوعات دانسته اند.

ناصرالدين شاه : عجيب است ... پس يحتمل ما روياي صادگه ( صادقه ) آتيه را ديده ايم ...................

اعتمادالسلطنه : همين است و جز اين نيست كه اين سعادت تنها نصيب حضرت همايوني شود و لاغير

ناصرالدين شاه : لااگل ( لااقل ) اين آگا ( آقا ) محمد طاهر تبريزي مدير روزنامه

اختر[۱۲] را بياوريد تا دگ ( دق ) دلي خود را سرش دربياوريم ....

اعتمادالسلطنه : جسارتا مگر چه عمل خبطي از اين مرد سر زده است ؟

ناصرالدين : مي گويند پدرسوخته خود در عثماني نشسته و در ايران مصبي ( مذهبي ) جديد بوجود آورده است.

اعتمادالسلطنه : حال اين مصب ببخشيد اين مذهب جديد چيست ؟

ناصرالدين شاه : ما را باش . به جاي آنكه ما آخرين راپورتها را از وزير انطباعاتمان بگيريم ايشان از ما راپورت مي گيرند.....

اعتمادالسلطنه : البته ما چيزهايي شنيده ايم ولي شنيدن آن از زبان شيرين و دهان نمكين حضرت والا حظي ديگر دارد ...

ناصرالدين شاه : مي گويند ............

 

( پايان قسمت اول )

 

 


[1]  ميرزا محمدحسن خان اعتمادالسلطنه نخستين وزير انطباعات ايران و از انسانهاي فرهيخته و دانشمندي بوده كه در زمينه ايجاد و گسترش مطبوعات در دوران ناصري خدمات ارزنده اي ارائه نموده است. ايشان را از پيشگامان اطلاع رساني در ايران دانسته و افتخار كتابداري مكتبه ناصرالدين شاه نيز در كارنامه پربار اين دانشمند فرهيخته مشاهده مي شود. بگذريم كه برخي از تاريخ نگاران هم راجع به ايشان بدگوئيهايي داشته اند كه طبيعتا بيان آنها در اين مجال اندك نمي گنجد ( براي مطالعه بيشتر راجع به اين شخصيت به كتاب سرگذشت مطبوعات ايران سيد فريد قاسمي مراجعه كنيد )  

[2]  اعتمادالسلطنه به نامهاي ديگري چون شيخ خلوت، ملاصنيع و خان اعتماد نيز مشهور بوده است.

[3]  بخشهايي از يكي از ترانه هاي استاد معيني كرمانشاهي

[4]  بخشهايي از يكي از از اشعار طنز استاد حسامي محولاتي

[5]  اشاره به مقاله اي است كه شاه در نشريه اكودوپرس ( دومين نشريه فرانسوي زبان ايران ) نوشت و مايه رنجش همسايگان گرديد.

[6]  لاپاتري يا وطن نخستين روزنامه فرانسوي زبان منتشره در ايران است كه تنها يك روز عمر كرد و به دليل انتقاد از حكومت و دربار تعطيل شد.

[7]  اروپا

[8]  از محققان برجسته معاصر در حوزه تاريخ مطبوعات

[9]  ناصرالدين پروين : از محققان برجسته معاصر در حوزه تاريخ مطبوعات

[10]  پروين اعتصامي

[11]  علي پروين فوتباليست

[12]  از مشهورترين روزنامه هاي آزاديخواه دوره استبداد ناصري كه در كشور عثماني منتشر مي شد.

 

 

|+| نگاشته شده در یوم جمعه بیست و چهارم فروردین 1386   به قلم مبارک کتـــابگذار اعظـــــم  | 

زبان حال یک کتاب دربند در قفسه های دکوری
 

 

به ياد اسطوره شعر فارسي و گوهر تابناك ادبيات خراسان

ملك الشعراء بهار[1]

 

و تقديم به آن دوست بزرگواري كه در طي يك مشاعره، انگيزه سرودن اين شعر طنز را به من داد هر چند كه تعريفي هم نشد.

 

زبان حال يك كتاب در بند

در قفسه هاي دكوري منازل

 

منبع  کاریکاتور: کیهان کاریکاتور - شماره ۱۸۰-۱۷۹

 

زبان حال يك كتاب در بند

در قفسه هاي دكوري منازل

 

من نگويم كه مرا بي خودي هي ناز كنيد                بهر پز هم كه شده لاي مرا باز كنيد

چه شده هيچ كسي را كششي بر من نيست ؟         به من اي نوخردان كشف همين راز كنيد

آمده تي وي [1] و وب [2] هم به نبردم پر زور       بهر بدبختي من نغمه غم ساز كنيد

آري بازنده منم، چون رقبا بس قدرند                    بهر من رفته و فكر دو سه تا غاز كنيد[3]

خسته از بي ثمري ها، شده دربند و اسير              گره بخت مرا از قفسه باز كنيد

بي خيال همه عالم شده با عشق كتاب               خواندن متن مرا امشبه آغاز كنيد

چونكه لذت بشد ادراك، پس از آن، فورا               همه جا رفته و تمجيد زره ساز كنيد

                                                                         كتابگذار اعظم

 

 

به ياري خدا مطالب وبلاگ طنز كتابداري در سال 1386 هر هفته شنبه ها روز آمد خواهد شد.

 

مطلب هفته آينده :

قسمت اول نمايشنامه طنز اختری مذهبان

( راجع به تاريخ مطبوعات ايران )

 

در ضمن در نظرسنجي جديد وبلاگ هم شرکت کنید ( به قسمت پایین نگاه کنید )

 



[1]  TV

[2]   Web

[3]  منظور همان غازچراني است

|+| نگاشته شده در یوم شنبه هجدهم فروردین 1386   به قلم مبارک کتـــابگذار اعظـــــم  | 

 
offshore bank account

sevom blog