تبليغاتX
طنز کتابداری
طنز کتابداری
تست خودشناسی کتابدارانه
 
 
       
             شرح کاریکاتور :  کتابگذاری به دنبال یک کتاب فراری
 
 

  

تست خودشناسي كتابدارانه

 

اثري از ناراحت الدوله ( عمو ريسمانباف )

 

 

   پيش­نوشت: اين روزها خيلي مد شده كه هر كسي دو خط مطلب مي­نويسه، براي اون اول دويست خط مقدمه مي­نويسه و توش هزار جور تواضع به خرج مي­ده؛ مثلاً با نوشتن چنين جملاتي: «نگارنده به خوبي و به نيكي از افتضاح بودن خود آگاه است و به شوت بودن خويش واقف! كه اميدوارم خوانندگان به راستي فهيم و ضخيم اين مطلب، حماقت نگارنده را به بزرگواري درياگونه­اشان ببخشايند!» و يا اينكه: «هر چقدر كه نگارنده اين سطور عليل و بدبخت است، خوشبختانه خوانندگان و مخاطبان اين نوشتار در كمال عزّت نفس و استواري روح و جسم به سر مي­برند كه ماية بسي شادماني است!» و تازه قبل از اين مقدمه نوشتن­ها، نگارنده از دو هزار نفر تشكر مي­كنه و اون رو به دويست هزار نفر تقديم مي­كنه! خب ديدم مگه اين ناراحت الدوله چيش (!) از كي كمتره! از قديم گفته­اند كه خواهي نشوي رسوا همرنگ جماعت شو! و چون به قول شيخنا و مولانا شيخ ابوجغجغه (صاحب اين وب­لاگ شريف) كه فرمودند: لا يَدرِزُ مويي بهذه المثل (ترجمة اول به نقل از خودم: مويي بدين ضرب­المثل درز نكند! ترجمة دوم به نقل از ياشارالدوله خراساني: مويي به اين ضرب­المثل نمانده و كچل همي شده است!) منم مي­خوام مثل همه اول اين تست خودشناسي رو تقديم كنم، اين جوري:

 

من اين نوشتار آشفته و بي سر و ته را تقديم مي­كنم در درجة اوّل به همسرم كه زندگي مرا به سان كُتلتي در ماهي­تابه از اين رو به آن رو كرد! و نيز به مادرزنم، پدرزنم، خواهرزن و برادرزنم! زن عموهاي زنم! زندايي­هاي زنم! فك و فاميل زنم! اگر وقت شد احياناً به پدر و مادرم! به عمو سبزي فروش! به كسبة محل و ....

 

و امّا حالا مقدمه :

نگارنده ديد كه الحمدالله در اين وادي كتابداري هيچ كم و كسري نيست الاّ اينكه بر خلاف رشته­هايي چون روانشناسي و مشاوره و قس علي هذا كه سرشارند از تست­هاي رنگارنگ سنجش عزّت نفس، شخصيّت و ... در وادي ما خبري از اين جور چيزها نيست. خب خونمان به جوش آمد و غيرتمان در خروش و اين تست خودشناسي را براي كتابداران نبشتيم! باشد كه بر تارك اين رشته بدرخشد و ماه مجلس همي شود!!! نكتة ديگر اينكه پاسخ­ها گاهي بسيار مفصّل ارايه شده­اند، اين بدان سبب است تا اوّلاً شفاف­سازي به طور كامل انجام شود تا هم خوانندگان به راحتي بتوانند گزينة خود را انتخاب كنند و هم فيلتركاران عزيز خداي­ناكرده در باب اين وب­لاگ دچار سوءتفاهم نشوند! دوستان من به خوبي مي­دانند كه من آنقدر آدم شفافي هستم كه گاه از فرط شفافيت قابل رؤيت نمي­باشم!

 

و امّا كلام آخر :

 از آنجا كه گزينه­هاي اين تست­ها بسيار كوبنده است لازم است تا خوانندگان پس از خواندن هر گزينه در دل خود تكبير گويند ! عدم گفتن تكبير خوانندگان در دلشان پيگرد قانوني دارد !!!

 

سؤال اوّل : اگر فرزندتان كه به تازگي حرف زدن ياد گرفته (في­المثل در سن 2 سالگي) از شما به عنوان يك كتابدار پدر بپرسد كه بابا جون ! باباجون! تو چي كاله­اي (تو چي كاره­اي) ؟ چگونه عكس العمل نشان مي­دهيد؟

الف) خودم را به خواب مي­زنم !

ب) مانند سخنگوي ... ( اين قسمت از گزينه در اثر شفاف­سازي قابل رؤيت نيست ) فوراً همه چيز را تكذيب كرده و با اندكي مهرورزي از نوع مالشي او را روانة اتاق خواب مي­كنم!

ج) حرف را عوض كرده و مي­گويم: يكي من يكي تو!

د) گزينة الف، ولي اگر جواب نداد و بچه سمج بود گزينة ب.

 

سؤال دوّم ( ويژة برادران) : اگر شما به عنوان يك كتابدار مرد مشاهده كنيد كه در كتابخانة محلّ كارتان يكي از خواهران حاضر در سالن مطالعه در وضع خيلي بدي بوده و خيلي بدحجاب است، چه مي­كنيد؟

الف) ابتدا يك نسخه از كتب مرجع را كه داراي ضخامت كافي است انتخاب كرده و بالفور بر سرش مي­كوبم، سپس اگر وقت شد او را توجيه و ارشاد مي­كنم!

ب) دو دستانم را در دو جيب كتاب كرده و به سمت وي رفته و كشان­كشان او را به بيرون هدايت مي­كنم، در صورت لزوم براي حمل و نقل وي از چرخة كتاب هم استفاده مي­كنم!

ج) وي را به مخزن ترجيحاً بستة كتابخانه برده و با آلاتي چون كتاب­گير، كپسول آتش­نشاني، كتب مرجع داراي ضخامت كافي، قفسه­هاي ريلي ( در صورت وجود ) وي را كاملاً توجيه و ارشاد مي­كنم!

د) براي اينكه سكوت كتابخانه مختل نشود تلفن وي را (ترجيحاً موبايل) اخذ كرده و بعداً به صورت تلفني وي را توجيه و ارشاد مي­كنم!

 

سؤال سوّم ( ويژة خواهران) : اگر شما به عنوان يك كتابدار زن بخواهيد به يك بدحجاب تذكّر دهيد به او چه مي­گوييد؟

الف) خواهر جان! موهايتان را از منطقة نشر و پخش، سه سانتي­متر بدهيد تو، تا اينقدر پسرها به شما رفرنس ندهند!

ب) وضعت رو يه خورده مرتّب كن جانم ! اينجوري كه پسرها با ديدن شما هنگ ( Hang ) مي­كنند !

ج) آخه عزيز من اين چه وضعيه واسة خودت درست كردي؟! اگه يه خورده BP مي­خوندي وضعت اين نبود كه! حالا BP نه لااقل DSR بخون تا بي­هويّت نشي!

د) عزيز من! به نظر تو آدم بايد مثل يه اپك (OPAC ) ( فهرست رايانه اي كتابخانه ها ) باشه تا همه بهش نظر داشته باشن؟ يا نه، خانم خوبي مثل تو بايد مثل يه سند محرمانه توي بايگاني بمونه تا همه واسه ديدنش سر و دست بشکونن، ها؟! كدومش به نظرت بهتره؟ از ما گفتن بود!

 

سؤال چهارم : اگه لازم باشه تا شما به عنوان يه كتابدار به شدّت با يك مرد يا زن بدحجاب برخورد كنيد، چي مي­گيد؟

الف) عامه­پسندي تا كي؟ بالاخره كي مي­خواي كمي علمي- پژوهشي يا لااقل علمي- ترويجي بشي؟ هان؟

ب) اي بي­هويّت! اي جلدسفيد! آدم چشم سفيد باشه ولي جلد سفيد نباشه!

ج) آخه اين ديگه چه وضعيه كه واسه خودت درست كردي؟! كرم كتاب !

د) امثال شما رو بايد از جامعه وجين كرد و ريخت توي آب !

 

سؤال پنجم : اگر كتابداري را مشاهده كرديد كه در حال كلنگ زدن به يك ديوار است چه فكري دربارة او مي­كنيد؟

الف) احتمالاً كارآموزي 1 را به تازگي گذرانده و در اثر فشار كار مشاعرش را از دست داده است !

ب) ممكن است درس «ساختمان و تجهيزات كتابخانه» را به تازگي پاس كرده و احساس بنّا بودن به وي دست داده !

ج) به صورت وي دقيق نگاه مي­كنم! اگر رئيس سابق معلوم­الحال كتابخانة ملّي بود، احتمالاً در حال تخريب ديوار بي­اعتمادي ميان ايران و آمريكاست !

د) ممكن است رئيس يك كتابخانه باشد كه در حال افتتاح كتابخانة مذكور است، ليكن از فرط سواد و خلاقيّت، قيچي كردن روبان در مراسم افتتاحيه را با مراسم كلنگ­زني اشتباه گرفته است !

 

سؤال ششم : اگر كتابداري را مشاهده كرديد كه در وسط تابستان بخاري را روشن كرده و به شدّت خود را به بخاري چسبانده است، چه فكري دربارة او مي­كنيد؟

الف) احتمالاً به تازگي فارغ­التحصيل شده و در اثر گذراندن واحدهاي بسي بي­ربط به كلّي مشاعرش را از دست داده است !

ب) ممكن است به تازگي شعر « زمستان » اخوان ثالث را خوانده و جوگير شده است!

ج) باز هم به صورت وي دقيق نگاه مي­كنم! اگر رئيس سابق معلوم­الحال كتابخانة ملّي بود، احتمالاً در حال ذوب كردن يخ­ روابط ميان ايران و آمريكاست!

د) ممكن است طنزهاي یاشار الدوله خراسانی را خوانده باشد و مبتلا به زكام شده است!

 

سؤال هفتم : اگر كتابدار نمي­شديد دوست داشتيد چكاره بوديد؟

الف) ملوان انگليسي معلوم­الحال !

ب) ارشادگر و توجيه­گر خلق­الله !

ج) اغذيه­فروش نمايشگاه كتاب !

د) شهرام جزايري !

 

معرفي يك نشريه طنز :   نشريه ستون  آزاد

 

در اين پست يكي از نشريات خوب در حوزه طنز را خدمت شما كتابداران و كتابگذاران عزيز معرفي مي كنم كه الحمدالله ديگر براي خود وب سايت و وبگاهي هم پيدا كرده و به قول معروف روزآمد روزآمد است. نشریه ستون آزاد از نشريات بسيار پرطرفدار دانشجوئي و فرا دانشجوئي است كه در حال حاضر به مدير مسئولي آقاي ميرحسين ظريف و سردبيري مجتبي نخعي راد در حال انتشار است و توزيع آن به صورت كشوري و سراسري مي باشد. بنده از قديم الايام و از همان زمان دانشجويي در اين نشريه وزين در كنار دوستان طنزپردازم كه حالا برخي از آنها براي خود اسم و رسمي هم درآورده اند به انتشار طنزهايم مي پرداختم. اخيرا نيز دوستان بار ديگر ما را يافته و از ما دعوت به همكاري نموده اند. شما مي توانيد شماره آخر اين نشريه را از اینجا دانلود كنيد  و از خواندن مطالب آن لذت ببريد. البته اين نشريه هم مانند ساير نشريات طنز كشور با تنگناها و مشكلاتي مواجه است كه اميدواريم در آينده هم شاهد انتشار و فعاليت پربار آن همانند گذشته  باشيم ! ان شاء الله

 

 

مطلب هفته آينده

 

             مصاحبه كتابگذار اعظم با يك وبلاگ گرد / اثري از وبلاگ گرد

 

 

 

|+| نگاشته شده در یوم جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386   به قلم مبارک کتـــابگذار اعظـــــم  | 

نمایشگاه نوردی
                  
  
                   

 

نمايشگاه نوردی

تقديم به ابي تقي زاده نازنين و احسان محمدي عزيزم

در سالگشت تولدم

 

اين قطعه در حقيقت شرح گوشه هايي از ماجراي سفر كتابگذار اعظم موسس و مرشد فرقه كتابگذاريه به دهستان طهران جهت  حضور در نمايشگاه بين المللي كتاب است.  در اين سفر ابي خان تقي زاده  به عنوان مشاور اعظم ايشان را همراهي نمودند . در بيان خصوصيات  مشاور اعظم تنها به موارد زير اكتفا مي كنيم :

كارشناس ارشد مديريت و برنامه ريزي راهبردي ( MIS )، داراي سابقه طولاني در ارائه مشاوره به روساي كتابخانه ها و مديران ارشد، خوش تيپ ، جسور، داراي قوه خارق العاده نطاقي ( يعني سخن راني ) و سحر كلام همراه با قوه بي نظير استدلال، جوان پسند و .........................

 

زمان : روز دوشنبه 16/2/1386 ساعت : 16

مكان : ريل پيما خانه ( يا همان راه آهن )

 

مشاور اعظم وارد ريل پيما خانه شده و رو به كتابگذار اعظم مي كند و مي گويد : سلام، سريعتر كارت شناساييتان را بدهيد تا سوار ريل پيما شويم . دير شده است !!!

كتابگذار اعظم ضمن پاسخگوئي به سلام مشاور اعظم سرخ و سفيد شده و براي اطمينان شروع به گشتن جيبهاي خود مي كند ولي پس از مدتي از گشتن خسته شده و خود را به گوشه اي كشانده و بر زمين مي نشيند و مثل بچه ها شروع به گريستن مي كند. مشاور اعظم از اين حركت كتابگذار اعظم تعجب كرده و تلاش مي كند تا ايشان را آرام نمايد. پس از مدتي موفق شده و در همان حالت از كتابگذار اعظم  مي پرسد : چه شده است ؟ به من بگوئيد .

كتابگذار اعظم كمي خود را جمع و جور كرده و با هق هق گريه مي گويد : خانم دکتر فرموده بودند كه اينفولانزا داريد . ما باورمان نمي شد.

مشاور اعظم با تعجب مي پرسد : اينفولانزا ديگر چيست ؟

كتابگذار اعظم ( با حالت گريه ) : اينفولانزا يك نوع بيماري است كه به دليل  انباشت زياد اطلاعات در ذهن و در نتيجه وبلاگ نويسي و وبلاگ خواني بيش از حد به وجود مي آيد و كم كم پيشرفت كرده و تبديل به آلزايمر مرغي و پس از آن آلزايمر كامل مي شود . من فكر مي كنم كه در مرحله آلزايمر مرغي هستم !

مشاور اعظم : از كجا متوجه شديد كه آلزايمر مرغي گرفته ايد ؟

كتابگذار اعظم : آخر فراموش كرده ايم كه سجل و برگه هاي هويتمان را با خودمان بياوريم .

مشاور اعظم : اي بابا ! با خود فكر كرديم حالا چه شده است ؟

كتابگذار اعظم صداي گريه خود را بلندتر كرده و مي گويد : حالا ما را ديگر به داخل ريل پيما راه نمي دهند. جواب كتابگذاران طهران را چه بدهيم ؟

مشاور اعظم : ببينيد اين نكته هميشه يادتان باشد كه وقتي ما را داريد غم نداريد. همين جا بمانيد وقتي اشاره كردم بيائيد.

مشاور اعظم به سمت كنترل چي بليطهاي ريل پيما رفته و بليطها و كارت شناسائي خود را به وي مي دهد و چيزي هم در گوشش نجوا مي كند. آنگاه كنترل چي نيز نگاهي به كتابگذار اعظم كرده و بين او و مشاور صحبت كوتاهي رد و بدل مي شود. پس از آن مشاور اعظم با دست به كتابگذار اعظم اشاره كرده كه سريعا به سمتش بيايد. در اين حالت مشاور اعظم بليطها و كارت شناسايي خود را از دست كنترل چي گرفته و از دروازه كنترل عبور كرده و از آنجا دور مي شود و كتابگذار اعظم نيز به سرعت خود را به دروازه رسانده تا از آن عبور كند. در حين عبور ، كنترل چي نگاه مهربانه اي به او كرده و آرام مي گويد : خدا صبرتان بدهد ! كتابگذار اعظم با تعجب و عجله خود را به مشاور اعظم رسانده و ذوق زده مي پرسد : چه به او گفتيد ؟ من را شناخت ؟ نه ؟

مشاور اعظم ( با لبخندي موذيانه ) : نه بابا! اينها فوت و فن كار ماست ! براي ما مثل آب خوردن بود !

كتابگذار اعظم ( با عصبانيت ) : بهرحال مي گوئيد به او چه گفتيد يا سفرمان را كنسل كنيم ؟ !

مشاور اعظم : هيچي بابا ! به او گفتيم دوستمان آن جاست ! الان مي آيد. گفت : پس چرا با شما نيست ؟ گفتم برايشان اتفاق ناگواري افتاده است. بسيار متاثرند. شرايط روحيشان خيلي بد است. الان مي آيند.......... همين !!!!!! او هم بنده خدا اظهار همدردي كرد

كتابگذار اعظم : بدجنس! چرا دروغ گفتيد ؟

مشاور اعظم : دروغ نگفتم! چه اتفاقي از اين دردناكتر كه شما در عنفوان جوانی آلزايمر مرغي گرفته ايد؟

كتابگذار اعظم بار ديگر زير گريه زده و مي نالد : راست مي گوئيد ! بدبخت شديم ! .......................................................................

 

زمان : روز دوشنبه 16/2/1386 ساعت : 30 : 16

مكان : در ريل پيما

 

ريل پيما هنوز راه نيفتاده و كتابگذار و مشاور اعظم در كوپه چهار نفره تنها هستند و منتظر دو مسافر ديگرند.

كتابگذار اعظم : آهاي مشاور جان ! حواست باشد اگر دو تا خانم يا آقاي احتمالا كارمند و همكار مشكوك به حرافي آمدند بايد كوپه پيچشان كنيم !!!

مشاور اعظم : كوپه پيچ ديگر چيست ؟

كتابگذار اعظم : آهان ! اصطلاح كوپه پيچ را ما درست كرديم و به معناي دک کردن فرد پرحرف و غیبت کننده از کوپه و جایگزین کردنش با انسانی خوش صحبت و بذله گوست !

مشاور اعظم : آن وقت خود ما هم كه همين شرایط را داريم . دو همكار حراف !!!

كتابگذار اعظم : عزيزم خودمان را نمي گويم ! ديگران را مي گويم !

مشاور اعظم : آهان! ( چشمك ) حواسم هست! شما آسوده باشيد !!!!!!!!!!!!

در همين زمان يك پيرمرد و پيرزن مسن وارد كوپه شده و بر روي صندليهاي خالي مستقر مي شوند. پيرمرد نگاهي از روي خشم به كتابگذار و مشاور اعظم كرده و به زبان تركي به خانمش چيزي مي گويد. خانم با تكان دادن سر حرفهاي پيرمرد را تاييد مي كند. پيرمرد سرش را از كوپه در آورده و فرياد مي زند : آهاي رئيس گطار ( قطار )

رئيس ريل پيما به سرعت خودش را به كوپه رسانده و مي گويد : چه شده است حاج آقا ؟ در خدمتم

پيرمرد : ببين من و اين خانم اعصاب درست حسابي نداريم. ( با اشاره دست به كتابگذار و مشاور اعظم ) اين دو تا هم حتما مي خواهند يك ريز صحبت كنند و ور بزنند . از شما خواهش مي كنم يك فكري به حال ما بكنيد ؟

رئيس ريل پيما : چه كار كنم حاج آقا ؟

پيرمرد : نمي دانم ! بهتر است آقايان را كوپه پيچشان كنيد !!!!!!!!

كتابگذار اعظم ( ذوق زده ) : اي بابا ! دمتان گرم ! اصطلاح كوپه پيچ چه زود جا افتاده است . ( رو به رئيس ريل پيما ) : آقاي رئيس! اصطلاح كوپه پيچ را نخستين بار بنده اختراع كردم!!!!

رئيس ريل پيما ( با حالت تمسخر ) : آقا جان درست است كه ما سال به سال يك كتاب هم نمي خوانيم ولي بي سواد كه نيستيم !  بنده مطمئنم كه اين اصطلاح نخستين بار در دوره اشكانيان توسط اشكاپوس براي ريل پيماهاي آن زمان ابداع شده است .

كتابگذار اعظم ( با عصبانيت ) : نه ! من قبول ندارم ! اين يك دروغ تاريخي بزرگ است !

رئيس ريل پيما : چي ! نفهميدم ؟ با رئيس ريل پيما بحث مي كني ؟ ديگر چاره اي براي من نگذاشتي ! ( آنگاه با فرياد ) : كوپه پيچتان مي نمائيم !!!!!!!!!!

 

زمان : روز سه شنبه 16/2/1386 ساعت : 00 : 8 ( پسا طلوع )

مكان : در خيابانهاي اطراف مصلي ( نرسيده به نمايشگاه )

 

 

كتابگذار اعظم و مشاور ايشان در حال پياده روي به منظورانجام ورزش صبحگاهي و در پي يافتن راهي براي رسيدن به درب نمايشگاه هستند. كتابگذار اعظم در حال خواندن شعر زير به صورت آواز است :

 

الا تهران الا ای زادگاهم

دوباره بر تو افتاده نگاهم

چه زیبا خاطراتی از تو دارم

منی که خسته از دوری راهم

ياها ها ها ها هاي امان امان حبيب من ( تحرير )

 

مشاور اعظم : اين شعر چقدر برايم آشناست. مطمئنم از اشعار مرحوم شهريار است !

كتابگذار اعظم : نه بابا! اين يكي رو كه خودمان گفتيم ! در طنزهاي قبليمان هم هست !

مشاور اعظم : نه بابا! مي گويم مطمئنم كه آن را شهريار گفته است !

كتابگذار اعظم ( با حالت ترديد ) : نمي دانم ! شايد راست مي گوئي ! مي ترسم اين آلزايمر مرغي ما عود كرده باشد !

مشاور اعظم : بله ! حتما همين طور است !

كتابگذار اعظم ( با عصبانيت ) : بله و بلا ! كي به نمايشگاه مي رسيم ؟

مشاور اعظم : كتابگذار اعظم جان ! شما فقط دنبال من بياييد !!! از راهي شما را مي برم كه يك خش هم بر كفشهاي مباركتان نيفتد.

كتابگذار اعظم ( نفس زنان ) : ببينيد ما نيم ساعتي مي شود كه اين مناره مصلي را مي بينيم . پس كي به اين مناره مي رسيم؟ جاني به تن نمانده و ديدار اين مناره ام (‌ از نزديك ) آرزوست !!!!!!!!!!!!!!!!

مشاور اعظم : بياييد جانم بياييد از اين كوچه شيب دار بالا برويم ! از اينجا كه بالا برويم ديگر مي رسيم !

كتابگذار اعظم و مشاور اعظم نفس نفس زنان و با دشواري خود را به انتهاي كوچه مي رسانند اما با شگفتي متوجه مي شوند كه كوچه بن بست است !!!!!!!!

كتابگذار اعظم ( با لحني خسته )  : پس چه شد ؟

مشاور اعظم به هيچ وجه خم به ابرو نياورده و مي گويد : هيچ اتفاقي نيفتاده ! مي دانيد ما فقط يك خطاي استراتژيك كرديم و يك كوچه را اشتباها جا انداختيم  !

سرانجام كتابگذار اعظم و مشاور اعظم خسته و بي حال خود را به درب نمايشگاه مي رسانند اما با تعجب متوجه مي شوند كه نمايشگاه تعطيل است و ساعت شروع آن از ساعت ده است.

كتابگذار اعظم : چرا  اين گونه شد ؟ اين طهرانيها چه دير از خواب بيدار مي شوند ؟!‌ احتمالا شبها تا ديروقت بيدارند ؟

مشاور اعظم : فكر نكنم ربطي به اين قضيه داشته باشد ؟

كتابگذار اعظم : پس چه ؟

مشاور اعظم : هيچ ! نمي دانم ولي حتما و قطعا هدف تصميم گيرندگان از اين كار مردم آزاري نبوده و نيست !

كتابگذار اعظم : پس به نظرت ما چهارپاييم كه آزرده شديم ؟

مشاور اعظم : اي بابا ! اين چه حرفي است ! از اين حرفها نزنيد ! دور از جان چهارپايان !!!!

كتابگذار اعظم : اصلا اين حرفها را بي خيال ! حالا چه كنيم ؟

مشاور اعظم : آهان ! من سه پيشنهاد دارم. يكي اينكه اينجا بمانيم و منتظر شويم تا درب نمايشگاه باز شود و دوم آنكه برويم دانشگاه محل تحصيلمان كه همين نزديكيهاست تا من كارهاي فارغ التحصيلي خودم را انجام بدهم و شما هم مي توانيد در اين مدت كتابداران و كتابگذاران آن جا را مورد تفقد قرار دهيد !

كتابگذار اعظم : خوب ؟

مشاور اعظم : خوب كه چي ؟

كتابگذار اعظم : پيشنهاد سومتان چه شد ؟

مشاور اعظم : گفتم ديگر !

كتابگذار اعظم : اما دو پيشنهاد بيشتر نداديد ؟

مشاور اعظم ( با نگاهي ترحم آميز ) : نه انگار حالتان بدجوري خراب است ! وضعیت آلزايمر مرغيتان دارد خطرناك مي شود ؟

كتابگذار اعظم ( با ترس و لرز ) : راست مي گوئي مشاور جان ؟

مشاور اعظم : آره بابا ! رنگتان هم بدجوري پريده است !

كتابگذار اعظم ( در حاليكه در حال سقوط بر روي زمين است ) : نگو ..............................

 

زمان : روز سه شنبه 16/2/1386 ساعت : 30 : 8 ( فرا پسا طلوع )

مكان : كتابخانه مركزي دانشگاه شهيد بهشتي

 

مشاور اعظم : خوب كتابگذار اعظم ، شما اينجا بمان . خودت را سرگرم كن من زود بر خواهم گشت !

كتابگذار اعظم : مشاور جان دستمان به دامانت ! بجنبيد ! اين شهيد بهشتيها مدتي است كه دنبال ما هستند! چكمان در همايش قبلي آنها برگشت خورده و گويا به خونمان تشنه هستند!!!!!!!!!!!! مي گويند كه يك شرخر اعظم هم اختصاصا براي دستگيري ساحت ملوكانه ما اجير كرده اند ! بين خودمان بماند اوضاع بدجوري خيط است ! مجبوريم ناشناس بمانيم !

مشاور اعظم : اي بابا ! چرا زودتر نگفتيد ؟ اشكالي ندارد! فوقش به محبس مي افتيد ديگر !!!

كتابگذار اعظم : نه بابا ! مي گوئيم مراقب خود باشيد يك دفعه چشمتان نزنند !

مشاور اعظم : بابا كار ما از اين حرفها گذشته است . اين عليا مخدرات هميشه ما را چشم مي زنند .............

كتابگذار اعظم : خيلي خوب ! برويد برويد و  زود برگرديد !

كتابگذار اعظم خود را با روزنامه ها سرگرم كرده و تظاهر به مطالعه مي كند. ناگاه چشمش به كتابداري مي افتد كه به سمتش در حركت است . آري چهره اين كتابدار براي كتابگذار اعظم كاملا شناخته شده است . او كسي نيست به جز احسان محمدی.  كتابگذار اعظم به سمت او رفته و مي گويد : ببخشيد آقاي محمدي ؟

احسان سر خود را بر مي گرداند و با تعجب مي گويد : بله، شما ؟

كتابگذار اعظم : بنده هستم جناب كتابگذار اعظم !

احسان ( با خوشحالي ) : اي بابا ! چه عجب ؟ ( ماچ و موچ حسابي )

كتابگذار اعظم : آمده ايم كه بازديد نامحسوسي از وضعيت كتابداران و كتابگذاران دانشگاه شهيد بهشتي انجام دهيم !

احسان : ولي حالا كه انگار محسوس شديد ؟

كتابگذار اعظم : آره !‌ راست مي گوئيد ؟ بابا اين آلزايمر مرغي هم .......

احسان : آلزايمر مرغي ديگه چيه ؟

كتابگذار اعظم : هيچي............. چيز مهمي نيست !

امیر الدوله سونگیر در همين زمان روي خط اينترنت آمده و خواستار چت كردن با احسان مي شود .

كتابگذار اعظم : احسان جان اجازه مي دهيد ما به جاي شما با ايشان بچتيم !

احسان : بله ، بفرما! ( و پس از آن براي انجام كاري از ميز رايانه دور مي شود )

كتابگذار اعظم ( در صفحه چت جي ميل ) : امير جان نظر شما راجع به كتابگذار اعظم چيست ؟

اميرالدوله : احسان جان اگر خبري يا مبري و يا حتي اثري از ايشان يافتي حتما توقيفش كن كه يك اسكناس صدميلياردي به من بدهكارست !

كتابگذار اعظم با ديدن اين جمله به چپ و راست خود نگاهي كرده و وقتي مطمئن مي شود كسي آن طرفها نيست سريعا جي ميل را بسته و به طرف احسان مي رود و با دستپاچگي مي گويد  : ببخشيد احسان جان اين جي ميلتان هم انگار بسته شد !

احسان : اشكالي ندارد ! برويم مجلات را ببينيم .

كتابگذار اعظم ( پس از نظر انداختن به سمت راست و چپ خود و اطمينان يافتن از عادي بودن اوضاع ) : باشد برويم ...........................

 

زمان : روز سه شنبه 16/2/1386 ساعت : 00 : 15 ( پسا ظهر )

مكان : نمايشگاه بين المللي كتاب

 

 

توضیح عکس : مشاور اعظم و کتابگذار اعظم در محوطه نمایشگاه بین المللی کتاب

جمعيت انبوه مراجعان و محوطه بزرگ لخت و عور مصلي نخستين مناظري هستند كه  توجه هر بازديد كننده اي را به خود جلب مي كنند. كتابگذار و مشاور اعظم مدتي را دور خود چرخيده و گيجيده تااينكه سرانجام دست غيب سر از آستين وجود در آورده و محكم به پشت گردنشان مي زند و آنها را به داخل يكي از سالنهاي اصلي پرتاب مي كند.

كتابگذار اعظم : جناب مشاور! به نظر شما نظم و ترتيب چينش غرفه هاي نمايشگاه چگونه است ؟ الفبايي، موضوعي،  رده اي يا چيز ديگري؟

مشاور اعظم : حضرت آقا نمي دانم ! شما متخصص امر هستيد . بهتر از من بايد بدانيد .

كتابگذار اعظم : اجازه بدهيد از يكي از اين غرفه داران بپرسيم.

آنگاه كتابگذار اعظم از يكي از غرفه داران مي پرسد : ببخشيد نظم چينش غرفه هاي نمايشگاه چگونه است ؟

غرفه دار : حاجي چه مي دونم ! يه چيزهايي مي پرسي ها ؟ به ما گفتن بياين اينجا ما هم اومديم ! بعضي وقتها خودمون هم جامون رو گم مي كنيم !!!!!!!!!!!!

كتابگذار اعظم : عجب! ببخشيد ! ولي فکر می کنم که اين فراموشي به احتمال زیاد به دليل آلزايمر مرغي باشد ها !

غرفه دار : نه! نگو ! فكرش رو نمي كردم ! تو رو خدا بگو دواش چي هست ؟

كتابگذار اعظم : دواي شما پيش من است . كمي سنجد مي گيريد آرد مي كنيد و رويش كپسول امگا 3 رنده مي نمائيد و در داخل شير مي ريزيد. دم مارمولك نر مجرد را يافته و قسمتي از آن را بريده و در شير مي اندازيد آن گاه شير را خوب به هم زده و سه بار در روز مي نوشيد. البته بايد حتما هر روز سه بار هم مطالب وبلاگ طنز كتابداري را هم بخوانيد تا اين معجون اثر كند و گر نه ول معطليد !!!!!!!!

غرفه دار : خدا خيرتان بدهد ! واقعا دستتان درد نكند ! شما جان من را نجات داديد!

كتابگذار اعظم : قابلي نداشت ! پس با اجازه تان من اين سه تا كتاب را در عوض حق المعالجه ام بر مي دارم !

غرفه دار : خواهش مي كنم. اصلا همه كتابهاي اين غرفه متعلق به شماست !

كتابگذار اعظم : نه عزيزم ! ما آدم منصفي هستيم ! بايد به فكر درآمدزايي شما شاغلان حوزه فرهنگ هم باشيم ديگر !!!

غرفه دار : خدا خيرتان بدهد !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

زمان : روز سه شنبه 16/2/1386 ساعت : 30 :16 ( همان پسا ظهر )

مكان : سراي اهل قلم

 

در سراي اهل قلم گويا هر روز مراسم سخنراني و ميزگردهاي تخصصي برگزار مي شود. كتابگذار اعظم و مشاور اعظم هم در نشست چالشهاي نشر الكترونيكي حضور دارند.

كتابگذار اعظم : آهاي مشاور جان ! عجب صندليهاي راحتي ! واقعا خسته شده بوديم

مشاور اعظم : آري ! استراحتگاه خوبي است !

كتابگذار اعظم : آن خانم را ببين ! جلوي ميز سخنرانان علنا خوابيده و در حال خر و پف كردن است .

مشاور اعظم : شما چرا راه دوري مي رويد ؟ اين پسري كه جلوي شما نشسته است را ببينيد. خواب خواب است !

كتابگذار اعظم : مي گويم بيا ما هم بخوابيم ؟

مشاور اعظم : نه بابا ! اساتيد همه آشنا هستند! ممكن است حسوديشان شود !

كتابگذار اعظم : راستي فلسفه و کاربرد این رایانه ها كه در برابر اساتید سخنران است چيست ؟

مشاور اعظم : من فكر مي كنم مي خواهند عملا بگويند كه ما با نشر الكترونيكي موافق تريم تا چاپي !

كتابگذار اعظم : خوب ! اگر اينگونه باشد جای شکرش باقی است زیرا خود این پيشرفت بزرگی به حساب می آید !

توضیح عکس : این فردی که لم داده مانند برخی دیگر از حضار در خواب خوشی به سر می برد .

 

 توضیح عکس : از نمایی کاملا آشکار

 

توضیح عکس : بنده فکر می کردم خانم آبیار و دوستان فتوبلاگ کتابداری معتقدند که اینجانب در این عکس خواب هستم ولی خدا شاهد است که سخنرانان بزرگوار آنچنان در چشمان بنده و سایر حضار زل می زدند که فقط حرفه ایها در این شرایط می توانستند با چشم باز و البته گاها بسته بخوابند. ما هم که در این زمینه خدا را شکر ادعایی نداشته و نداریم و اگر پلکی بر روی پلک افتاده قطعا بدانید که این حالت عادی پلک زدن چشمانمان بوده و اگر سری به پایین افتاده لابد تفکر در آن حالت بهتر و عمیق تر امکان پذیر بوده است !!!!!!!!!!!

 

( پس از نيم ساعت از زمان ميزگرد )

مشاور اعظم : كتابگذار جان ! پاشو برويم ! اين صحبتها يك جورهايي تكراري است !

كتابگذار اعظم : شما كه مديريت خوانده ايد !!!!!!!!! اين حرفها براي شما هم تكراري است ؟

مشاور اعظم : آري ! بيش از صد بار شنيده ايم !

كتابگذار اعظم : نه ! نگو ! پس اين كتابداري واقعا براي خودش يك فرا رشته شده است ما خبر نداريم !

مشاور اعظم : آري ! كجايش را ديده ايد ؟ امروزه همه آرزو دارند به جاي مهندسي و پزشكي كتابداري بخوانند ؟ ما مديريتيها كه ديگر هيچي ؟

كتابگذار اعظم : نگو! ولي اين را هم بدانيد كه در داخل كتابداري باز هم هيچ چيزي كتابگذاري نمي شود! يك حالي مي دهد كه نگوئيد و نپرسيد ! برخيزيد برويم كه دلمان را شاد كرديد !!!!!!!!!!!!!!!

مشاور اعظم : برويم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

توضیح عکس : تصویری از بقایای سر مرد نمکی در موزه ایران باستان که طبق اکتشافات کتابگذار اعظم و با توجه به توضیحات اعلام شده مبنی بر این که این مرد از اشراف دوران خود بوده به احتمال قریب به یقین ایشان به شغل شریف کتابگذاری مشغول بوده اند !!!!!!!!! ( در ضمن به گوشواره طلای موجود در گوش سمت چپ هم توجه نمائید !!!!!!! )

از شرح ماجراهاي سفر كتابگذار اعظم و مشاور اعظم به همين قليل اكتفا مي كنيم هر چند كه بايد اشاره كنيم كه در اين سفر بازديدهايي هم از موزه ايران باستان انجام شد و بقايايي از يك كتابگذار در آنجا كشف گرديد ( به عكس مربوطه توجه كنيد ) . همچنين سعادت دست نداد تا در همايش الزهرا شركت كنيم كه اين از بدشانسيهاي ما در اين سفر بود ! البته ملاقات حضوري دكتر محمد دادكان ( رئيس اسبق فدراسيون فوتبال ) و مشاهده یک مسابقه فوتبال جذاب مردانه در دانشگاه که تماشاگران مختلطش شور همه چیز را به سر داشتند به جز فوتبال ! هم از خاطرات اين سفر بود كه به دليل اطاله نوشتار از بيان آنها معذوريم !

 

 توضیح عکس : اشتباه نکنید ! کتابگذار اعظم پس از تهران به شیراز و تخت جمشید نرفته اند ! بلکه این عکس را در موزه تاریخ معاصر و در کنار بقایای دیواره های تخت جمشید گرفته است ! حال این دیواره ها اینجا چه می کنند این را خودمان هم نفهمیدیم !!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

و اما حاصل وبگردی :

یار بدون عشوه و بهونه / از مهدی استاد احمد

 

مطلب هفته آینده :

تست خودشناسی کتابداران / اثری از ناراحت الدوله ( عمو ریسمانباف )

 

 

|+| نگاشته شده در یوم جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386   به قلم مبارک کتـــابگذار اعظـــــم  | 

گلایه های کتاب
 
 

      گلايه هاي كتاب

 

نمي دونم كه كتاب چرا غريبه به خدا ؟               نديده حيووني انگاري به جز جور و جفا

شب پيش اومده بود پيش من و ضجه مي زد     مي گفت اي عمو به دادم برس از روي صفا

هر چي بدبختيه انگاري كه قسمت منه                  من بدبختو نكن تو هم به يك باره رها

هوو از بس كه برام پيدا شده ذله شدم                 همه انگاري شدن يك باره بي مهر و وفا

منو اغلب مي خرن تا پز بدن تو جمعيت               ورنه كمتر كسي مي خونه منو توي خفا

منو اغلب مي خرن تا دكور منزلشون                 بشه يكجوري قشنگ و  بگيره برق و جلا

منو اغلب مي خرن تا با تقلب از رو من               حل كنن پرسشا رو شاگرداي تيز و بلا

منو اغلب مي خرن كه با كمك از نكته هام           بزنن تو گوش كنكور و بشن رتبه بالا

منو اغلب مي خرن كه شايد از خوندن من            چيزي عايد بشه اونا رو مثه شمش طلا

بيا يك سر به نمايشگاه و اطرافش بزن                ببين اونجا همه عاشقا شدن پخش و پلا

يكي دنبال سياسي كاري و نمايشه                    يكي هم تيپ زده و گرفته دستش يه عصا

انگاري ديگه نديده به خودش مادر دهر             كسي رو مثل جنابش توي جمع فضلا

يكي هم به فكر جفت و اختيار همسره              دنبال سوژه دلخواهه و يار باوفا

يكي هم مامور يك مكتبه يا يه مركزه                كه داره خريد مي كنه ولي با هول ولا

پوله از يك طرفي كم شده و كتاب زياد             بيچاره با بی پولی مونده چه کار کنه حالا ؟

يه عده بيكارن و اونجا محل تفريحه                  چه محلي بهتر از اونجا برا عشق و صفا ؟

كي به خاطرم فقط اومده، نه چيز ديگه               نشونش بده تا من برم براي اون فدا ؟

عمو جون بيا به خاطرم نه هيچ چيز ديگه            بده يك پيام مشتي به جميع عقلا

بگو قدرم رو بدونن كه دارن از قبلم                  همگيشون مي رسن انگاري به نون و نوا

                                                                

                                                                        كتابگذار اعظم

 

معرفي كتابهاي طنز : التفاصيل اثر فريدون توللي

 

از اين هفته تصميم گرفته ام كه حتي المقدور وظيفه كتابدارانه يا كتابگذارانه ام را نيز به نوعي انجام داده و كتابهاي طنز طنزپردازان نامي و غيرنامي ايراني را با ذكر نمونه هايي از طنزهايشان براي شما معرفي كنم .......

شايد بسياري از شما مرحوم فريدون توللي را تنها به عنوان يك شاعر و نظم سرا بشناسيد اما واقعيت آن است كه ايشان يك طنزپرداز و طنزنويس زبردست و صاحب سبك نيز بوده است. وی در كتاب التفاصيل خود كه مجموعه اي از طنزهاي درج شده ایشان در مطبوعات آن زمان است سبك و اسلوب طنزنويسي به سبك قدما را تكامل بخشيد و سبك خاص خودش را در طنزپردازي پديد آورد. او در حقیقت در طنزنويسي از زبان مغلق و پيچيده ادبيات قديم ايراني استفاده كرده و با اين زبان به مطايبه و شوخيهاي طنزگونه مي پردازد. بنده چندين قطعه از طنزهايم مانند مكتبه، شبكه، كاربر، منزلت و ... را تحت تاثير مستقيم سبك طنزنويسي فريدون توللي نگاشته ام. متاسفانه اين كتاب بسيار كمياب است و بدان گونه كه بررسي كرده ام پس از انقلاب اين كتاب تجديدچاپ نشده است و نسخه هاي باقي مانده متعلق به چاپهاي مربوط به پيش از انقلاب است. ( چنانچه دوستان از تجديد چاپ آن آگاهند مي توانند در بخش نظرات اعلام كنند ).  طنز زير با عنوان اختلاس به عنوان نمونه از اين كتاب نقل مي شود :

    

                                       

اختلاس

... و اختلاس بر وزن اسكناس اندر لغت سرقت را گويند و اخص آن سرقت ديوانيان است از خزانه و در تسميه اين كلمه عقايد متفاوت است. زمره اي كتابت آن با ( صاد ) كرده و ريشه آن را " خلوص " دانسته اند و حجت ايشان اينكه مامور مختلس را ارادت و اخلاص چنانست كه كيسه خويش از خزانه ديوان فرق ننهد و جدائي در ميانه نبيند چنانكه شاعر فرمايد :

                                               قطعه

خلوص نيت و اخلاص چون به پيش آمد            زجيب خويش منه فرق جيب دولت را

ببر ز كيسه ديوان و قصر و كاخ بساز                  به خويش راه مده خواري و مذلت را

 

گروهي ديگر اختلاس را از " اختلال حواس " گرفته و به همين علت مختلسين را از سياست و مجازات معاف دانسته اند.

 

                                              قطعه

ز اختلال حواس است اختلاس اي دوست        كه هوشيار بدين كار تن نخواهد داد

جنون محض بود ورنه مرد روشن راي            تن از براي يكي پيرهن نخواهد داد !

 

خواجه علي طفيلي در رساله " مصباح المختلسين " اختلاس اندك را تحريم فرموده و حجتي كه آورده اين است كه چنين مختلس را ياراي ارضاي فراتران خود نيست و گاه باشد كه مغرضين بر وي حسد برند و به زندانش اندازند.

 

                                           قطعه

در پي دانه مرو همچو كبوتر كه تو را              عاقبت بهر يكي دانه به دام اندازند

صيد كن شيرصفت نيم بخور نيم ببخش        تا بهر جا كه روي بر تو سلام اندازند !

 

و بر مختلس است كه در امر اختلاس، همت بلند دارد و از مسروقات خويش بخشي گران نثار فراتران كند و بقيت آن به نام خويش و پيوند به كار ابتياع ضياع زند و عمر در شادكامي به سر آورد گفته اند.

                                                       

                                          شعر

تو دزدي مي كن و در كيسه انداز               كه دزدان راست در اين ره سرودي

اگر دزدي نباشد در ادارات                      در استخدام دولت نيست سودي

 

هفته آينده  :

ويژه مطلبي طنز راجع به نمايشگاه بین المللی كتاب با تكيه بر مشاهدات عيني

 

و اما شعر خندان در وبلاگ نگاهستان

 

|+| نگاشته شده در یوم جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386   به قلم مبارک کتـــابگذار اعظـــــم  | 

کابوس
 
 
 
 تصویر کتابگذار اعظم در حال کتاب گذاری یا به قول آقای حاجی زین العابدینی کتاب اندازی
 

 

كابوس

اثري از ناراحت الدوله ( عمو ريسمانباف )

 

پيش­نوشت :

   قصد و غرض نويسنده از نگاشتن اين طنز صرفاً به سخره گرفتن برخي خيال­پروري­ها و زدن تلنگري به توقّعات رؤياگونه و بي­جاي برخي از همكاران كتابدار است و نه چيز ديگري!

 

زمان: 29 اسفندماه 1403 خورشيدي، ساعت 22 و 45 دقيقه،

 

برنامة تلويزيوني گفتگوي ويژة خبري با حضور جناب آقاي مهندس كتابگذار اعظم كه در آن سال يك كاره­اي شده است تا آن حد كه به تلويزيون دعوتش مي­كنند و آقاي حيدري مجري معروف برنامة گفتگوي ويژة خبري،

 

موضوع برنامه: دست­يابي ايران به قلّه­هاي علم و دانش

 

حيدري: سلام بينندگان عزيز! شب به خير! تا دقايقي ديگر آرزوي ديرينة ايرانيان تحقّق خواهد يافت و سال 1404، سال دست­يابي ايران به قلّه­هاي علم و دانش از راه خواهد رسيد. ضمن تبريك پيشاپيش سال نو و همانطور كه قبلاً به اطلاع­تان رسيده، مهمان امشب ما، جناب مهندس كتابگذار اعظم  مي­باشند، جناب آقاي كتابگذار خوش آمديد!

كتابگذار اعظم : من هم به شما و همة بينندگان عزيز، عرض سلام دارم و حلول سال 1404 را پيشاپيش تبريك مي­گويم!

حيدري: خب! قطعاً بينندگان عزيز منتظر هستند تا از زبان شما، آمار مربوط به رسيدن ايران به قلّه­هاي پيشرفت و ترقّي را بشنوند!

كتابگذار اعظم : بله! الآن آماري در اختيار بنده هست كه دوستان و همكارانِ زحمت­كشم، زحمت كشيدند و به روش كاملاً علمي تهيّه كردند تا خدمت بينندگان برنامة شما قرائت كنم! خوشبختانه ما در حالي قدم به سال جديد مي­گذاريم كه كشور از نظر توليد علم در جهان مقام اوّل را دارد، در آسيا مقام دوّم را، در خاورميانه مقام سوّم را و بالاخره در همين تهران خودمان مقام چهارم را. طبيعي هم هست! خب هر چه تراكم جمعيّت بيشتر باشد، رقابت هم فشرده­تر است، ولي اميدواريم كه به زودي حتّي در همين تهران هم مقام اوّل را به دست آوريم. خب شما فكر مي­كنيد كه اين دستاورد كمي است؟! ما در همين راستا خيلي فكر كرديم كه اين دستاورد بزرگ، كار چه قشري از جامعة ماست؟ چه كساني سهم بيشتري در اين موفقيّت داشته­اند؟ قصّاب­ها؟ ديدم نه خير! بقّال­ها؟ باز هم نه خير! پزشكان؟ باز هم نه! حتّي قنادها خيلي اصرار داشتند كه ما به خاطر توليد كيك زرد خيلي نقش داشتيم! ولي ما خيلي تحقيق كرديم و ديدم بعله! علّت همة اين پيشرفت­ها فقط و فقط زير سر كتابدارهاي عزيز نازنين باقلواست! اينها بودند كه باعث شدند تا ما الآن در كتابخانة ملّي به چرخة كامل كتاب برسيم! اين چيز كمي نيست! اينها بودند كه وابستگي ما را به L.C. شكستند و با ابداع سيستم «برهم درهم»، آخرين حلقة وابستگي ما به اجانب از بين رفت! الآن هر جا برويد مردم مي­گويند: دوبلين كور! دوبلين كور! دوبلين كور صلح آميز حقّ مسلّم ماست! خب همة اين خدمات رو كتابدارا انجام دادند! تمام اين رفاه مديون تلاش اينهاست! الآن ما به هر ايراني هر روز يك ليوان شير و يك كيك زرد مي­دهيم! اين چيز كمي نيست! و همة اينها را مديون كتابداراي عسل­تر از خودم مي­دونم! حتّي اينها در ثبات اوضاع هم خيلي نقش داشته­اند! اين كتابداراي باقلواي كتابخانه­هاي آموزشگاهي آمدند اون صفحه­اي از كتاب كلاس اوّل رو كه توي اون دست چپ و راست رو ياد بچّه­ها مي­داد، كندند! الآن شما فكرش رو بكنين خيلي­ها دست چپ و راستشون رو بلد نيستند! در نتيجه اين مسخره­بازي­ها كه فلاني چپه يا راسته تقريباً ور افتاده! اين خيلي كار بزرگي بود كه اينها كردند! خب اگه معلّما زودتر همچين فكري مي­كردند، مگر ما سه نقطه داشتيم كه حقوق­شون رو زياد نكنيم؟!

حيدري: پس بدين ترتيب، ارسال لايحة معروف به اشك، يعني ارتقاء شغلي كتابداران كه به مجلس تقديم شده در همين راستاست؟

كتابگذار اعظم : بله! دقيقاً! اوّل بگم كه چرا اسم اين لايحه شد اشك. خب از يك جهت سر نام همون عبارت ارتقاء شغلي كتابداران ميشه اشك و از طرف ديگه در اين لايحه اونقدر ما به كتابدارا امتياز داديم كه اشك خيلي­ها مثل دكترا و مهندسا و معلما و پرستارا و ... در اومده كه البتّه چيز زياد مهمّي نيست! ما در اين لايحه پيش­بيني خيلي چيزها رو براي كتابدارا كرديم! اوّل حقّ كاپيتالاسيون! يعني از اين به بعد كسي حق نداره از گل نازك­تر به كتابدارا بگه! البتّه بگم، اين حقّ كاپيتالاسيون يك تبصره­اي هم خورده، يك كتابدارنماي معلوم­الحالي كه حالا يه وقتي رئيس­ كتابخانة ملّي بوده ولي حالا خيلي معلوم­الحاله و در بيست - سي سال گذشته همش توي كشورهاي با حال معلوم­الحال مي­ره ميتينگ مي­ذاره، اون توي اين قانون استثنا شده! اون هيچ حقّي نداره! گفته باشم! جز اون همة كتابداراي عزيز، باقلوا هستند! همينطور مسايل معنوي و فرهنگي هم در اين لايحه لحاظ شده! قراره پشت همة اسكناس­هاي رسمي كشور، مسايل مربوط به كتابدارا چاپ بشه! مثلاً پشت اسكناس 1000 ميليارد ريالي، ميز امانت چاپ بشه! پشت اسكناس 10000 ميليارد ريالي، ميز مرجع، پشت اسكناس 100000 ميليارد ريالي، تصوير برادر عزيزمون جناب آقاي امير اصنافي چاپ بشه و بالاخره پشت اسكناس چند ميليارد ريالي، هستة دوبلين يا همون دوبلين كور حك بشه! تلويزيون هم قراره درجهت ترويج اين شغل شريف چند سريال كار بكنه كه الآن در دستور كاره!

در اين لحظه آقاي حيدري با عجله سخنان جناب آقاي كتابگذار اعظم رو قطع مي كنه و با هيجان مي گه: من لازمه توضيح بدم كه در همين تعطيلات نوروزي امسال چند فيلم با عنوان اپكم براي تو! ، براي مشتي فهرست­برگه! ، كتابخانة ديجيتالي ، شايد وقتي ديگر! و ... پخش خواهد شد! آقاي كتابگذار اعظم ببخشيد سخن شما رو قطع كردم! ادامه بفرمايين!             

كتابگذار اعظم : بعله! مي­فرمودم! ما موسيقي­دان­ها رو هم تشويق كرديم كه در هر آلبومي كه مي­خوان منتشر كنن، براي كتابدارا حتماً بايد چند تا ترانه بخونن تا آلبوم­هاشون مجوّز بگيره!

حيدري: آقاي كتابگذار اعظم ! من مي­خوام از فرصت استفاده كنم و مژده بدم كه يكي از دوستان عزيزمون كه از اهالي فرهنگ و موسيقي هستند، دعوت ما رو اجابت كردند و مهمان تلفني امشب ما هستند: جناب آقاي استاد منصور، پيشكسوت عرصة فرهنگ كه عمري خاك صحنه خوردند و براي فرهنگ ما جون كندند! استاد از فرشته­شهر  ( فارسي شدة همون los angeles خودمون ) پشت خطّ تلفن هستند و آماده تا به طور زنده برنامه­شون را اجرا كنند! سلام استاد! ما سراپا گوشيم!

همزمان با پخش نماهنگي زيبا از يك كتابدار خوش قدّ و بالا، استاد شروع مي­كند به خواندن  :

وقتي مياي پر مي­كني لحظه رو از بوي كتاب!  ( تصوير نماهنگ: در اينجا كتابدار خوش قدّ و بالا در حال نزديك شدن به استاد منصور است و با حالتي مليح كال­نامبر را از استاد مي­گيرد...)

وقتي ميري غصّه­هامو نم­نم بارون نداره! ( تصوير نماهنگ: در اينجا كتابدار خوش قدّ و بالا خرامان خرامان و كال­نامبر به دست در حال دور شدن از استاد منصور است و استاد با حالتي افسرده در حالي كه دستانش را تا انگشت در موهايش فرو برده، روي پيشخوان ميز امانت ولو شده است... )

امان از اون كتابخونه كه مست و حيرونم كرد! ( تصوير نماهنگ: در اينجا تصويري عمومي از كتابخانه نشان داده مي­شود. در گوشه­اي از سالن مطالعه، دو روشنفكر در حال ردّ و بدل كردن چيزي شبيه شماره تلفن به هم مي­باشند. سپس دوربين روي صورت روشنفكرانة استاد منصور زوم مي­شود. استاد ياد خاطراتش از كتابخانه مي­افتد. وقتي براي اوّلين بار آمد و فرم عضويّت را از كتابدار خوش قدّ و بالا گرفت و...)

شيشة عمرمو گرفت شكست و ويرونم كرد! ( تصوير نماهنگ: در اينجا استاد منصور به همراه تعدادي از كتابهايي كه از كتابدار خوش قدّ و بالا گرفته از ناحية عطف، در وسط سالن مطالعه ولو شده و گويا با يكي از چرخه­هاي كتاب تصادف كرده است! )  

حيدري در حالي كه هنوز تحت تأثير هنرنمايي استاد است و به حركات موزونش ادامه مي­دهد با نگاه به صورت جدّي كتابگذار اعظم به خود مي­آيد و مي­گويد : خب آقاي كتابگذار اعظم ! فكر كنم تا حالا برنامة امشب ما تنوّع خوبي داشته و پر از خبرهاي خوش براي بينندگان عزيزمون بوده، يكي از سؤالاتي كه در اين فاصله برخي از دوستان و بينندگان از طريق SMS براي ما ارسال كردند اينه كه جريان آتش گرفتن چند تا از كتابدارا در روزهاي اخير چيه؟ آيا اين موضوع در ادامة آتش گرفتن پژوها و خودروهاي ملّي در پمپ بنزين است؟  

كتابگذار اعظم : نه خير! اين دو موضوع هيچ ارتباطي به هم ندارند! ببينيد ما از اوّل هم گفتيم كه مي­خواهيم نفت رو بيشتر ببريم روي سفره­هاي كتابداران شريف زحمت­كش! متأسفانه تعدادي از اين كتابداراي شيرين­بلا، سيگاري بودند و در حالي كه بشكه­هاي نفت همينجوري روي هم روي سفره­هاشون چيده شده بود، پكي به سيگار زدند و فاجعه درست شده كه البتّه من دستور دادم كار نفت­رساني به سفره­هاي كتابداران گل­منگلي كه سيگاري هستند با تأخير يك­ساعته و پس از سيگار كشيدن اين عزيزان شريف انجام بشه!

حيدري: سؤال بعد در مورد توزيع كارت هوشمند عضويت در كتابخونه­هاست...

كتابگذار اعظم : بعله! خب ما ديديم اگه همينجوري مردم شريف ما بخوان خودشون رو با خوندن كتاب خفّه كنند كه ما بودجه كم مي­آريم! چقدر بابا هِي كتاب بخريم، هِي فهرست­نويسي كنيم، هِي امانت بديم! هِي، هِي، هِي!!! ( در اينجا كتابگذار اعظم يك مختصر حركت موزوني نيز از خود بروز مي­فرمايد ) اينه كه بايد سهميه­بندي بشه تا بيشتر از اينها كشور پيشرفت كنه... هر كي هم بخواد جنس­ها رو با اين سهميه­بندي كتاب گرون كنه، مي­دم ببرن تا ابد آرشيوش كنن!

حيدري: ممنون از توضيحاتتون! سؤال بعد كه SMS شده راجع به تراكم آخر سال مردم در كتابخونه­هاست. با توجّه به اينكه متوسّط آمار مطالعة ايراني­ها در روز به طور متوسّط چيزي حدود 23 ساعت هست، ما هر سال در روزهاي پاياني سال با تراكم شديد مراجعان در كتابخونه­ها روبرو مي­شيم و اين باعث اعتراض و خسته شدن كتابدارها در آخر هر سال ميشه! راهكار دولت براي مقابله با اين عارضه چيست؟

كتابگذار اعظم : اين مشكل رو همانطور كه شاهد بوديد امسال تا حدود زيادي رفع كرديم. راهكار ما هم همانطور كه همة مردم عزيزمان اطلاع دارند اين بود كه كارمندان بانك را كه در اين وقت از سال معمولاً پشّه مي­پرونن به كمك كتابدارا فرستاديم تا كمك­كارشون باشند و قدري از حجم كار اين باقلواها كم بشه!

حيدري: سؤال بعد دربارة دستگيري مفسد جامع­الاطراف و الاكناف محمد زره سازِ كه به جرم نشر اكاذيب و تشويق اذهان عمومي به مسخره كردن كتابدارها در وب­لاگ ...

در اينجا كتابگذار اعظم، سخن مجري را با عجله و غيض قطع مي­كند و با قاطعيّت مي­گويد: خواهش مي­كنم اسم اين وب­لاگ و بلاگر معلوم­الحال رو ديگه نيارين كه ممكنه باعث استفادة ابزاري از رسانة ملّي بشه ...

حيدري: آخه بعضي­ها نگرانند كه سرنوشت اين هم بشه مثل شهرام جزايري كه باز در خبرها داشتيم كه براي 124579235 بار دوباره فرار كرد!

كتابگذار اعظم : نه خير! امكان نداره اين جونور از دست ما در بره! اين معلوم­الحال ضدّ حال، هم خودش و هم وب­لاگش به زودي فيلتر ميشن!

حيدري: خب آقاي كتابگذار اعظم ! ارتباط تلفني ما با يكي از كتابدارهاي عزيز كشورمون برقرار شده! سلام! لطفاً سؤال خودتون رو مطرح كنيد!

صداي كتابدار پشت خطّ تلفن : با عرض سلام خدمت آقاي مهندس كتابگذار اعظم محبوب! يك مشكلي كه من دارم اينه كه اون كسي كه دولت اجيرش كرده توي كتابخونة ما تا منو و ساير كتابدارهارو توي كتابخونه باد بزنه، اصلاً خوب كار نمي­كنه! تازه امروز آب پرتقالم رو 10 دقيقه دير آورد! سؤال من از شما اينه كه براي درآوردن پدر اين آدم بايد به كجا مراجعه كنيم؟

كتابگذار اعظم در حالي كه به شدّت متأثر شده پاسخ مي­دهد: به جون حيدري نباشه به جون بچه­هام! انگار دارم مرگ رو جلوي چشمام مي­بينم! شما فقط شمارة تلفنتون رو بديد حتماً به كم­كاري اون عنصر خودفروخته رسيدگي مي­كنم! جيگر! شما به بزرگواري خودتون اين بلاهايي رو كه تا حالا سرتون اومده ببخشيد!

ناگهان يك صداي پس­گردني و چند مشت و لگد در فضاي استوديو مي­پيچد! بلافاصله صداي يك زن به گوش مي­رسد: ذليل­مرده! ديدي بالاخره بدبخت شديم؟! مجري و كتابگذار اعظم شگفت زده مي­شوند. حيدري دستي به پس گردنش مي­كشد و مي­گويد: بخشيد! ظاهراً اشكال فنّي پيش اومده! دوباره صداي زن در فضاي استوديو مي­پيچد: اشكال فنّي چيه؟ مرده­شور تو و اين رشته رو ببره! چشمان حيدري و كتابگذار اعظم از حدقه بيرون مي­زند. حيدري به عوامل پشت صحنه نگاه مي­كند و مي­گويد: معلومه اينجا چه خبره؟ دوباره صداي زن مي­آيد كه با جيغي مافوق صوت فرياد مي­زند: ديگه مي­خواستي چه خبر بشه؟! خب ذليل­مرده! خودت پاشو ببين تلويزيون چي داره ميگه! در اينجا كتابدار مادرمرده از خواب بلند مي­شود. زن هنوز در حال جيغ زدن است: پاشو ببين بدبخت شديم! همين حقوق بخورنمير هم پريد! رشتة كتابداري رو بالاخره حذف كردند! چشم كتابدار به تلويزيون مي­افتد:

 

موضوع گفتگوي ويژة خبري :

               حذف رشتة كتابداري، گامي بلند براي دست­يابي ايران به قلّه­هاي علم و دانش.  

 

وزير علوم در حال دادن توضيحات به آقاي حيدري است: حذف رشتة كتابداري كه امروز در مجلس به تصويب رسيد، يك تصميم شجاعانه براي صرفه­جويي در هزينه­هاي وزارتخانه و دانشگاه­ها و افزايش بودجة تحقيقات در كشور بود ... كتابدار مادرمرده دوباره به خواب مي­رود... گويا به خواب ابدي!    

 

 

اعتراضيه به یک جعل نام

 

کتابدار پارسی امر فرمودند كه لينك نامه اعتراض آمیز به تغيير نام خليج فارس  به خليج عربي توسط انجمن کتابخانه های تخصصی آمریکا را در وبلاگ مباركه خود بگذاريم . ما هم به شيوه خود آن را در وبلاگمان مي گذاريم. به عبارتي ديگر هرچند برادران عربمان  در حوزه خليج فارس را بسيار دوست داريم و خودمان هم به زبان آنها هر وقت صلاح باشد تكلم مي كنيم ولي در اين موضوع يعني تغيير نام خليج فارس با ايشان اختلاف نظر فاحشي داريم :

 

 هذا خليج الفارسی

آويلاه ياالعربي

 

از کجا شد این عربی ؟

آويلاه يا العربي

 

فلوس فلوس موجوده

آويلاه ياالعربي

 

دولار دولار موجوده

آويلاه ياالعربي

 

نفط نفط مسكوكه

آويلاه ياالعربي

 

چقدر تو جونوم  تپلي

آويلاه ياالعربي

 

تپل مپلي كپلي

آويلاه ياالعربي

 

بيا بيا اي ايروني

آويلاه یاالعربي

 

نكن نكن تو شيطوني

آويلاه ياالعربي

 

امضاء بكن اين نامه رو

آويلاه ياالعربي

 

كه وضعيت مشكوكه

آويلاه ياالعربي

 

 هذا خليج الفارسی

آويلاه ياالعربي

 

از کجا شد این عربی ؟

آويلاه يا العربي

 

 

 

 

و اما اشتباه شعري عاشقانه از عمو ريسمانباف كه آن را به عنوان يادگاري به وبلاگ نگاهستان هديه كرده اند

 

 

 
|+| نگاشته شده در یوم پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386   به قلم مبارک کتـــابگذار اعظـــــم  | 

 
offshore bank account

sevom blog