تبليغاتX
طنز کتابداری
طنز کتابداری
نود

 

با سلام. اين هفته با اجازه قصد داريم يه كم بزنيم توي خاكي. بريم سراغ عالم فوتبال . درسته كه ما وبلاگمون فرهنگيه و راجع به كتاب و از اين جور حرفهاست ولي بعضي وقتها انجام اين نوع ناپرهيزيها هم مي تونه جالب باشه . مي ريم سراغ برنامه نود ببينيم اين دفعه عادل خان چي براي ما داره :

نود

پخش تيتراژ

 

عادل خان : سلام. شب به خير . امشب هم با يه برنامه ديگه از برنامه هاي نود به صورت زنده در خدمت شما هستيم. در ابتدا مهمانهاي اين برنامه را خدمتتون معرفي مي كنم : آقاي ناراحت الدوله كارشناس فوتبال و آقاي اميرالدوله سونگير كارشناس مسائل داوري. خيلي خوش آمديد. اگر سلام و عليكي با بينندگان داريد بفرمائيد .

ناراحت الدوله : با سلام. بنده جا داره كه از همون اول ناراحتي خودم رو از حضور در اين برنامه اعلام كنم.

عادل خان : ببخشيد چرا ؟

ناراحت الدوله : چرا نداره ديگه. ببين عادل خان تو اسمت عادله بايد عادل باشي. گفته باشم ؟

عادل خان : خوب هستم. چرا اين رو مي گيد ؟

ناراحت الدوله : ببين آقا من بوي تباني احساس مي كنم. تو الان داري توي وبلاگ كتابگذار اعظم رژه مي ري. واي به حالت ببينم توي اين برنامه ازش طرفداري كني !!!!!!!!!!!

عادل خان ( با تعجب و رو به بينندگان ) : بابا چه مي كنه اين ناراحت الدوله ؟ از همون اول مي خواد جنجال درست كنه.

ناراحت الدوله : ببين نشد ديگه !!! بخواي به من گير بدي گيردونت رو درميارم. بازم گفته باشم !!!!!!!!!

 

              

عادل خان : خدائيش اين ديگه خيلي خطريه . ( آنگاه رو به عوامل پشت صحنه ) :  گفته بودم يك كارشناس جنجالي بياريد ولي نه اينجوريش  ديگه ! خدائيش اين يكي خيلي خطريه ! يقه ما رو هم گرفته !

ناراحت الدوله ( در حاليكه از جيب كت خود يك نانچيكو بيرون مي كشد ) : چي جون داداش ؟! چي ؟ نفهميدم ! چيييييييييييييي گفتييييييييييييييي ؟ !

عادل خان  ( با رنگ وروئي پريده ) : هيچي بابا ! اصلا بي خيال ! شما بفرمائيد سونگير خان !

اميرالدوله سونگير : با عرض سلام و شب به خير به شما عزيز و تمام ببيندگان عزيز به ويژه داوران سونگير عزيز در خدمتتون هستم عزيز و در خدمت همه عزيزان خودم عزيز!

عادل خان : خيلي ممنون. چه عزيز عزيزي شد ؟ ! .. بگذريم ! بريم با هم حاشيه هاي بازي تيم ملي  ايران رو با تيم ملي چلقوزستان ببينيم. بعد در خدمتتون هستيم.

          

خبرنگار نود : بازي تيم ملي ايران و تيم ملي چلقوزستان تمام شد ........ تيم ما اين بازي رو سه بر صفر واگذار كرد ............ مي ريم سراغ آقاي برانكو تا نظراتش رو راجع به اين بازي بگيريم ............ ببخشيد ............ ببخشيد .......... آهاي باشمام آقاي برانكو ؟ ........... كجا فرار مي كنيد ؟ ................ چلنگر تو وايسا ؟ ...............چي ؟ گفته : بزنيم به چاك ؟!!! ...... وايسا كاريتون ندارم ......... فقط يك سوال !!! يك سوال !!!!!!! ببخشيد بينندگان عزيز ما هر كاري كرديم كه آقاي برانكو رو بگيريمش نشد ! ايشون از ما فرز تر و سرعتي تر بودند . تونستن فرار كنن ...............

استوديو برنامه نود

عادل خان : خوب ارتباطمون برقرار شده با آقاي برانكو . خدمت آقاي چلنگر هم سلام عرض مي كنم. آقاي چلنگر از ايشون بپرسيد چرا بعد از بازي مصاحبه نكردند ؟

چلنگر : من هم خدمتتون سلام عرض مي كنم. ايگراچي عادل خان ايسون چيگراسيون واي  ؟

برانكو : اوگراچي نواسيون د مالكوتي د بدو نگيرانسيون. ياشار نوازيد د ايگراچي فكاسيون

چلنگر : ايشون مي گن كه بنده اصلا متوجه خبرنگار شما نشدم. حالا كه فيلم رو ديدم متوجه اين قضيه شدم. من داشتم بعد از اين بازي سنگين يه دو نرم مي رفتم و گرنه هيچ كسي پاسخگوتر از من به خبرنگاران در ايران نيست. نمونه اش اين ياشار خان از مربیان داخلیتونه كه اگر تيمش در ليگ ببازه هيچ خبرنگاري رو كتك نخورده از پيش خودش به خونه نمي فرسته. بنابراين بايد واقعا قدر من رو بدونيد و به اين طرز تفكر و اين همه انعطاف و رواداري من توي پاسخگوئي حتي بعد از باخت احترام بگذاريد.

عادل خان : عجب ! آقاي چلنگر دو جمله كوتاهي كه آقاي برانكو گفتن اينهمه ترجمه داشت ؟

چلنگر : بله !‌ بنده دقيق حرفهاشون رو ترجمه كردم.

عادل خان : آهان يه چيز ديگه ! آقاي چلنگر اين تصوير رو نگاه كنيد كه در زمان انجام بازي گرفته شده !

             

عادل خان : شما اينجا چي داشتيد به آقاي برانكو مي گفتيد ؟

چلنگر : چيز خاصي نبود. تماشاگران بامعرفت ما در حال آباد كردن خانواده جناب آقاي برانكو بودند و من داشتم به ايشون مي گفتم كه خوب شد كه فارسي بلد نيستي تا اينهمه مهرورزي رو درك كني !!!!!!!!!!!!!!!!!!!

عادل خان : بله ! خيلي ممنون از شما. باهاتون خداحافظي مي كنم.  از آقاي ناراحت الدوله خواهش مي كنيم اين بازي رو براي ما تحليل كنن.

ناراحت الدوله : ببينيد اين بازي اصلا جاي بحث فني نداره. تنها كاري كه بايد كرد تعويض مربيه.  مربيي كه تيمش از چلقوزستان بخوره خودش چلقوزه توي اين شك نكنيد.

عادل خان  : پس شما معتقديد كارنامه آقاي برانكو كارنامه مناسبي نبوده ؟

ناراحت الدوله : آقا كارنامه اش نامناسب نبوده افتضاح بوده ! ما مربيهاي وطني خوبي مثل همين ياشارالدوله خراساني يا ريماءالدوله فرفري داريم يا حتي خودم ! تا كي بايد چوب شكسته نفسيم رو بخورم ؟ تيم رو بدن به  ما ببينن چه كار كه نمي كنيم .

عادل خان : بگذريم انگار ارتباطمان با آقاي كتابگذار اعظم برقرار شده . خواهش مي كنم بفرمائيد .

كتابگذار اعظم : الو ؟ ..... باسلام و عرض شب به خير خدمت شما و مهمان عزيزتان اميرالدوله سونگير

عادل خان : ما در خدمت ناراحت الدوله هم هستيم آقاي كتابگذار اعظم

كتابگذار اعظم : خوب هستيد كه هستيد !!!!!!!!!!!!!

ناراحت الدوله : ايشان بايد بروند كشكشان را بسابند ! چه معني داره ايشان در مورد فوتبال نظر مي دن ؟

كتابگذار اعظم : عادل خان ! من جواب ايشون رو نمي دم ولي ايشون تا تونستن قصد داشتن به من ضربه بزنن ! با جرائد مصاحبه كردن و من رو طرفدار يكي از تيمهاي پايتخت معرفي كردن و گفتن كه من در جلسه هيات مديره شون شركت كردم. من فقط اونجا رفته بودم شعر بخونم ! همين !  نه شما جاي من باشيد با ايشون چه كار مي كنين ؟ ........  بگيد ديگه ؟

عادل خان  ( با لبخند موذيانه ) : والله چي بگم ! خدائيش بد گفتيد ديگه ناراحت الدوله ! قبول كنين !

ناراحت الدوله : من هر چي گفتم براش مدرك دارم و حاضرم توي دادگاه ارائه بدم. بعدش هم من به اين آقا مي گم برو داداش همون كتابگذاريت رو بكن ! اونجا هم كه تا تونستي گند زدي !

كتابگذار اعظم : بشين بينيم با ! ميام حاليت رو مي گيرم ها ! مردي وايستا تا بيام !

اميرالدوله سونگير ( خطاب به عادل خان ) : به نظرم يه كمي داره بوي سوگيري مياد ! من به اين بو حساسم ها !

عادل خان : نه جونم ! تازه داره بحث حال مي ده به ما ! ............. خوب جناب كتابگذار اعظم ! بگذريم ! حالا ان شاء الله شما همديگه رو مي تونيد توي دادگاه تيكه پاره كنيد ! ما هم گروه خبرنگاريمون رو مي فرستيم از اين دادگاه گزارش مفصلييييييييييييييييييي تهيه كنن ! اگه ديگه صحبتي ندارين مزاحمتون نمي شيم !

كتابگذار اعظم : نه خواهش مي كنم ! من فقط دو  تا شعر دارم كه اونها رو تقديم مي كنم !

عادل خان : بفرمائيد

كتابگذار اعظم :

 الهي كه بشه بي شلوار لي               و يا نوشش بشه ضربه ز جت لي

تمام آرزوها را فنا كرد                    جناب مصطفي خان دنيزلي

 

شنيدم با خودش مي گفت راوي         شدم من عاقبت مجنون گاوي

زدست آن همه تاكتيك عالي             ز آقاي صمد خان مرفاوي

 

عادل خان : بله ممنون . چه مي كنههههههههههههههههههه واقعا اين كتابگذار اعظم ! با شما خداحافظي مي كنيم ...............  چند تا صحنه مشكوك هم توي اين بازي بود كه با هم مي بينيم بعد راجع به داوريش صحبت مي كنيم.

              

عادل خان : آها ! آقاي سونگير ! اين صحنه رو ببينيد. به نظرتون اينجا داور اشتباه نكرد ؟

اميرالدوله سونگير : كو دوباره ببينم .......................... بله ! اين صحنه كاملا واضحه ! شما نگاه كنيد ! آها اينجا ............ پيراهن زرد كاملا سوگيري داره !

عادل خان : ولي ببخشيد من پيراهن زردي توي تصوير نمي بينم ؟

اميرالدوله سونگير : آها ببخشيد اون كه گفتم داوره !!!!!

عادل خان : ولي داور هم توي تصوير معلوم نيست  !

اميرالدوله سونگير : بابا ! اشتباه شد ديگه ! چه گيري مي دي آقاي عادل خان !!!!!!!!! منظورم پيراهن آبيه ست.

عادل خان : ولي پيراهن سفيده كه سوگيريش واضح تره ...... ببينيد

اميرالدوله سونگير : ببخشيد؟! نشد دیگه ؟! اگه اين جوريه خوب شما بياييد كارشناسي داوري كنيد ديگه ! اصلا من هيچي نمي گم ! از داورهاي عزيز هم مي خوام كه برن سريع مسواكهاشون رو بزنن برن بخوابن كه ديگه ديروقته !!!!!!!!!!!

عادل خان : حالا چرا قهر مي كنيد ؟ ببخشيد اشتباه كردم !!!!!!!!

اميرالدوله سونگير : ديگه تكرار نشه !!!!!!!!!! ببينيد طبق تبصره آ / 1456 بند 12345 قانون 10 فيفا بازيكن آبي بايد اخراج بشه چون خودش رو در معرض كتك خوردن قرار داده و اين خطاي شديد حساب مي شه و يك ضرب اخراجه !

عادل خان : آها ! بعد اين تصوير چي ؟

 

عادل خان : شش تا توپ با هم در جريان بازي توي دروازه تيم چلقوزستان بود ! اين از لحاظ داوري مشكلي نداره !

اميرالدوله سونگير : نخير!  طبق بند 1248 قانون 15 فيفا تا زمانيكه در جريان بازي خللي ايجاد نكنه هیچ اشكالي نداره و بازی هم ادامه پیدا می کنه ! تازه حسن هم داره كه روحيه تيم ميزبان رو چند صد برابره مي كنه !!!!!!!!

                                      

عادل خان : با تشكر .............. خوب وقت برنامه امشب ما هم به پايان رسيد. به اتفاق كليه همكاران عزيزم و كارشناسان اين برنامه جناب آقايان ناراحت الدوله و اميرالدوله سونگير با همه شما عزيزان خداحافظي مي كنم. خدا نگهدار شما

 

 

 

 

 

 

|+| نگاشته شده در یوم جمعه بیست و پنجم خرداد 1386   به قلم مبارک کتـــابگذار اعظـــــم  | 

چالش نامه
 
                 
 
                                   توضیح کاریکاتور : باز هم بدون شرح
 
 

سلام. از اتفاقاتی که در چند روز گذشته در دنیای کتابداری و اطلاع رسانی ایران رخ داد برگزاری همایش دانشجویی موفقی با عنوان چالش های علم اطلاعات در شهر زیبای اصفهان بود. البته بنده سعادت نداشتم که در این همایش شرکت کنم ولی جا دارد که بدین وسیله از همه دست اندرکاران و بچه های خوب این همایش تشکر کرده و به همه آنها دست مریزاد بگویم. بهرحال هر همایشی ممکن است چالشهایی هم به همراه خود داشته باشد به ویژه چنانچه آن همایش درباره چالشهای علم اطلاعات نیز باشد .

یادآور می شوم که طنز نویسی راجع به همایشهای کتابداری در حقیقت با طنز همایش نامه ( ویژه نخستین همایش دانشجویی دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی ) در این وبلاگ آغاز شد و بنظر می رسد که این حرکت می بایست با سعه صدر و استقبال دست اندرکاران همایشها روبرو شود تا ان شاء الله بتوان با یاری همدیگر همایشهای بهتر و پربارتری در آینده برگزار نمائیم. بدون شک نوشتن و انعکاس این گونه نوشته های طنز هیچگاه به معنای نادیده گرفتن زحمات شبانه روزی و طاقت فرسای برگزارکنندگان همایشهای اینچنینی نیست .

در همین راستا خانم پازوکی ( وکیلة الرعایا ) با همکاری خانم آبیار ( خوابگزار اعظم ) زحمت کشیده و مشاهدات خود را از این همایش با زبانی طنزآلود نگاشته و جهت درج در وبلاگ طنز کتابداری ارسال داشته اند که بنده از آنها به خاطر این تلاش و همتی که از خود به خرج داده اند تشکر و قدردانی می نمایم.

و اما مطلب ایشان :

 

 

چالش نامه یا گزارش سفر به نصف جهان

 

به قلم: وکیلة الرعایا و با همکاری خوابگزار اعظم

 

ترم هفت کتابداری هستیم! همکلاس با دوستانی که یکی از یکی ديگر مثبت تر و با معرفت تر هستند راستش رو بخواهيد همين مثبت بودن و با معرفت بودن بيش از حد سبب شده كه تا در این چهار سال تحصیل، بحمدالله، یک سفر دسته جمعی حتی تا امام زاده صالح كه در دو قدمی­مان است هم نتوانیم برویم !.

 

انگار زمان مناسب فرا رسیده بود ! برای چی ؟ برای رفتن به یک سفر علمی، برای رفتن به یک همایش، آن هم از نوع تخصصی، مرتبط با رشته، آن هم دانشجویی و با همراهی و تشویق دوستان و مهمتر از همه به شهری تاریخی و توریستی ! دیگرهیچ بهانه ای وجود نداشت. بار و بنه ی سفر را بستیم. در موعد مقرر و با کمی پس و پیش همه دوستان هم گردهم آمدند و با این گروه به همراهی دو تن از شیرمردان خط شکن راهی سفری در دل شب شدیم! سفری به دیار نصف جهان ( خدائیش تا اینجاش رو که خیلی با حال اومدیم به خصوص اگه بدیم این دوبلور صدا خفنه که روی مستندهای تاریخی حرف می زنه بخوندش ! دیگه معرکه می شه ! همه رو میخکوب می کنه ! )

 

بگذریم .... شوق مصاحبت با دوستان از سوئی و جذبه ی خواب از سوی دگر... چه تضاد خفنی ! خدا نکند که در این حالت گیر افتاده و له و لورده شوید !!!!! بهرحالت تا جایی که می توانستیم بر خود فشار آوردیم که چشمها را بر هم ننهیم و یک شب عیش غنیمت شمریم البته تا حدی که در توان بود و تکنیکهای آب سرد و چوب کبریت و از این جور چیزها جواب می داد. البته ناگفته نماند که شوق شکار لحظه­ها و اعلان عمومی در فتوبلاگ هم جزء ابزارهای غلبه بر خواب به حساب می آمد!

 

مسیر تهران تا اصفهان با گذر از قم و گذشتن از کنار سوهان فروشی های حاج حسین و پسران و نوه ها و نتیجه ها و پسر عموها و پسرخاله ها و بچه محله ها برایمان دیدنی تر و جالب تر شد و در این مسیر بود که چشمان حقیقت بینمان به صحرایی بیکران دوخته شد که هر خدا نشناسی را به بحر مکاشفت فرو می برد و به این فکر می انداخت که چقدر بشر از این بر و بیابانهای بی آب و علف و بی حاصل برتر است ! و اینکه به به چه خوب شد که اشرف مخلوقات گردیدیم و مثلا درختی بی برگ و بر در بیابانهای اطراف قم نشدیم ( ذهن انتزاعی رو دارین تو رو خدا !!!! کشته ما رو !!! ) بدین طریقت اعتماد به نفس را بالا برده آماده ی حضور پرشور و بهره گیری از یک همایش تمام عیار می شویم !

 

خروس خوان است که دروازه های شهر اصفهان را رویت می کنیم ! هنوز از اتوبوسها کامل پیاده نشده ایم که ابرمردی از میزبانان به استقبال می آید ! در این لحظه بسی بر خود می بالیم و از خود فخر در وکنیم که به! عجب یاران و دوستانی داریم و خود نمی دانیم ! بادی در غبغب انداخته به سمت محل همایش به راه می افتیم.

 

به محض ورود، منظره­ ای از مظاهر کلاس بالایی میزبانانمان چشمانمان را گرد می نمایاند! خانمهایی یکپارچه قهوه ای پوش ! صبور و باشخصیتندددددده که با صبر و حوصله، بی نظمی­های ریز و درشت را از دید مخفی می نمایانند !

 

ناگفته نماند که هنگام ثبت نام و  ورود به سالن، خواستیم نام خود بر خانم پذیرنده بازگوییم و توشه و لیبل شناسایی برگیریم که خانم پذیرنده با لبخندی ملیح گفت : هزینه ثبت نام :  ۲۰۰۰تومان ! محل اسکان هم می خواهید؟ گفتیم: بلی. باز با همان لبخند ملیح گفت : پس ۴۰۰۰ تومان دیگر لطف کنید! گفتیم: اِ...! آبجی ! ما از ارائه کنندگان مقاله هستیم ها...! توی همین همایش.... باز هم لطف کنیم......؟! و ایشان فرمودند : فرقی نمی کند عزیزم؛ ۴۰۰۰ تومان! ( لبخند ملیح ! )

دهانمان باز مانده و به یاد می آوریم که چگونه آبرو و حیثیت ما و همایش سنه­­ی ماضیه به خاطر همین کار آن هم سهوا در اینترنت و اونترنت و به قلم همین کتابگذار اعظمِ.....! (صاحب همین وبلاگ شریفه ! ) بر باد رفت.... اما چه می شود کرد که دنیا دکا دکا است و از هر دست بگیری از همان دست هم باید بازپس دهی و ما نیز آن جسارت در خود نیافتیم که اعتراض خویش را بیشتر از آن که بود نمائیم و با گردنی نیمه کج و صورتی مزین به لبخندی ملیح تر از پیش مبلغ مذکور را تقدیم نمودیم.

 

در سالن همایش، طوطیان شکر شکن - دانشجویان و اساتید فرهیخته- از اقصی نقاط کشور، دسته دسته نشسته بودند. از این رو محل مقتضی برای جلوس لشکریان ما یافت نشد. بالاخره با مشقت فراوان در چند ردیف جدا از هم بنشستیم. دمی نگذشته بود و ما هنوز بر جای خود مستقر نشده بودیم که غرشی رعدآسا از سوی برادری دلسوز که گویا مسئول حفظ جوّ علمی همایش بود برق از سرمان ربود که: در کجا نشسته اید ای گنهکاران کوته فکر ؟! مگر چشم ندارید ؟! نمی بینید اینجا محل جلوس ذکور است و نه اناث؟! به پا خیزید تا به پا نخیزانیمتان !!!!!!!!!!!!

* برادر!  بی خیال شو و به ما رحم نما که خسته راهیم ! ما را چه به قوم ذکور ؟! به جان مادرمان قسم همه اینها را به چشم خواهری...نه ! ببخشید برادری می بینیم. خلاصه از او اصرار و از ما انکار و نهایت اینکه ما جایگاه مذکور را ترک گفته و با سختی بسیار صندلی­ کوره­ای در منتهی­الیه گوشه سالن یافتیم که بیشتر محل زندانیان مهدورالدم بود تا چیز دیگری ! و تقریبا از هر گونه نور و روشنایی نیز محروم بود ! خواستیم فریاد برآریم که ای برادر ! ای آقا ! بیا و ببین با ما چه کرده ای ؟! ما...!!؟ و اینجا...؟!  بابا ما مسافریم. مهمانیم ! در شب مانده ایم، خسته ایم! وجود نحیفمان همین را می خواهد که خواب نداشته­ی دوش را اینجا جبران نماید! اما او برفت و روی نیز برنگرداند..... خدایش خیرش دهاد !!!

و ما در تمام ساعاتی که آنجا نشسته بودیم چهار دستی صندلی را چسبیده که از این جایگاه که به ارتفاع همان برج میلاد خودمان بود با تکانی نیفتیم که نا سلامتی جوانیم و صد ها آرزو داریم....!

القصه؛ در همان مجلس وعظ نکاتی به قول جناب امیرالدوله سونگیر بدیدیم اما دم بر نیاوردیم. من­جمله آنکه:

-         مجری توانمند با منتهای اعتماد به نفس سوتی پشت سوتی در می­داد و با تکرار سوتی خود دسته گلی برای خود می پیچید و به بامزگی خود می بالید !

-         به گمانمان همان برادر ارجمند دلسوزِ امنیت طلبِ جداساز برای حفظ جوِ فقط علمیِ همایش کلیه نقاط دسترسی از خارج به داخل و بالعکس تلفنهای همراه را کور کرده بود؛ با این حال در شگفت آمدیم که چگونه نوای زنگ برخی گوشی­ها دم به دم فضا را آکنده می نمود؟!.

-         در نشست پایانی روز اول همایش بحثی درگرفت بر سر همان ماجرای کهیرآمیز " نام رشته". اتفاق جالب این قسمت آن بود که خود اساتید هم بر سر این موضوع اتفاق نظر نداشته و جالب تر اینکه هنگامی که یک استادة گرانقدر برای تایید نظر خود که تغییر نام رشته کاری عبث و پوچ است، از استاد دیگر مدد خواست آن استاد بفرمود: حرف شما متین، ولی من نظر شما را تایید نمی کنم و بر خلاف نظر شما این کار را به هیچ روی عبث نمی دانم که امری است واجب !!!

-         گویا دفترچه و راهنمای تنظیم و اعلام برنامه هایی که در دست ما بود نسخه­ی نهایی زمانبندی برنامه ها نبود. چرا که هرچه به دنبال ارتباط معنادار میان آنچه که ارائه می شد با آنچه در این دفترچه بود گشتیم چیزی عایدمان نگشت! بدان گونه که در نهایت دفترچه در کیف بنهادیم و ترجیح دادیم عنوان برنامه های بعدی را از دهان مجری بشنویم !

 

بدین­سان بود که همایش و برنامه­هایش در روز اول به پایان رسید و خبر آوردند که مسافران ! برای شما برنامه­ی ویژه ای داریم ! ما نیز سوار بر مرکب شده و ذوق دروکنان به میدان نقش جهان برده شدیم.

راهنمای خوش­ذوق برایمان از بازار و رموز آن سخنها راند و ما نگران که نکند در این فرصت اندک دیدن حتی گوشه کوچکی از این همه زیبائی و عظمت از کف برود که وای حسرتش بر دل حالا حالاها بماند !!!!

 و اما در آن میان معجونی خوردیم بس عجیب و غریب که گوش فیل- دوغش می خواندند. ما با ترس و لرز و به رسم پاسخ گویی به میهمان نوازی صاحب خانه پاره ای از آن گوش فیل نیوش جان نمودیم. چنان شیرین بود که قند و شکر خونمان و اعماء و احشای درونیمان چنان به هم تنیده گشت که ماده ای صفرازا خواستیم و به قولی دوغ لازم شدیم! پس جرعه ای نوشیدیم....عجبا ! چه بود ! عطر و طعمی مرکب از کشک و کرفس و گوسفند تازه ! آن عطر مخفی گوسفند به همراه این طعم ترش بزاق افزای دوغ اعلا را چنان هنرمندانه در نوشاب مذکور فشرده بودند که هر خدابنده ای به ناچار مجددا به گوش فیل رجوع می کرد!

و باز هم همان حکایت شیرینی قند و شکر فزون و اعما و احشاء به هم تنیده و دوغ لازمی و دوغ بزاق افزا !.... چنانکه ساعتی نگذشته بود که در عجب آمدیم که چگونه سینی گوشُ فیل را به همراه بشکه ای دوغ به اشکم مبارک فروفرستادیم! و این در حالی بود که جارچی خبر آورد که شام نیز در انتظار ماست و ما بس نادم و پشیمان که چه کردیم با خود! و چه کلاهی تا گردن بر سرمان رفت که از شام بازماندیم که این عمل ضایع از عاقلان و بخردان نیاید. ( البته این نیز ناگفته نماند که به خود قبولاندیم که سیاست گوش فیل دوغ حربه ای مخفی از طرف میزبان برای کاهش شدت حمله ی گرسنگان در هنگام شام و تاراج سفره وی نبوده است ! ) و آن شب با همین رویای تسلسل گونه ی گوش فیل- دوغ ، گوش فیل- دوغ  گذشت....

 

صبح روز دوم عزم خود را جزم کردیم که زودتر برویم تا این بار محکوم به عزلت گزینی و  ارتفاع نشینی نشویم. آخر انصاف ندیدیم این همه هزینه و انرژی از سوی میزبان و میهمان با کاهلی ما و یک اشتباه ساده  نقش بر آب گردد !

دانشجویان یکی پس از دیگری علم نبشته­های خود را برای حضار خواندند و ما نیز حظی بس عظیم بردیم و به نادانی خود معترف که چه ها نمی دانستیم و شکر ایزد که مرحمت فرمود و توفیق داد که همای علم اندوزی بر شانه های حقیر ما نیز سایه افکند.......

همان طور که در اخبار ماضیه آمد در کنار این همایش جلساتی برپا گردید که آن را هم اندیشی خواندند و بدانجا بزرگان گرد آمدند و من باب شکستن شاخ آن غول دهشتناک دانشجو ترسان ارشد نام گپ و گفتی داشتند تا مگر میسر گردد تحولی عظیم حتی به حد سوراخی در دل سدی ! وای که چه وعده ها به خود دادیم که ای دل، ای عزیز، دیگر نترس که :  آن پریشانی شبهای دراز و غم دل ...همه در سایه ی الطاف نشست (گیسوی نگار) آخر شد !

دست از هر کاری بشستیم و سراپا گوش که ببینیم اربابان سخن برای ما از آن مجلس وعظ چه نکهت آورده اند !

ابتدای امر یکی از اساتید معظم پرده  از آنچه میان آن بزرگواران گذشته بود برداشت و اعلام داشت که ما همگی بر این امر متفق القول گشتیم که:

 این علم  دنیا و عقبی (درس معارف !)  آخر چه دخلی به محصل تحصیلات عالیه آن هم از نوع کتابگذاری دارد ؟! حذفش می­کنیییم!

محصل کتابگذار که نباید همانند نسخه ی زنده کتابهای چاپی موجود در بازار باشد؟! آنچه مهم است دانشجوست و احترام به درک و فهم و احاطه ی موضوعی وی ! کتابهای بی شمار ریز و درشت را هم حذفش می کنیم! خلاصه از این جمله سخنان و دیگر سخنانی از این دست

ما نیز در اثر این نوع سخنان چنان در عوالم هپروت سیر کردیم که ای وای ! ساقیا عجب مدینه­ی فاضله ای انتظارمان را می کشد ! شور و شوقمان با این گفته­ی مجری دوچندان شد که بنویسید آنچه در مخیلتان می گذرد و آنچه که می خواهید محقق شود که اسباب عیش و مستی همه مهیاست! و همان بود که سبب شد تا سوالات و دردل ها را نزد محارم دل اساتید اهل فن- قلمی کنیم!

نخست پنداشتیم که تنها ماییم که جگر خون شده ی این غول بی شاخ و دمیم ! اما با اندکی سر جنباندن دانستیم که وا اسفاه!!  خرمن خرمن سوال و ابهام است که به سوی علمای اعلام سرازیر می شود. ترس برمان داشت که مبادا سوالات ما در میان خرمن سوالات گم شود اما به خود نهیب زدیم که هراس ز چه؟ که هرچه دیگران نیز بگویند همانا سخن توست که به زبانی دگر برآمده است.

زمانی که اساتید نبشته ها را گشوده اندکی با خود نجوا نموده و تعدادی سوال با ربط و بدون ربط به موضوع نشست را طرح نمودند.  ما همچنان در انتظار بودیم که دیگر این یکی، لا اقل این یکی... یکی از هفده بلکه هجده سوال از آن ماست که خوانده خواهد شد! اما....هرچه تحمل کردیم ابهامات نقش بسته بر در و دیوار ذهنمان پاک نشد که نشد ! القصه در آن جلسه از سوالات مربوط به مقاله روز قبل گرفته، تا سوالات شخصی از برخی اساتید طرح گردید جز آنچه که می بایست !.

صد البته در آن میان، آنچه که بار دیگر گل کرد و بحث و اغتشاشی عظیم برانگیخت همان مبحث شیرین و کهن و کلاسیک و بی کلاس و ایضا کهیرزای " نام رشته" بود.  از آنجا که روز قبل نیز همین بحث ساعاتی را به خود اختصاص داده بود شکمان برد که نکند اشتباها در مجلسی دیگر فرود آمده ایم؟! کمی صبر باعث شد که به شک خود شک کنیم و باز منتظر ماندیم تا مگر گوشه چشمی به سوال ما و یا دیگر حاضران مشتاق بحث اصلی این نشست نیز بشود. اما.......؟؟!

ما هنوز چشم از دست و زبان اساتید برنداشته بودیم و در اندر بحر انتظار مستغرق که استاده ندا در داد که خیزید و خز آرید که وقت تمام و هنگام پذیرایی است ! و ما در میان جمعیت دست و پا زنان که ایها الناس ارشد چه شد؟! بحث بحث چیز دیگری بود ! سوالاتمان...؟ .....مادر....؟ کمک ........ ؟ یکی به دادمون برسه .......... ؟!!!!!!!!!

در همین احوالات بود که یکی از میزبانان ما را بدید و دلش بر ما رحم آمد که : هان؟! بپرس!

پس ما در میان تشویق دوستان که برو برو ! بگو بگو ! گم شدیم و به طرفه العینی خود را مقابل صدها چشم منتظر روی سن یافتیم ! ... و گفتیم آنچه را که شاید نباید می گفتیم ! پس شد آنچه نباید می شد. در اندک زمانی استاده ای را بدیدیم در مقابل با شمشیری آخته و روئی گداخته و جیغی بنفش که مگر تو ندانستی که همه آن سوالات تکرار مکررات بود و ما خود با چشم بسته و حتی اگر نمی خواندیم هم همه پاسخهای آنها را می دانستیم !!! اصلا تلمیذ ابجد خوان را چه به گردن کشی مقابل استاد والا مقام ؟! عمیق گوش بده که مجبور نشویم به خاطر روده درازیت توک چینت کنیم ! سربازان ....حمله....!

دمی نگذشت که این حس بر ما مستولی شد که اگر زبان در کام نکشیم، نه تنها دیدن کلاسهای ارشد بلکه حتی آرزوی دیدن یار و دیار را هم باید با خود به گور ببریم. از این رو بود که فریاد برآوردیم:  بلی ! حتما حق با شماست ! ما رفتیم...! خدا نگه دار ! خیر پیش ! نزن بابا ! بچه که زدن نداره !!!!!!!!!!!!!!

و به یاد دوران طفولیت و بیت آخر و همان نتیجه­ی اخلاقی داستان روباه و زاغ افتادیم و برفتیم..... و قضاوت را بر عهده ی ظریفان ژرف اندیش نهادیم..... چه کنیم که به ما آموخته اند که حرمت و احترام استاد در هر زمان و مکان و جایگاه واجب است !

شب هنگام با کوله باری از تجربه و دانش به شهر و دیار خود بازگشتیم؛ با یاد خاطره ای که هرگز فراموشمان نخواهد شد....

و با خود عهد کردیم که 

دگر می نخوریم......به جز یک امشب و فردا شب و شبهای دگر!

 

 

 

|+| نگاشته شده در یوم شنبه نوزدهم خرداد 1386   به قلم مبارک کتـــابگذار اعظـــــم  | 

در مجلس وعظ کتابگذاران
 
                      
 
 
شرح کاریکاتور : کتابگذار اعظم در مجلس وعظ خویش. تنها کتابگذار موجود در این مجلس همان یاشار است که در کاریکاتور قابل رویت می باشد . ایشان به احترام کتابگذار اعظم سرپا ایستاده است. البته دواهای موجود در کاریکاتور هم دواهایی هستند که طبیب برای رفع کسالت سرماخوردگی کتابگذار اعظم تجویز کرده است !!!!
 

 

 

برای مشاهده بهینه مطالب این وبلاگ جسارتا می بایست فونتهای نوشتاری فارسی

 ( مانند بی لوتوس ) بر روی رایانه شما نصب باشد

 

 

در مجلس وعظ كتابگذاران

 

 

گر چه از آتش دل چون خم مي در جوشم          مهر بر لب زده خون مي خورم  و خاموشم

و بدانيد و آگاه باشيد كه هر بازي تنها سه امتياز دارد و اين بازي حساس هم همانند ساير بازيها تنها سه امتياز دارد. كدام بازي ؟ همين بازي قايم باشك كه با كاربران در مكتبه ها انجام مي دهيم. البته بدانيد كه داوريهاي ما هميشه سالم و بدون اشتباه بوده است و فقط تا كنون نزديك سي و هشت تا پنالتي براي ما كتابگذاران نگرفته اند و همه اش به نفع كاربران سوت مي زنند.  جامعه داوري ما تماما سالمند به جز هفده هجده داور و رئيس هيات داوراني كه معلوم الحالند. البته بگذريم كه خانواده يكي از آنها پيش من آمده بودند و گريه و زاري بسيار نمودند و بنده نيز با لوطي گري بسيار فرمودم : كه تا كنون نان هيچ كس را نبريده ام چه برسد به داور رشوه گير كه بر سر ما جا دارد !!!

 

پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت           ناخلف باشم اگر من به جوي نفروشم

و بر شماست اي كتابگذاران عزيز ادامه تحصيل و تعليم به هر قيمت و به هر نحوي كه ممكن گردد و خدا را صد هزار بار شكر مي كنم كه با تاسيس اين دانشگاههاي پولي ديگر هيچ مشكلي نيست به جز همان پول كه آن را هم كه داده كه گرفته. چي ؟ اشتباه شد ؟ راست مي گوئيد اشتباه شد اين را كه گفتم مهريه بود نه شهريه . شهريه را ندهيد تا بفهميد كه داده كه گرفته يعني چه !!! از حلقوم مبارك استخراج مي كنند !!!  بهرحال اينگونه است ديگر ! فكر كرديد شهر هرت است ؟ فكر كرديد مي گذاريم با نپرداختن شهريه و اغتشاش كردن، امنيت اجتماعي را به خطر بيندازيد؟ به ما چه كه از كجايتان مي خواهيد شهريه را بياوريد. فقط يادتان باشد دزدي نكنيد كه آنگاه اكيپي ويژه كه مخصوص دستگيری اراذل و اوباش است به سراغتان مي فرستيم. گفته باشيم...........

بگذريم داشتيم فرمايش مي نموديم كه الحمدالله دانشگاههاي بسياري در حال تاسيس مقاطع تحصيلي بالا با كمترين امكانات و بيشترين اشكالات هستند كه اين اصلا مهم نيست. شما يا مدرك مي خواهيد يا نمي خواهيد . فلوس موجود باشد مابقيش حله . چي ؟ حله !!! البته برخي دوستان ساده لوح غرب زده هم مدام حرف غربيها را تكرار مي كنند كه پس كيفيت چه مي شود ؟ بابا اين قرتي بازيها را رها كنيد. سوسول بازي موقوف. اي روشنفكرنما حيا كن استقلال رو رها كن ! اي بابا ببخشيد قاطي كردم . يك لحظه فكر كردم كه با صمد در حال گفتمانم . بهرحال ما كه اگر خودمان را هم نفله كنيم در رده كشورهاي توليدكننده علم بالا نمي رويم ! يعني نمي گذارند كه بالا برويم ! پس بهتر است كه به فكر كميت باشيم. آخر تا كي ما بايد چوب كيفيت را بخوريم و اين ثروت انبوه را ناديده بگيريم. بابا ديوانگي هم حدي دارد ! تو هم اي استادي كه در فلان دانشگاه پولكي داري دكترا مي گيري شنيده ام كه به دوست همكلاسيت توصيه كرده اي كه زودتر مدرك بگيرد تا بتوانيد از اين خوان گسترده بهره برده و در دانشگاه تابعه خويش يك لشكر دانشجوي ارشد بگيريد و سودش را ببريد. آفرين كتابگذار عزيز ! حال ديگر ايمان آوردم كه مخت درست كار مي كند و داري مراتب كتابگذاري را به خوبي سپري مي كني !

 

من كي آزاد شوم از غم دل چون هر دم          هندوي زلف بتي حلقه كند در گوشم

و اما از هر چه بگذريم خدائيش از شهرام خان نمي توانيم بگذريم كه چابك فرار كرد ولي چون زاري كتابگذار اعظم و كتابگذاران را ديد پيراهن احتياط چاكيد و خويش را تسليم عدالت نمود تا شايد پس از چند سالي كه حبس كشيد و آزاد گرديد بتواند با سكه هاي معجزه گر خويش مشكل آزمون استخدامي كتابداران كتابخانه هاي عمومي را حل و فصل و ختم به خير نمايد. جا دارد كه فريادي به سوي اوين سر كشيم كه شهرام جان ! عزيزم ! ما منتظرت مي مانيم

 

خرقه پوشي من از غايت دينداري نيست          پرده اي بر سر صد عيب نهان مي پوشم

و اما در راستاي مسائل هسته اي به شما كتابگذاران عزيز توصيه مي كنم كه هيچگاه خويشتن را دست كم نگيريد زيرا شما هيچ چيز از آن كودك كم سن و سال کمتر نداريد كه توانست با استفاده از وسائل آشپزخانه منزلشان انرژي هسته اي توليد كند . شما هم مي توانيد رده بندي هسته اي، نمايه سازي هسته اي، دوبلين كور هسته اي و قس علي هذا توليد كنيد. كتابخانه هاي ما بايد هسته اي شوند. اشكالي ندارد كه در آنها رايانه نيست. چقدر بگويیم از اين مظاهر سوسول بازي خوشمان نمي آيد !

 

حاش لله كه نيم معتقد طاعت خويش            اين قدر هست كه گه گه قدحي مي نوشم

و اما برخي بر بنده خرده گرفته اند كه اين اعظم چيست كه بر نامت افزوده اي و اعظم مال بهتران و سروران است و نه تو كه اصغر هم نيستي چه برسد به اعظم. بنده از اين منتقدان عزيز سوال مي كنم كه آخر اعظم بودن در فرقه اي كه همه را ننگ آن می آید که خود را عضو و يا حتي منتسب به آن بدانند چه مزيتي دارد كه بر ما چنين بهتان ناروا مي زنيد ؟ به مويتان قسم كه ما هم مي خواستيم مهندس هوافضا، فوق تخصص انگل شناسي و یا حتی نمایه ساز هسته ای شويم ولي حالا كتابگذار اعظم شده ايم پس خودتان مي بينيد از كجا به كجا رسیده ايم ! با اين حال دلتان براي ما كباب و جزغاله نمي شود ؟! شما ديگر چه سنگدلي هستيد ؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

قصد جان است طمع در لب جانان كردن     تو مرا بين كه در اين كار به جان مي كوشم

و اما ناراحت الدوله هم به سلامتي و چستي و چابكي از پايان نامه خويش دفاع كرد و معلوم شد كه تئودور يونگ در آن دفترچه كذائي خود به زعم برخيها تنها نقاشي نمي كشيده بلكه ناراحت الدوله به لطف استفاده و بهره گيري از تاكتيكهاي طلائي وي موفق گرديد كه ركورد جديدي را از لحاظ نمره در ركوردهاي جهاني گينس شعبه كتابداري و اطلاع رساني اهواز ثبت كند. آفرين و مرحبا بر او كه كتابگذاران را سرفراز كرد و سزاوار است كه به ميمنت اين موفقيت از اين پس وي را شنگول الدوله بناميم .

 

گر از اين دست زند مطرب مجلس ره عشق         شعر حافظ ببرد وقت سماع از هوشم

و النهايه اينكه اين هفته ما را معذور داشته كه به اين قليل بسنده كرديم كه اندكي حال طنزپرداز به دلیل کسالتی جزئی مساعد نيست و البته ما هم همانند شما معتقديم كه اين افت حاصله بدون شك دلايل و توجيهات فني خود را دارد. از اين روست كه در تلاشيم در هفته آتي و يا هفته هاي آتيه از مجيد كامپيوتر در برنامه نود كتابگذاران دعوت نمائيم تا دلايل اين مساله را موشكافي كرده و ما بي خردان را به نور خرد خويش خردورز نمايد.

و در نهايت اينكه اگر كاري با ما نداريد ما برويم پي كارمان !!!!!!!!!!!!!

 

 

 

|+| نگاشته شده در یوم جمعه یازدهم خرداد 1386   به قلم مبارک کتـــابگذار اعظـــــم  | 

مصاحبه کتابگذار اعظم با وبلاگ گرد
 
      شرح کاریکاتور :  بدون شرح
 
 

 

در اين هفته در راستاي طرح تكريم خوانندگان وبلاگ و طبق قولي كه داده بودم متن نوشته و نامه اي را كه يكي از خوانندگان پر و پاقرص  اين وبلاگ برايم فرستاده است منعكس مي نمايم. ممكن است متن زير زياد خنده دار و يا طنز صد درصدي نباشد اما زبان حال كتابداري است كه در يكي از شهرهاي كوچك ايران زندگي مي كند و اين تريبون را براي ارائه نظرات خود انتخاب كرده است. به خودم مي بالم كه اين وبلاگ در نواحي مختلف اين مرز و بوم حتي مناطق و شهرهاي كوچك خواننده دارد . اميدوارم بتوانم كه زبان حال و درددلهاي تمام دوستان را البته به زبان طنز در قالب پستهاي اين وبلاگ وبلاگي كه مدعي است كه به همه كتابداران و كتابگذاران تعلق دارد - منعكس نمايم .

اما متن نامه و مطلب وبلاگ گرد عزيز بدون دخل و تصرف :

 

مصاحبه كتابگذار اعظم با وبلاگ گرد

 

   (( سلام كتابگذار اعظم. امیدوارم که همیشه خوب و خوش و خرم باشید .من مدت زیادیه که با وبلاگ شما آشنا شدم وبلاگ بسیار خوبی دارید ولی ای کاش از اون بالا هم به اینا نگاه می کردند . من هم این مصاحبه رو انجام دادم از طرف شما امیدوارم که ناراحت نشید و نگیدکه اینا سؤالهای من نبوده، شما چرا خودتون ر و جای من می ذارید ؟ به هرحال مختارید با این نامه چه کنید ؟ این نامه طنز نیست ،  شوخی نیست ، تخیّل نیست، حرفهای فردي ست  که مشکلات کتاب و کتابخونی وکتابداری شهرش اونو آزار می ده. من بعد از یک سال فارغ التحصیلی هنوز نتونستم کاری( البته درحوزه کتابداری ) پیدا کنم . حدود ۶ ماه بود که بی خیال شده بودم و می خواستم به کلی از این حوزه  دور  باشم ولی مثل اینکه کتابداری توی وجود من ریشه کرده و اگه خودم هم بخوام نمی تونم ازش دور باشم و فرار کنم ... هر چی به خودم می گم خوب من هم مثل همه چرا اونا چیزی نمیگن ولی یه دفعه یاد حرف جورج اورل می افتم که می گه : همرنگی یعنی نیندیشیدن  . بهرحال زنده باشید و امیدوار ))

    

  این بار کتابگذار اعظم تصمیم گرفته که با وبلاگ گرد مصاحبه کنه . حالا وبلاگ گرد کیه و چی کار می کنه ؟ توی این مصاحبه حتما مشخص می شه .

هرچی دوستای کتابگذار اعظم گفتن بابا مصاحبه که الکی نیست و کسی که باهاش مصاحبه می کنی باید یه هنرمندی ،‌مخترعی ، مکتشفی ، مبتکری یا کتابگذاری باشه . اما اون به این حرفا گوش ندادو معتقده اگه یک آدم بیکار در این دوره زمونه از یک شهرستان کوچک ، با وجود گرونی کارتهای اینترنت و اشغالی خط و .... بتونه یه وبلاگ گرد بشه مطمئناً کار شاقی کرده و باید باهاش مصاحبه کرد ...

حالا دیگه بقیه رو خودتون بخونيد :

 

مکان :‌ نامعلوم

زمان :‌ نامعلوم

مصاحبه کننده : کتابگذار اعظم

مصاحبه شونده : وبلاگ گرد

 

کتابگذاراعظم : سلام جناب وبلاگ گرد خیلی خوش اومدید ازاینکه زحمت کشیدید به وبلاگ ما اومدید ممنونم.

وبلاگ گرد : من هم خدمت شما و همه مخاطبین این وبلاگ عرض سلام دارم. در خدمتتون هستم

کتابگذار اعظم :‌ می شه قبل از هرچیزی یه کم درباره خودتون برای ما بگید ؟

وبلاگ گرد : ‌بله خواهش می کنم . من در اوایل دهه شصت در یه شهرستان ( حالا کوچیک یا بزرگ فرقی نداره دیگه شهرستانه ) ازیک استان محروم (دریک کشور جهان سومی یا ازنگاه مثبت درحال توسعه ) در یه خونواده می تونم بگم کتابدوست به دنیا اومدم طبق گفته های بابام اون قدیما خونه ما جزء معدود خونه هایی بوده که رسانه هایی مثل تلویزیون و رادیو و کتاب و.. در اون بوده . خلاصه اون موقع که من به دنیا اومدم اصلا کسی به ذهنش هم نمی رسید که یه روز وب و وبلاگ و وبلا گ نویس و وبلاگ گرد و اینا برای خودشون حکومت کنن اونم تو این حوزه.

کتابگذار اعظم :‌ درباره تحصیلاتتون هم می شه توضیح بدید ؟

وبلاگ گرد : ‌بنده تا پیش دانشگاهی رو در همون شهرستان بودم و همیشه جزء دانش آموزان متوسط خیلی به بالا بودم . البته ناگفته نماند که همیشه عضو کتابخونه بودم و هستم  . اما از دانشگاه بگم . من هم رشته ای خود شما هستم البته فکر کنم گرایشمون یکی نباشه . ولی خوب همه می گن برحسب اتفاق، میان کتابداری می خونن و دوست ندارن این رشته رو . من کاملاً برعکس . خودم این رشته رو انتخاب کردم با علاقه هم خوندم هرچند اوایل از برخورد دیگران یه کم ناراحت می شدم ولی بعدها تصمیم به مقابله در برابر این کتاب نشناسان نااهلان نا ....  گرفتم.

 ( کتابگذار اعظم به دلیل یه کم غیراخلاقی بودن این واژه، آن را حذف کرده )

خلاصه در بهمن ماه ۸۴ موفق به اخذ درجه کارشناسی در این رشته بسیار عالی شدم همان طور که مشاور اعظم هم گفتن الان دیگه خیلی ها دلشون می خواد بیان به این رشته ؟؟؟؟؟؟؟ !!!!!!!

وبلاگ گرد تو دلش می گه : ( جل الخالق خودمم باورم نشده نمی دونم چرا اینو گفتم : خدایا منو ببخش خدا بگم چی کارت کنه مشاور اعظم ..... ).

کتابگذار اعظم :‌ خوب جناب وبلاگ گرد شما الان چی کار می کنید به چه کار مشغولید ؟

وبلاگ گرد : راستش رو بخواید خودمم نمی دونم هرچی فکرمی کنم از یه طرف هیچی نیستم جز کتابدار از یه طرف دیگه که نگاه می کنم می بینم که همه چیزم جز کتابدار .

کتابگذار اعظم :‌جناب وبلاگ گرد شما توی یکی از شهرستانهای استان X زندگی می کنید ؟

وبلاگ گرد :‌ چطور مگه لهجه دارم ؟؟

کتابگذار اعظم :‌ نه خداییش خیلی خوب فارسی صحبت می کنید .

وبلاگ گرد : آره می گن این آب تهران یه جوریه از گلوی هر کس بره پایین اولین چیزی که ازش می گیره لهجشه. البته زبان ما یک زبانه، لهجه نیست و این زبان نشناسان نا اهل ..... خیلی جاها می گن که زبان ما لهجه است . دلشون به این خوشه دیگه.

در اینجا کتابگذار اعظم به دلیل مسائل امنیتی وبلاگ از جناب وبلاگ گرد می خواد که وارد بحثهای سیاسی قومیتي و... نشه چون ممکنه .....................

وبلاگ گرد هم ضمن معذرت خواهی از کتابگذاراعظم می گه به نظر شما پس کجا باید اصل ۱۹ قانون اساسی رو بیان کرد ؟؟؟؟؟ .

کتابگذار اعظم :‌ ای بابا شما که نمی خواین کوتا بیاین دیوار کوتاه تر از دیوار من پیدا نکردید ؟

وبلاگ گرد :‌ من معذرت می خوام شما بفرمایید من در خدمتتون هستم .

کتابگذار اعظم : پس الان چی کار می کنید ؟

وبلاگ گرد :‌ کار بخصوصی ندارم ولی خوب همه کار می کنم از هنرهای دستی گرفته تا کتاب خوندن و کتابخونه گردی و کار بسیار مهم وبلاگ گردی .

کتابگذار اعظم : جناب  وبلاگ گرد شما چرا تحصیلاتتون رو ادامه ندادید ؟

وبلاگ گرد : دلتون خوشه تو رو خدا بنده همین الانم کلی بدهکار این وزارت علومی ها هستم ( ناسلامتی دانشگاه دولتی درس خوندم ) والا ما که بی خیال هرچی درسه شدیم . دیگه ما پیر شدیم جوان ترها باید درس بخونن . ما دیگه اصلا مغزمون کشش نداره .

کتابگذار اعظم :‌نه جناب این جوری نگید شما که هنوز اول راهید .

وبلاگ گرد :‌ اول راه کدومه آقای کتابگذار ما که به بن بست رسیدیم و راهی نمی بینیم.

کتابگذار اعظم :‌ راستی شما گفتید که کتابخونه گردی هم می کنید . می شه کمی درباره کتابخونه های شهرتون برامون بگید ؟

وبلاگ گرد : بله من گفتم که کتابخونه گردی هم می کنم البته الان فقط یه کتابخونه می رم ( ناگفته نماند که به دلیل کتابدار بودن بنده سیستم در این کتابخونه برای من سیستم بازه ) .

کتابخونه های شهرما :

 کتابخانه عمومی شماره ۱ : من همین جا به همه کارکنانش خسته نباشید می گم جداً که خیلی زحمت می کشن . تنها کتابخونه ایه که سیستمش کامپیوتریه . وب سایت هم براش طراحی کردن البته با هزینه خود کتابخونه که کلی هم به خاطر این کار ازسوی ×××× ( به دلیل مسائل امنیتی) سرزنش شدن .

کتابخانه عمومی شماره ۲ : ایییییییییییییییییی بدک نیست

کتابخانه معلّم که یک کتابخانه تقریباً آموزشگاهی بود الان حدود یک ساله که تعطیله ( می گن به دلیل کمبود نیرو و بودجه و.... )

دو سه تا هم کتابخونه روستایی داره که بدلیل کمبود نیرو همیشه ..  تعطیل  .

 

واما از دانشگاهاش براتون بگم :

دانشگاه آزاد :‌ الحق که کتابدار زحمت کشی داره و خیلی تلاش می کنه که بتونه اهمیت کتابخونه رو برای همه بخصوص رئیس دانشگاه مشخص کنه ولی چی کار کنه ..... رئیس قبلی دانشگاه که ظاهراً در طول شش سال ریاست شش بار هم به کتابخونه مراجعه نکردن .اما الان یکی دیگه اومده که مثل اینکه جای امیدواری هست !!!!!!!!!!!!! ( ناگفته نماند تمام کتابخونه یک اتاق ۳۰ یا ۴۰ متریه )

دانشگاه پیام نور : ای آقای کتابگذار چی بگم براتون : حدود ۱۰ سال از تأسیس این دانشگاه گذشته و هنوزم که هنوزه کتابخونه درست و حسابی نداره شاید مثل یک کتابخونه آموزشگاهی توی تهران نباشه . آقای زین العابدینی مطلبی توی فتوبلاگ کتابداری نوشته بودن درباره کتابخونه ملی با این عنوان :‌ تقابل سنت و مدرنیته .

همون موقع من یادم افتاد که اگه این عنوان برای کتابخونه دانشگاه پیام نور شهرما نوشته بشه باید بنویسیم :

سنت یا مدرنیته ؟ هیچ کدام

اگه به این کتابخونه سر بزنید می بینید که اصلا اثری از برگه توی برگه دانها نیست شاید دنبال یک کامپیوتر برای جستجو باشید که بتونید کتابتونو توی هزاران کتاب پیدا کنید ... می بینید نه بابا مثل اینکه چیزی نیست . باید به ناکتابدار مراجعه کنید : ببخشید جناب!!! کتاب روان شناسی مرضی رو می خواستم ؟ چشم ... بعد از ۳۰ ثانیه بفرمایید . آره دیگه چندتا کتاب که بیشتر نیست جاهای همه رو می دونه توی یه دفتر اسم شما رو می نویسه . خداحافظ شما .. دیگه کتابخونه خاصی سراغ ندارم تا اونجایی که من می دونم همیناست. خلاصه اگه همه کتابخانه ها رو با هم جمع کنیم تعداد کتابها رو در ۱۰۰۰ ضرب کنیم تعداد کتابدارا را به توان ۲ برسانیم و امکانات رفاهی رو در حد استاندارد فرض کنیم و مشکلات موجود را بر ۴ تقسیم کنیم شاید شاید یک کتابخانه ( نوعش مهم نیست به دلیل مسائل امنیتی ) نزدیک به استانداردهای جهانی داشته باشیم .

کتابگذاراعظم :‌ جناب وبلاگ گرد شما شاهد این همه مشکلات بودید و به عنوان یک کتابدار هیچ اقدامی نکردید ؟

وبلاگ گرد : راستش رو بخوایید من تازه فارغ التحصیل شده بودم یعنی اوایل سال ۸۵ به قول بچه ها جو کتابداری ما رو گرفته بود و همش ازاین کتابخونه به اون کتابخونه ،‌ صحبت با مسئولین و درصدد تشکیل انجمن و.... دیدم نه بابا مثل اینکه حرفها رو باید خورد، چشمها را باید بست . من برای رئیس دانشگاه پیام نور نامه نوشتم همراه با شرح وظایف کتابخانه های دانشگاهی و.... حتی حضوری با خودشون صحبت کردم ولی فایده نداشت . راستش آقای کتابگذار من هنوزم موندم که مجوز تأسیس دانشگاه برچه اساسی صادر می شه والا ما بارها شنیدیم که ( البته توی کشورهای توسعه یافته ) یکی از شرایط تأسیس مراکزآموزشی وجود یک کتابخونه خوب با مجموعه پایه مطابق با استانداردها است .

ولی فکر کنم توی کشورهای درحال توسعه ( از وقتی که یادمه ما همیشه درحال توسعه بودیم ) شرط تأسیس مرکز آموزشی اینه که  ........ ( کتابگذار اعظم به دلیل مسائل امنیتی این قسمت از مصاحبه رو حذف کرده چون فکر می کرد زیاد مهم نیست ،‌ چون همه خودشون می دونن در واقع می شه توضیح واضحات ).

کتابگذار اعظم  : جناب وبلاگ گرد ،‌ ما دیگه سؤالی نداریم اگه شما حرفی دارید ، بفرمایید .

(دراینجا وبلاگ گرد به دلیل مسائل امنیتی ترجیح می ده فقط خداحافظی کنه )

وبلاگ گرد :‌ نه خیلی ممنونم از شما و بازهم می گم وبلاگ شما واقعاً عالیه ( بدون تعارف ) و ازاینکه این فرصت رو به من دادید که بتونم گزارشی از وضعیت کتابگذاری در محدوده جغرافیایی خودم بدهم خیلی ممنونم . همیشه پاینده و پویا و پرانرژی و پرتلاش و پرکار باشید ( خداییش این همه پ هیچ ربطی به بند" پ " نداره برای کسی سوء‌تفاهم نشه .)

کتابگذار اعظم :‌ به عنوان آخرین کلام ...

وبلاگ گرد :       چشمها را باید بست

                           حرفها را باید خورد

                            فکرها را در درایو F نهان باید کرد

                                                               .....................

 

در هفته اي كه گذشت

 

*‌ در اين هفته مراسم خاطره انگيزي در پاسداشت دو استاد قديمي و زحمتكش گروه كتابداري دانشگاه فردوسي مشهد يعني استاد جاويدي و استاد يغمايي برگزار شد. در اينجا به منظور پاسداشت زحمات اين دو عزيز، بخشهايي از مثنوي صدبيتي گلهاي ۷۷ ( مثنوي فارغ التحصيلي دور كارشناسي خودم ) را كه به اين دو استاد متعلق است نقل مي نمايم :

 

تقديم به استاد يغمائي

 

پس از آن بايد از فردي كنم ياد        كه باشد در همه حالات خود شاد

رفيق و ياور دانش پژوهان             بود ماركوپولوي اين گروهان

بود يغمائي و يغمابر دل                دلم را برده و من مانده بي دل

به همراهش چو اردو رفته ام من      ز نيكهايش آگه گشته ام من

صميمي است و دور است از تكبر    از او من مي كنم اينجا تشكر

 

 

تقديم به استاد جاويدي ( استاد سازماندهي و فهرستنويسي )‌

 

سخن را چون بدين جا داده ام سوق    ز جاويدي كنم ياد از سر شوق

چه گويم من ز استادي كه گوئي          تلمذ كرده در پيش ديوئي

همو كه با وجود اقتدارش                بود خلقش حسن چون نام پاكش

درون كارگاه او مي دهد درس          به دل، هر تنبلي دارد از او ترس

دليلش را توان در جمله اي گفت       كه هرگز او نداده نمره اي مفت

چو دارم من از او چندين شناسه        بود عدلش برايم سرشناسه

 

* به نظر مي رسد كه داريوش خان انجمن باشي در اين هفته به يكي از آرزوهاي خود رسيد بدانگونه كه با توطئه كتابداران يك لقب انجمن باشي به القاب كثيره كتابگذار اعظم اضافه شد و يا بهتر است بگوئيم كه اضافه نمودند كه در هر دو حالت توفير چنداني نمي كند. در اين حالت ديگر كار كتابگذار اعظم هم براي طنز نوشتن در اين زمينه سخت شده است زيرا خود را در كنار داريوش خان انجمن باشي در صف متهمان مي بيند  !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! با اين حال شما منتظر گرد و خاكهاي بيشتري در اين زمينه در آتيه نزديك باشيد !!!

 

* یاشارالدوله خراسانی سرانجام توانست با چهره اي متفاوت و با فريب افكار عمومي و كتابگذار اعظم يك عكس دونفري با وي بگيرد. وي مدعي بود كه پسرخاله جنيفر لوپز است و اين عكس را به اصرار او مي گيرد اما بعدا معلوم شد كه اين صحبتها همه دروغ است و آن مدعي فريبكار كسي نيست به جز ياشار !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

* ادكائي ها در اين هفته به اهواز سفر كرده بودند. خبرگزاريهاي كشورهاي خليج فارس اعلام كردند كه عده اي در اهواز در اثر قرار گرفتن در معرض گرما و سرماي شديد ( در هواي آزاد و در داخل ساختمانها ) مدام در حال انبساط و انقباض فوق العاده بودند بدانگونه كه در زمان انقباض به اندازه هاج زنبور عسل شده و در حالت انبساط تبديل به گوريل انگوري مي شدند. خدا را شكر با كمك نيروهاي امداد و وساطت امیر الدوله سونگیر قضيه ختم به خير شده و تلفاتي تا كنون از اين واقعه گزارش نشده است !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

*‌ خبر دفاع قریب الوقوع ناراحت الدوله از پايان نامه معلوم الحالش خبرگزاريها را تركاند و بازتاب زيادي در رسانه هاي خارجي داشت بدانگونه كه شبکه سي ان ان به نقل از ناراحت الدوله اعلام كرد كه تاكتيك فوق العاده پيچيده اي را براي اين جلسه تدارك ديده است و در اين زمينه از دفترچه مشق تئودور يونگ مربي مطرح استقلاليها استفاده كرده و قصد دارد كه در پوشش كاذب دفاع، حمله جانانه اي به مواضع دشمنان فرضي خود ( يعني اساتيد داور ) بنمايد  . شبكه العربيه هم ضمن ارائه گزارش مفصلي از حواشي و حال و هواي اهواز پيش از برگزاري اين جلسه، از زبان سولانا مذاكره كننده ارشد اتحاديه اروپا عنوان كرد كه ما با دقت و وسواس زياد مشروح وقائع اين جلسه را دنبال كرده و اميدواريم كه اصول حقوق بشر در اين جلسه كاملا رعايت شود. برخي از خبرگزاريهاي وابسته و اجير شده استعمار نيز از احتمال بروز درگيري و اغتشاش در اين جلسه خبر دادند. خبرگزاري كتابگذاران ايران ( خكگا ) نيز از زبان كتابگذار اعظم عنوان نمود كه مشروح اين جلسه به صورت مستقيم و تنها با تاخير چند روزه از وبلاگ طنز كتابداري پخش خواهد شد.

 

                            

 


 

 

 

|+| نگاشته شده در یوم جمعه چهارم خرداد 1386   به قلم مبارک کتـــابگذار اعظـــــم  | 

 
offshore bank account

sevom blog