تبليغاتX
طنز کتابداری
طنز کتابداری
افشاي مافياي كتابگذاري

 

 

کاریکاتور از : هادی فراهانی

 

 

 

گزارش تكان دهنده از :

 

افشاي مافياي كتابگذاري

 

 

از : ناراحت الدوله

 

 به تازگي فاش شده است كه حدود يك ماه و نيم پيش، دكتر عباس شاليزار، دبير هيات تحقيق و تفحص در موضوع مبارزه با مفاسد كتابگذاري، در جمع تعدادي از دانشجويان كتابداري دانشگاه همدان از وجود مافياي مخوف كتابگذاري پرده بر داشته است. خلاصه سخنان وي بدين شرح است :

 

   ... يك روز در خانه نشسته بوديم، داشتيم تخمه مي شكستيم، ناگهان تلفن زنگ خورد، گفتم: كيسته؟ گفت: ناراحت‌الدوله هسته. گفتم: خوبي؟ خوشي؟ در سلامت كامل به سر مي‌بري؟ گفت: دِكي! دُكي جون! چه خوشي، چه سلامتي؟ داشتي چه مي‌كردي؟ من هم از همه جا بي‌خبر گفتم: داشتم وبلاگ طنز كتابداري رو نگاه مي‌كردم! ديدم ناراحت الدوله با ناراحتي پرسيد: پناه بر خدا ! نكنه تو هم دكي جون با دار و دسته كتابگذار اعظمي؟ گفتم: فقط محض خنده داشتم نگاه وبلاگش مي‌كردم... بعله! دوستان دانشجوي عزيز! اينطور بود كه ناراحت‌الدوله درست مثل يك سرباز خوشنام، شروع به افشاگري كرد كه حالا بنده فقط چند نمونه اش رو ميگم خدمتتون:

 

   اين كتابگذار اعظم چند سال پيش اومد به من و دوستانمان، گفت: برادران! من چند شبه كه روياي صادقه مي‌بينم كه بلانسبت سوار قاطر، دارم مي‌رم بهشت! بعد گفت كه از چندتا از بزرگان علم تفسيرالرويا پرسيده كه معني خوابش چي ميشه، گفتند تعبير خوابش اينه كه بايد مجوز تاسيس كتابخانه عام‌المنفعه بگيره، بعدش براي اين كتابخونه وام بگيره، كتاب مجوزدار غيرمصور سانسور شده بخره، بريزه توي كتابخونه تا خلق الله بخونند و هر يكسال يك بار هم كتابهاي مشكوكي رو كه خلق الله بدون دليل زياد مي‌خونن رو وجين كنه و بندازه توي دريا؛ چرا كه خلق الله هيچ وقت بدون دليل يه چيز رو زياد نمي‌خونن، مگر اينكه مورد داشته باشه. ما هم از همه جا بي خبر بهش مجوز تاسيس كتابخونه داديم. چند وقت بعد همين كتابگذار اعظم كتابخانه‌چي‌نما، اومد گفت كه مجوز اينترنت 24 ساعته رايگان مي خواد! گفتيم واسه چي مي‌خواي؟ گفت: مي‌خوام از طريق چت روم، بيشتر مردم رو هدايت كنم، بلكه بعداً كه سوار بر قاطر رفتيم بهشت، توي بهشت خيلي تنها نباشيم! خب ما هم مجوز اينترنت رايگان رو بهش داديم. چند وقت بعد اومد گفت: ساپورت مالي براي كتابخونه‌ام مي‌خوام! گفتيم: مثلاً چي؟ گفت: امتياز ياهوميل و ياهومسنجر رو بده به ما تا روم‌هاش رو از نظر امنيت اجتماعي، ارتقاء بدم! آخه حيف نيست، اسامي كه اينچنين معنوي هستند، اين طور روم‌هاي آلوده‌اي داشته باشند! ادعا مي‌كرد كه اين چند وقته فهميده اوضاع‌ روم‌ها خيلي خرابه! مي‌گفت: اينجوري پيش بره زبونم لال وقتي به فيض رفيع مردن نايل شديم و يكراست رفتيم بهشت، اونجا من مي‌مونم و قاطرم! اينجوري كه نمي‌شه! يه چند نفري رو، هر طور كه شده بايد بهشتي كنم، حيفه اينا اونجا نباشن! اينقدر براي ما زبون ريخت كه ما رو اغفال كرد؛ مثلاً مي‌گفت: آقايون بعضي از اين خلق الله فكر مي‌كنند كه فقط با گفتن "بهشتي باشيد، بهشتي باشيد" توي كامنت‌هاشون، مردم بهشتي مي‌شن! نخير آقا! با حلوا حلوا كردن كه دهن شيرين نمي‌شه! خب با اين همه زبوني كه كتابگذار اعظم ريخت، و ايضا بعدها معلوم شد كه خيلي چيزهاي ديگه رو هم توي خيلي چيزهاي ديگه ريخت كه به جون مادرم، من روحم خبر نداره، ما ياهوميل و ياهومسنجر رو بهش داديم. گفت قدرت پرداخت پولش رو ندارم، قسطي‌اش كنين! فرستاديمش بره از يكي از صندوق‌هاي مالي كه توش حساب داره، دفترچه قسط بگيره. گفتيم حالا به خاطر اعظم بودنت عيب نداره، برو ببين توي هر صندوقي كه حساب داري، تقاضاي دفترچه اقساط كن! صندوق مهر، بنياد و امثالهم. چند روز بعد گفت من فقط توي صندوق صدقات، حساب دارم. خلاصه با كلي چارچولنگ بازي صاحب ياهوميل و ياهومسنجر شد. اما چشم‌تون روز بد نبينه... (در اينجا دانشجويان هيجان زده شعار مي‌دهند: كتابگذار اعظم، ننگت باد! ننگت باد! ... ياهوي استكباري، هنگت باد! هنگت باد! )  ...

 

بعله عزيزان ! جونم براتون بگه كه چند ماهي گذشت و خبر آوردن كه بعله! اين به اصطلاح جناب به اصطلاح كتابگذارنماي به اصطلاح اعظم، نه تنها روم به ديوار، روم به ديوار، روم به ديوار، گلاب به روتون، روم‌ها رو راست و ريست نكرده كه از مجوز اينترنت 24 ساعته سوء استفاده كرده، رفته هر چي سايت بي ... بي ... بي ... بي ... بوده، Favorites كرده! ما كه ديديم اينجوريه، همينجوري كنجكاو شديم، رفتيم خونه‌اش رو گشتيم، ببينيم چه خبره؟ تا دلتون بخواد توي خونه اين سلطان چت‌روم‌ها، مخمل ديديم. پرده مخملي؛ كت و شلواراش توي كمد مخملي؛ مبل‌ها مخملي، تازه چند توپ پارچه مخملي هم كار نكرده قايم كرده بود واسه روز مبادا كه دست به تحركات مخملي بزنه. تازه ما به اسنادي توي خونه‌اش دست پيدا كرديم كه فهميديم كتابگذار اعظم با خ.ر، ب.چ، الف.ك، ي.ت، و از همه مهم‌تر كه ممكنه باورتون نشه با س.گ ارتباط سازماني داشته! در اينجا دانشجويان از شفاف‌سازي‌هاي دكتر شاليزار به وجد آمده و با استعاره گرفتن از ماجراي افشاي كامل اسرارهاي مربوط به مافياي كتابگذاري در كشور، بلافاصله شعار مي‌سرايند كه: لپ لپ مافيايي وا شده، وا شده! به همت شاليزار، همهمه بر پا شده! كه ناگهان در اينجا عده‌اي از مزدوران و مواجب‌بگيران كتابگذار اعظم با حمله به دكتر شاليزار و كندن برخي از البسه حساس وي، با تمسخر شعار مي‌دهند: شاليزار حيا كن! شلوارتو به پا كن! ... افشارگر بي‌حيا! بيا بيا بيا بيا! كه ظاهراً منظورشان همان "اگه مردي زنگ آخر وايسا" ولي به زبان دانشجويي بود!... در اينجا در عرض چند ثانيه دكتر شاليزار خودش و لباس‌هايش را جمع و جور مي‌كند و در حالي كه خون از چشمانش مي‌بارد، اسناد مستندش را رو مي‌كند، چند سي دي را روي هوا بلند مي‌كند و ادامه مي‌دهد:... عزيزان من! اين چيزهايي كه در دست من است، اسناد مستندي است كه نشان مي‌دهد ما نبايد حق انحصاري كتابخانه و ياهومنسجر رو به كتابگذار اعظم مي‌داديم. اينها سي دي‌هايي هستند كه ما از منزل اين به اصطلاح كتابگذار به اصطلاح اعظم كشف كرده‌ايم. سي دي ها صوتي هستند و با صداي بلند اجرا مي‌شوند:... امشو شوشه ياروم برازجونه ... امشو شوشه ...! ( دكتر به دست اندركاران اشاره مي‌كند كه اون يكي سي‌دي رو بذارين كه قبلاً گفتم! هم شادتره، هم جديدتره) : ... ديگه دوسِت ندارم ... ديگه دوسِت ندارم ... !!!

 

خب طرفدارا و مواجب بگيرهاي كتابگذار اعظم! حالا چي مي گين؟ اگه خداي ناخواسته ما دستش رو رو نمي‌كرديم، لابد فردا اين كتابگذار معلوم‌الحال، اسم شهرام شهپره و شهرام صولتي و شهرام نمی دونم کی کی و هزار كوفت و زهر مار ديگه رو توي مستند مشاهير ايران مي‌نوشت... اگه ما نبوديم و جلوي اين قضيه وا نمي‌ستاديم، تا حالا تمام اين سي‌دي‌ها رو توي كتابخونه كذايي‌اش، فهرست‌نويسي كرده بود! روي من با شما مواجب بگيرهاي بدبخت اين كتابگذار اعظم است! دست دكتر شاليزار، ياشارالدوله خراساني را نشانه مي‌گيرد و با صداي بلند مي‌گويد: آخه بدبخت! تو توي كامنت گذاشتن يوميه‌ات موندي، خبر دارم بليت اتوبوس جعل مي‌كني تا توي خيابون نموني، اون وقت واسه اين غارتگر چت‌كن، عربده مي‌كشي، كه پول يك روز چت كردنش بيشتر از پول فروش يك سال كشت هندونه‌هاي من شاليزكاره بدبخته؟! آخه بفهم عزيز من داري واسه كي حنجره پاره مي‌كني؟! در اينجاي ماجرا، ياشارالدوله خراساني لحظاتي دست از عربده كشيدن مي‌كشد و فقط به گفتن اين جمله اكتفا مي‌كند: الان نفهميدم چي گفتي؟ وقتي فهيمدم، بعداً نظر مي‌دم! دكتر شاليزار هم در حالي كه محكم شلوارش را مي‌گيرد، آهسته مي‌گويد: اينقدر داد بزن تا ... و به افشاگري ادامه مي‌دهد: عزيزان كاش همه قضيه اين بود ! اين آقا تحت عنوان نقل روياي صادقه تا حالا هزار مجوز ديگه هم گرفته! دستش به هر شورا و موسسه‌اي بند بوده، رفته اين خواب بهشت و الاغ رو يه جور تعريف كرده، و يه مجوز نون و آب دار گرفته! اين مجوز كتابخونه عمومي كه گفتم يه نمونه‌اش بود كه من از نزديك در جريان كارش بودم. بعدها فهميدم كه اين خواب رو صد جور ديگه هم تعريف كرده، مثلاً يه بار گفته خواب ديدم سوار يه كره الاغ دارم ميرم بهشت، آقايون براش اين طور تفسير كردند كه چون الاغ نبوده و كره الاغ بوده، تو بايد بري يه كتابخونه واسه كودكان تاسيس كني، اينم با زبون بازي، ميره مجوز تاسيس كتابخونه كودكان رو مي‌گيره! يه بار گفته خواب ديدم سوار يه الاغ توي هواپيما دارم ميرم بهشت، مجوز كتابخونه ديجيتالي رو گرفته، يه بار گفته خواب ديدم سوار يه الاغ با بار كاه و يونجه دارم ميرم بهشت، مجوز كتابخونه روستايي رو گرفته، يه بار گفته خواب ديدم سوار يه گور خر راه راه دارم ميرم بهشت، علماء تفسيرالرويا گفتند راه راه گورخر، نشانه ميله‌هاي زندان هست، مجوز كتابخونه زندان رو گرفته... خلاصه سوء استفاده‌هاي اين به اصطلاح كتابگذار تمامي ندارد. در اينجا طرفداران دكي شاليزار با حرارت فرياد مي‌زنند: كتابگذار، قالتاقه! دواش فقط شلاقه! ... يك آدم خلاقي در بين دانشجويان به يك باره داد مي‌زند: كتابخونه نمي‌خوايم، قاطر و خواب نمي‌خوايم!... كتابگذار حيا كن! ديگه ثواب نمي‌خوايم! ... بقيه دانشجويان حاضر در سالن با شعار دم مي‌گيرند، كه در اينجا دكتر شاليزار با درآوردن كمربندش و چرخاندن آن در بالاي سر و مختصر حركت موزون، به ابراز احساسات دانشجوها پاسخ مي‌دهد و ادامه افاضات مي‌فرمايد: اين كتابگذار را نبينيد اين طوري! يك شاطري است كه دومي ندارد! صدتا احسان يارشاطر را مي‌گذاره توي جيب كوچيكش! بس كه بلده نون دربياره! با يه خواب ديدن صدتا مجوز نون و آب‌دار مي‌گيره، اون وقت امثال اين ياشارالدوله خراساني اينجوري براش خودشون رو مي‌كشن! در اينجا صبر طرفداران كتابگذار سر مي‌آيد و ميكروفن رو از دست دكتر شاليزار مي‌گيرن. ياشارالدوله خراساني در حال نفس نفس زدن و ميكروفن به دست خطاب به جمعيت مي‌گويد: سلام! من بعداً نظرم رو ميدم ! خدانگهدار ! و بعد از آن با هجمه و دعواي طرفين، جلسه به آشوب كشيده مي‌شود.

 

..........................................................................................................................................

            

               توجه                                                            توجه

 

        در نظرسنجی جدید وبلاگ در قسمت پایین شرکت کنید ...

 

 

 

|+| نگاشته شده در یوم پنجشنبه سی ام خرداد 1387   به قلم مبارک کتـــابگذار اعظـــــم  | 

قفسه و دی وی دی ( تقابل سنت و مدرنیته !!! )

 

              

                             نمونه ای از قفسه های مدرن محقق نواز

 

      قفسه   (  این نام توسط بلاگر برای این شعر انتخاب شده است )

                                از :  علي محمد مودب      در :  كتاب " الف های غلط "

 

نـشسـتـه اند هـزاران كـتـاب در قـفـسـه      زبـون و ساكت و پـر اضـطـراب در قـفسـه

يـكي بــزرگ تـر از ديـگـران، قـديـمـي تـر      مـلـقـبـنــد بــه عـالـيـجـنــاب در قـفـســه

مـراقبـش دو سه گردن كلفت دور و برش      كه تـا تـكـان نـخـورد آب از آب در قـفـسـه

خـزانـه دار عـددهـاي دولـتــش شـده انـد     كـتـاب هـاي درشت حـسـاب در قـفـسـه

  

كـتـاب هـاي مـقـدس، كـتـاب هـاي ملول      خـزيـده انــد بـه كـنــج ثـواب در قـفـســه

كـتـاب هـــاي اصــول و فـــروع بـيــــداري      نشسته اند هـمـه گيـج خواب در قـفسه

نـشـسـتـه انـد دو زانـو كـتـاب هاي دعــا      هـزار وعـده ي نـامـسـتـجـاب در قـفـسه

كتـاب فـلسفـه با ژست عـاقـلانه ي پـوچ      نشستـه محكـم و حاضر جواب در قفسه

  

كتاب شعر دهن بسته است و توي دلش      نخـوانده مـانده غزل هاي ناب در قفسـه

كتابخـانه ي تاريـك و پــرده هـاي عبــوس      هـواي مـرده ي بـي آفـتــاب در قـفـسـه

كبـوتـر دل دفتـرچـه هاي خـاطــره، خـون      شكستـه بال و غريب و خـراب در قفسـه

كپك زده رد دنـدان بـه نـان خشـك خيــال      كپك دميــده بـه بـطــري آب در قـفـســه

غـروب، سكتــه و سيـگار روشـن شـاعـر

و رقـص شعـلـه و دود كـبـاب در قـفـسـه

 

 

                          

 

 

 

دی وی دي 

                                                                      از : كتابگذاراعظم     

                  

 

 

نشسته اند هزاران كتاب در سي دي                    پر از هياهو و بي اضطراب در سي دي

 

يكي ز ديگران به خودش شيفته تر                         كه باشد جنابِ عاليجناب در سي دي

 

محيط رابطِ توپ و امكانِ جستجو                          و ديگر نكاتِ ناب در سي دي  

 

هر آنچه خواهي به يك لحظه پيدا شود                     بدون هيچ، لفت و لعاب در سي دي

 

چه باشد نياز كه ديگر روم به مكتبه                       چو باشد فراوانْ كتاب در سي دي ؟!

 

به زير بادِ كولر، درونِ منزلِ خود                        بخوانمشان بي شتاب در سي دي 

 

نموده مستم و سرخوش، چنانكه توگوئي                       كه بوده جامِ پرشراب در سي دي

 

اِ وا چه شد ناگهان، كه پيش چشمم بشد                    همه داده ها خراب در سي دي ؟!

 

شنيدم از تو مهندس، كه بشكنش ! خلاص !

 

كه آمده يك چيز توپ، به اسمِ دي وي دي !!!

 

 

 

|+| نگاشته شده در یوم دوشنبه بیستم خرداد 1387   به قلم مبارک کتـــابگذار اعظـــــم  | 

 
offshore bank account

sevom blog