ویژهنامه هفته کتاب
پیش در آمد: ویژهنامه زیر، بهمناسبت هفته کتاب به تمامی شما سینهچاکان، عاشقان و دلباختگان کتاب تقدیم می گردد. همچنین عذر تقصیر بنده سراپا تقصیر را بابت تاخیر پیش آمده پذیرا باشید. امیدوارم این تحفه به دلتان بچسبد و گوهر لبخند بر لبان عسلیتان بلغزد ....!
..........................................................................................................................................
مشاعره هفته کتاب
از : کتــابگذار اعظــم / وکیــله الــرعایا

این هفته بود به نام زیبای کتاب که دل بشود به یاد این نام، کباب
هر چرت در این ملک شود زود فشن جز بوک که کِخ است و بود جنس خراب
********
بردار نظر از این کهن سوژه؛ کتاب آنچه نه شود فشن نه گردد نایاب
این هفته و نامش همه مهمل باشد آنجا که بود دغدغه شان نان و کباب
********
آنجا که بود دغدغه شان نان و کباب دیوانه بود هرکه برد نام کتاب
بردار و بیار کباب و ریحون و پیاز از گشنگی این ذهن بود پاک خراب
********
ذهن تو چو گردید پریشون و خراب از عطر خوش پیاز و ریحون و کباب
چون جیب تو از پول تهی بود چو من بهتر بودت روی در آغوش کتاب!
..........................................................................................................................................
یار مهربان در ویرایش جدید (به مناسبت هفته کتاب)
از : وکیله الرعایا

"من یار مهربانم" خوش تیپ و خوش بیانم
صحبت دارم فرواوون چرب و چیلی زبانم
گاهی روم تو سی دی گاهی می بینی آنم (On Line)
تعریف نباشه از خود من، تک توی جهانم
هرچند تو این زمونه مظلوم بی نشانم
جیب ها نموده بی پول بی سود و با زیانم
امروزه توی دستِ نه پیر و نه جوانم
هر مشکلی که داری از مشکلت، رهانم
حتی اگر که شوهر یا زن، برات ستانم
پندت دهم عزیز جون جون داداش، بخوانَم
چقدر بگم من اینو صاف کردی این دهانم!!
..........................................................................................................................................
اسامی روزهای هفته كتاب اعلام شد
از : ناراحت الدوله

شوراي مركذي صياصتگذاري حفتة كتاب، اسامي روزهاي حفتة كتاب را بدين شرح اعلام كرد:
..........................................................................................................................................
عکاسخانه کتابگذاران
(برای دیدن تصاویر در اندازه بزرگتر بر آنها کلیک کنید)
..........................................................................................................................................
با ریتم ترانه های برادران اهل رپ بخوانیــــد!!!
کتابخانهی لایو رکورد
(برداشتی آزاد و کتابگذارانه از ترانهی مشهور «دیوونه خونهی لایو رکورد»
با شرکت:
ساسی کتابگذار
کتابمس
پــی. دی. افـــ .
ملویل مختل
لایو کتابخونه
ارنجمنت بای (Arrangement By ( : نوگل بانو And وکیـــلهالرعـــایا)

واااای من امشب توی کتابخونه ام
عجب! کتابخونه دیوونه کننده است
آره من کتابدارم کتابدار قفسهام
متعهدم ... ببین اینم کتابم
ولی کتابام پرت شده از قفسات...
بحول و قوته؛... صلوات!!
کتاب مناسبه واسه هر قشری، آره...
حتی واسه اونکه رو آبه و کشتی داره....
ما.... کتابداریم هممون
شما هم خوشتون میاد ازمون
پس بیا بیا بیا سراغ ما هرجور
بیا اینجا مکتبه ... نرو خیلی دور
· اه ه ه ه! دیوئی! رشته ات چه چرته
- وای وای کتابدار، حرفت چه زشته!!
· نه عزیزم..... من مهندس Is ام
- خودتو گول نزن، نگو مهندسم!
· من یه رشته می خوام اسمش باکلاس
- بابا اند کلاس تو رشته ماس!
ما.... کتابداریم هممون
شما هم خوشتون میاد ازمون
پس بیا بیا بیا سراغ ما هرجور
بیا اینجا مکتبه ... نرو خیلی دور
امشب پرواز دارم میرم سمت یواسای (USA)
کار تو کنگرم حلّه اوکی!
می تونم تو حمل کتاب هرساله بیست شم
حتی برم قهرمان پرتاپ دیسک شم
هرکس بخواد بمونه تو بازار کتابا
حتما باید داشته باشه مثل رضازاده قوا ........(یا ابالفضل)!!!!!
ما.... کتابداریم هممون
شما هم خوشتون میاد ازمون
پس بیا بیا بیا سراغ ما هرجور
بیا اینجا مکتبه ... نرو خیلی دور
ک کتاب یعنی کنکوری چشمامو نگا کن شده بابا قوری!!!
ت کتاب یعنی تنهایی خوشگلِ بابا چقده بلــــایی!!!
الفــش یعنی الافی هر روز درست بشین بخون نکن اینجوری قوز!!!
ب کتاب یعنی بیـــگاری نیا تو کتابخونه بچه سیگـــاری!!!
ما کتابداریم هممون
شما خوشتون میاد ازمون
پس بیا بیا بیا سراغ ما هرجور
بیا اینجا مکتبه ... نرو خیلی دور
..........................................................................................................................................
واژه نامه تخصصی کتاب
از : کتــابگذار اعــظم

کتاب
به چیزی می گویند که دانش آموزان و دانشجویان در مدرسه و دانشگاه برای پاس کردن واحدهایشان می خوانند و برای سایر خلق الله سود و منفعت چندانی ندارد.
کتاب خانه
خانه ای برای کنکوریان و سرپناهی برای بیکاران و جوانان علاف تا زمان خود را به شیوه بهتری به بطالت بگذرانند.
کتاب داری
رشته ای فوق تخصصی است جهت جمعآوری، گردآوری و نگهداری کتابها، که مطابق آن، هر کسی کتاب بیشتری داشته باشد کتاب دار برجسته تری است.
کتاب دار
کسی که کتاب دارد .
کتاب گذار
به نظرسنجی پایین وبلاگ توجه کنید.
کتاب خوان
یافت می نشود گشته ایم ما...!
هفته کتاب
هفته ای است که در آن انسانها به یاد کتاب افتاده و سعی می کنند در آن برای یک بار هم شده به کتاب نگاهی بیندازند و افسوس بخورند که چرا برای آن کتاب، آنهمه پول بی زبان دادهاند!
نمایشگاه کتاب
مکانی است که جان می دهد برای یافتن مورد مناسب، خواستگاری و بعله گرفتن، همچنین گشت و گذار و برای عده ای دیگر نیز یافتن صاحبان چکهای برگشتی خود و سایر کاربردهای مفید دیگر...
کردانیسم کتابخوانی
دروغ و فریب در زمینه کتابخوانی و وانمود به خواندن و مطالعه جهت پز دادن یا انجام بهره برداری های تبلیغاتی و سایر بهره برداری های نامشروع!
..........................................................................................................................................
خاطره ی صد و یک (۱۰۱)
از : يكي از شركت كنندگان

همان طور که کتابگذاران محترم مطلعند، چند هفته پیش جمعی از کتاب دوستان و کتاب گذاران عزیز به همت انجمن وزین کتابگذاري پزشکی در مسابقه 101 حضور به هم رسانیدند تا بلکم مایحتاج روزمره ی خود را که از محل مواجب بخور و نمیر محل کسبشان ارتزاق نمی شود تامین نمایند و به نان شب محتاج نمانند.
القصه در روز موعود جمع کثیری قریب به 120 نفر از کتابگذاران از اقصی نقاط کشورمان به همراه مبلغ 10 هزار تومان ورودیه مسابقه و به همان بهانه بالا و صد البته جهت معرفی رشته کتابگذاری به جامعه بینندگان و اعتلای حرفه و از این حرف ها در محل مورد نظر جمع شدند. گفتنی است این کاتبِ حقیرِ پول دوستِ بی تفاوت به اعتلای رشته نیز جزء حضار بوده که سعی کرده آنچه شرح می دهد خلاف ماوقع نباشد که الکاذب عدو الله!
پس از اجتماع عزیزان، آقایی بس شریف به روی سن تشریف آورده و به جهت حفظ آبروی رشته و نشان دادن دانش بالای کلیه کتابگذاران ارجمند، تند و تند سوالهای تخصصی طرح شده توسط انجمن را همراه با پاسخ صحیحشان برایمان قرائت فرمودند. ما هم که از خوشحالی و تعجب دهانمان وا مانده بود، سریعا دستانمان را به کار انداخته و همه موارد را یادداشت کردیم، نکند آنجا مطلبی از خاطر شریفمان برود و پولی از کفمان! سپس جناب معززی دیگر (گویا رئیس انجمن) تشریف آورده و ضمن ذکر مقدمات، آب پاکی را روی دستانمان ریختند که: از جایزه خبری نیست و به بیانی، همه اینها که می بینید کشک است! تهیه کننده برنامه فرموده که اهداء جایزه در قبال مبلغ ورودیه قمار است و حرام است و اینها... پس هر شرکت، سازمان یا انجمنی که تقبل می فرماید اعضا و کارمندانش را می آورد باز هم تقبل فرموده و 3 میلیون تومان هم به عنوان جایزه کنار میگذارد!
حالا! ما (همان انجمن) که پول نداریم و اوضاع بی ریخت است! پس 2 راه دارید (خطاب به جامعه در کف مانده و متحیر و انگشت به دهان کتابگذار) : یا این که از محل جمیع همین ورودیه های خودتان جایزه دوستان را تقدیم بفرمایید یا این که نه پولی بدهید و نه جایزه ای ببرید!
در همین جا بود که همهمه و هیاهویی به پا خواست و عده ای از میان جمعیت برخاستند و نفس کش طلبیدند و زبان به اعتراض گشودند که: ای آقا ما از شهرستان آمده ایم، از محل کسبمان مرخصی بدون حقوق با منت گرفته ایم، یک هفته ای است در راهیم؛ به امید همین اندک مبلغ که شاید برنده شویم و به زخمی بزنیم... ای کاش از همان اول می فرمودید که تیارت است! (منظورشان این بود که نکند به سان همان پرنده ای که لانه اش می سازد و جایش از خاطر میبرد، دوباره میسازد و باز فراموش میکند؛ اسکول بنامندمان!!!)
جناب رئیس هم در جواب فرمودند: ای جانم، عزیزم، یعنی شناساندن حرفه ی شریفمان و نمایاندن توانایی ها و دانش جامعه کتابگذاری به مخاطیبن را شما با پول مقایسه می کنید؟!!! حاشا و کلّا! ای خاک ... (البته کلماتی که پس از سه نقطه به ذهن شریفتان خطور نموده از دهان مبارک حضرت رئیس خارج نشد ولی جمله بیان شده به نحوی زیرپوستی همان معنا را میداد!) البته هر عزیزی که فکر می کند دچار خسران شده است، میتواند فاکتور بیاورد، هزینه اش را از محل سبد خانوارمان تامین می کنیم!
در ادامه هم بانویی از اعضای اصلی همان انجمن سخنی به میان آورد به مثابه یک کلام از مادر عروس که: آیا شما این قدر به اطلاعات خود اعتماد دارید که به امید جایزه بردن آمده اید؟
سخن کوتاه کنم که پس از رای گیری نتیجه این شد که پولمان را در جیب خودمان بگذاریم و بگذاریم جلوی آینه تا دوتا شود!
بالاخره راهی آن استودیو شدیم به سان کودکانی که از شوق نشان دادنشان در رسانه ملی، به برنامه خاله سارا می روند و کف میزنند و شعر می خوانند و خود را در دوربین ها نگاه میکنند و دست تکان میدهند! و البته اهداف والای ما بر همگان مبرهن است...
آنجا که رسیدیم، بعد از کمی وقت گذرانی در حیاط، خانم باوجناتی (یکی از 2 کارگردان برنامه) بیامد و شروع به گزینش شرکت کنندگان اصلی خانم نمود. معیارهای انتخابشان هم بسیار جالب بود: زیبایی چهره، خوش اندام بودن، بدن نما و گل منگلی نبودن مانتو، نازک نبودن جوراب، آرایش متناسب، عینکی بودن! و ... آقایان هم که به مانند همه جا در اقلیت بودند و ما نفهمیدیم چطور انتخاب شدند. سرانجام برخی را برگزیدند و مابقی را به دکور اصلی هدایت کردند. نفهمیدیم ما که تمام شرایط انتخاب شدن را داشتیم چرا؟ ولی ما هم جزء همان مابقی بودیم. چشمتان روز بد نبیند کوهی بود عظیم با پله هایی به ارتفاع 1 متر که هر آن احتمال سقوط میرفت...
چون همگان به هر دردسری که بود، برجای خود مستقر شدند، جناب آقای کارگردان و دست اندرکاران آمدند و خوشامد عرض کردند! اینجا بود که ما متوجه شدیم حدود 6-7 دوربین از زاویه های مختلف از زمین و هوا و کنار، حضار را تحت نظر دارند. دوربینی هم بود مخصوص تذکر به خانم های بدحجاب به این شکل که آن قدر روی آن خانم بخت برگشته فوکوس می کرد تا دست به حجابش برد و آن جور که میفرمودند تصحیح کند.
القصه این مسابقه هم با همه پیش آمدها و حرف و سخن هایش انجام شد و به پایان رسید. اما چند نکته جالب از آن میان:
این بود خاطره ی ما از یک روز صد و یکی که آخرش با ناهاری از طرف انجمن همراه بود و ما بدین وسیله مراتب تشکر خود را به ایشان ابلاغ میکنیم و امیدواریم بیش از پیش در جهت اعتلا و ارتقای رشته، کوشا باشند.
البته از آنجا که کتابت این مبحث شاید به مذاق برخی خوش نیاید، به نام مستعار نبشتیم و از آدرس الکترونیکی ناشناسی به جناب صاحب وبلاگ ارسال نمودیم تا کس را یارای پیگیری صاحب نبشته نباشد!
شادکام باشید
دل سوخته ای از جامعه کتابگذاران
منتخبي از روزنوشتهاي يك پدر
از : ناراحت الدوله

پيش درآمد: نثر به كار رفته در اين متن، الهام گرفته از نثر رايج دوران قاجار به خصوص دوران ناصري است كه ملغمهاي بود از لغات فارسي، عربي و فرنگي. در ضمن، اين روزنوشت، قسمت دوم متني است كه پارسال به مناسبت نوروزنامه وبلاگ تحرير شد.
· 13/1/87: نحسي سيزده را اراده كرديم كه دركنيم... اما كجا؟ به عيال فرموديم كه رخصت دهد كه تا ميدان شهر خرامان خرامان و فرزند در آغوش و سبد اطعمه در دست و زيرانداز به دوش و بطري آب به دندان در معيت ايشان، سيزده به در كنيم. مصيبت آنگاه عارض شد كه فرمودند به كمتر از سفر به دوبي، نحسي سيزده به در نميكنند. دچار افسردگي و دپريشن عظيمي شديم. لحن صدا را تا جايي كه ممكن بود آهسته كرديم و في الحالي كه آماده براي دفاع شخصي بوديم، دستان به روي صورت گرفته، فرموديم: حضرت عليه مستحضرند كه ما مواجبمان به سفر شوشتر قد نميدهد، سركار، دوبي از ما طلب ميكنند؟! آن طور كه ناظران نقل كردهاند، ما در اينجاي كار با صداي مافوق جيغ حضرت عليه لحظاتي را در عالم عقبي سير كرديم. الحمدالله كه بيهيچ خرج و مخارجي، نحسي ما در آن عالم باقي به در شد!
· 15/2/87: هنوز در حال محاسبه وضع جيبمان هستيم. در اين انديشهايم كه كاش حساب نفسمان هم همين طور دقيق بود. وقايع اتفاقيه را كه ميخوانيم، مدام از تورم نالهسرايي ميكنند. ما كه نفهميديم كه اين تورم ديگر چه كوفتي است؟! اگر مقصود از تورم، همين ورم پاهاي مباركمان است كه اين ديگر چه دخلي به نوشتهجات و روزنامههاي يوميه دارد؟ خب ميخواستند پدر نشوند تا اين طور اجبار نشوند كه براي فرزندانشان، موزون شوند و پاهايشان دچار تورم شود! اين فعل «شوند» هم كه دست از سر كچل قلممان برنميدارد!
· 11/3/87: اليوم، دقايقي با خودمان در غور و تفحّص بوديم. به پنج ماه گذشتة خود و فرزند دلبندمان، «ورورالسلطنه» كه ميانديشيم، ميبينيم كه از بدو تولد ايشان در پنج ماه پيش، بس كه كهنه شستهايم و اوراد و افغانهاي «ورورالسلطنه» را لاينقطع، سمع فرمودهايم، شب و روزمان، جابهجا و چه بسا پس و پيش شده است. ماشاءالله در اين پنج ماههاي كه گذشت، «ورورالسلطنه» به سرعت بلدية نيويورك و لندن، در حال آسفالت كردن دهانمان بوده است. با خود در اين انديشهايم كه كاش مقدّر ميشد كه به واسطة مؤانست با ايشان، دهانمان لااقل به سرعت عمل بلدية شهرمان، اهواز يا حدّاكثر بلدية طهران، آسفالت ميشد، نه بدين گونه كه حادث شده است. چه دردي است كه خاك اهواز بخوريم و آسفالت بلدية نيويورك را هم بر دهانمان بمالند.
· 20/3/87: عصر راپورت دادند كه سفيدي جوانة چند دندان در دهان مبارك «ورورالسلطنه» مشاهده شده است. هولي عظيم بر دلمان افتاد. در اين اوضاع تورّم و گراني و كميابي اطعمه، اين چه وقت دندان درآوردنش بود؟
در محاسباتمان، خدا خدا كرده بوديم كه تا يك سالگي به همان چند جرعة شير اكتفا كند. عليهذا، طبق عادت همواره، دعايمان به استجابت نرسيد. بيفوت وقت، خود را به منزل رسانيديم. فرموديم كه «ورورالسلطنه» را حاضر كنند. درگوشي برايشان توضيح و چه بسا تبيين نموديم، كه مگر خيال كردهاي كه چند خروار گوشت و نان و برنج و قوت روزانه را در خانه انباشتهايم، كه خيال دندان درآوردن در سر پروراندهايد؟ به ايشان با حفظ ابهّت پدرانه و در عين حال، رخسارهاي حق به جانب تاكيد نموديم كه مصلحت شما و خان باباي شما در اين است كه در نشان دادن دندانهاي نانخورتان و خاصّه، دندانهاي نيشِ گوشتخوارتان و دندانهايِ آسيابِ برنجخوارتان، تعجيل به خرج ندهيد! اصلاً تعجيل و شتاب براي چه؟ مگر تناول گوشت يخزدة برزيلي و برنج كوپني و نان پلاستيكسانِ اهوازي چه كيفي دارد كه هنوز هيچ نشده، دندان به رخ ما ميكشيد؟! قدري تأمّل بفرماييد، بلكة سهام عدالت را به ما ارزاني فرمودند، آن وقت يك فكري براي دندان شما ميكنيم! اميد واثق داريم كه نصايح و پند پدرانه در گوش بازيگوش ايشان فرو رود، ان شاءالله!
· 26/3/1387: از صلات صبح كه فارغ شديم، اطلاع حاصل شد، كه شب پيش، «ورورالسلطنه» دو دندان پيش را با يكي فاصله در ميان، درآورده و براي خلق الله نمايان ساخته است. عجب خيال عبثي! چه اميدي به اين فرزند دلبندمان بسته بوديم كه نصيحت خان بابايش را ميپذيرد. عليالظاهر، تنها عيال محترمه نيست كه براي حضرتمان از خرد كردن «تره» ابا دارد! اين شازده هم به سياق مادر، فرزند «ترهخردكني» نيست! با خود اندیشيديم: اصلاً درآورد كه درآورد؟ ما چرا خود را به زحمت افكنيم! سياست فرافكني و تكذيب، پيشه ميكنيم، و اصلاً به روي خودمان نميآوريم كه «ورورالسلطنه» دنداندار شده است.
در اين خيال بوديم كه نوشتهاي به دستمان دادند. نبشته كه رؤيت شد، بي اختيار، سراپا ايستاديم و دلمان هوري ريخت. از آن روي كه دستخط مبارك عيال بود بر كاغذ. فهرستي مرحمت نموده بود براي ابتياع، مشتمل بر اقسامي از ميگو، ماهي، گوشت تازه و چندين ساندويچ فرنگيِ اعلاي ژامبون. به آهستگي فرموديم كه عيال را معروض دارند كه خريد اين همه از براي چست؟ راپورت دادند كه عيال فرموده كه با وجود رؤيت دندان در «ورورالسلطنه»، ديگري نيازي به شير نيست. امروز، «ورورالسلطنه»، پلوماهي و ميگو با دسر ژامبون و رولت گوشت، تناول ميفرمايند؛ چرا كه در سنّ رشد تشريف دارند. از حدّ شگفتي، خود را در آستانة آنفاكتوس (حملة قلبي) يافتيم. خشم خود، فرو خورده و متعهّد به خريد فهرست شدم. گرچه عمري است كه شنفتهايم تا دو سالگي، اغذية اصلي اطفال، شير مادر است؛ ليكن در اين فقره، كل كل فرمودن با عيال محترمه، خالي از فايده است. پس فرموديم: چشم! عليهذا، عهد كردم كه تقاص اين جسارت «ورورالسلطنه» را با درآوردن بيموقع دنداناش، از وي بگيرم!

· 27/3/1387: هيچ تصوّر نميفرموديم كه هنوز به شش ماه نرسيده، اراده بفرماييم كه با جگرگوشهمان لجاجت پيشه سازيم؛ ليكن جسارت وي در دندان درآوردنِ بي وقتش، قابل بخشش نيست! دوش تا وقت سحر، كابوس خريد ديروز را رؤيت فرموديم و همزمان «ورور» هم سمع نموديم. در عالم رؤيا صدبار خود را در بازار كاوه اهواز يافتيم و همزمان كه اشك در چشم داشتيم، بهاي ميگو و ماهي را نظاره ميكرديم. صلات صبح كه برخاستيم، نيمنگاه كينهتوزانهاي بر «ورورالسلطنه» انداخته و به قصد سلبالحال (حال گيري) به چندين فقره نصبالگير (گير دادن) مشغول شديم.
ابتدا بنا كرديم به نصبالگير به خوابگزار اعظم؛ كه آخر شما چه كارهايد؟! دلمان خوش است كه خوابگزار اعظم هست و ما شبي نيست كه بيكابوس ابتلا به توّرم در بازار يوميّه، نخسبيم! بلا از تن همايونيمان به دور، خوابگزار اعظم، آنقدر تفسير و تبيين مندرآوردي، درآورد كه سر مباركمان به ادويه اطباء چون آسپرين و امثالهم محتاج شد. فيالمثل استدلال كرد كه تقصير خودتان است. ميخواستيد به جاي بازار عامّه، به تعاونيهاي مصرف رجعت مينموديد، يا صبر ميكرديد تا كوپن ماهي اعلام شود كه اينچنين، پريشان حال نگرديد! ديديم كل كل با ايشان هم خالي از فايده است؛ پس به قصد سلبالحال ديگري، با لحن بلند - البت به دور از چشم و گوش عيال مجلّله - به گماشتگان و چاكران امر كرديم كه از امروز تا اطلاع ثاني، «ورورالسلطنه» را در گهوارة خويش حبس كرده و ايشان حقّ هر گونه خروج از منزل را ندارند. چاكران راپورت دادند كه والدة «ورورالسطلنه» از موضوع، مطّلع شده و علّت صدور چنين امر همايوني را جويا شدهاند؟ نظري بر دو دندان يكي درميان فرزندمان كرده و فرياد زديم: مگر وضع رويش دندانهاي اين پدرسوخته را رؤيت نكردهايد؟ اين چه وضع دندانرويشي است؟ اگر به همين سياق از منزل خارج شود، چه بسا مشمول طرح شريفة «ارتقاء امنيت اجتماعي» شده و تحتالحفظ وي را به نظميّه رهنمون سازند! مگر دندان يكي در ميان چه توفير با موي يكي در ميان سيخكي جواليف (جمع مكسّر جِلف) دارد؟ تا وقت رويش كامل دندان، در خانه حبسشان سازيد!

· 4/4/1387: پيامكي رؤيت كرديم، مبني بر اينكه شرط حصول بيمة اعصاب و بدنه براي يكسال، ابتياع يك هديه در چنين روزي است. به چاكران در محضر فرموديم كه مقصود اين پيامك كه مكرّر به دستمان ميرسد، چيست؟ معروض داشتند كه به بهانة يومالنساء (روز زن)، پيامك فوق الاشاره ارسال شده است. به طرفهالعيني از جا برجستيم و برق و چه بسا دود از كلّة مباركمان برخاست! به بانگ بلند فرموديم: اليوم، يومالنساء و يومالابتياع و يومالتناول الپواچه (روز پاچه خوري) است؛ از چه روي پيشتر آگاهمان نكرديد! به بعضِ چاكران به سبب چنين سهل انگاري مظنونيم كه نكند قصد جانمان را كردهاند! به وقتاش، تحقيق به عمل خواهد آمد...
فيالمجلس، يكي از چاكران كه خودش گمان ميبرد خيلي خوش قريحه است، بدين مناسبت داد سخن داد كه آري! خان والا! در حديث شريفه فرمودهاند كه بهشت زير پاي مادران است! پاسخ فرموديم كه عليالظاهر تو نيز در فهم اين حديث شريفه به خطا رفتهاي! چرا كه اوّلاً برخي از نسوات چنان بر كلمة بهشت در اين حديث شريفه تأكيد ميكنند كه گويي حقّ انحصاري بهشت را كسب كرده، خداي ناكرده، دوزخ زير پاي و اَقدامِ پدران است! در ثاني، بالفرض كه حقّ مذكور انحصاري باشد، سالهاست كه رجالي چون خود حضرتمان، حقّ مذكور را از انحصار نسوات به درآوردهايم! آخر خود قضاوت كنيد، ما كه فيالحال، لالايي ميفرماييم، كهنه ميشوييم، حركت موزون به جهت خنداندن طفلمان مرحمت ميداريم و امثالهم، صاحب چنين حقّي هستيم يا عيال محترمه كه خوراكشان، چيزي جز سريالهاي سيما نيست! القصه، رودهدرازي را كم كرده و به شتاب روانة بازار شديم تا تحفة عيال مجلّله، امّالعيال (مادرزن) معظّمه، و احياناً به شرط بقاء زر و سيمي، تحفة امّ العزيزتر از جانمان، ابتياع شود. طبق عادت همه ساله، راستة بازار زرگران شلوغ است و مجالي براي فروافتادن سوزن نيست! نيك به ياد داريم، كه همه ساله، در روز پدر، راستة فروشندگان البسة خاص (فيالمثل جوراب و امثالهم) شلوغ است! بر غربت خود و الباقي خانباباهاي عالم گريستيم.
رعيّتي چند، ديدگان اشكبارمان را رؤيت كرده، محض فضولي، علّت را جويا شدند. بنا بر حفظ ظاهر، فرموديم: اشك شوق است! مصيبت خاني در اين است، كه بلابهنسبت، حقّ انجام هيچ عملي را در انظار عموم نداريم؛ حتّي حقّ مسلّم فرو بردن انگشت مبارك در دماغ همايوني. علي كل حال، ابتياع حاصل شد ولي با كلّي وسواس كه مبادا تحفه، مقبول واقع نشود. فروشنده كه وسواس ما را رؤيت كرد، معروض داشت: خان والا به سلامت! اگر شما اين تحفه كه هيچ، بستة پيشنهادي «ميرزا خاويرخان سولاناباشي» و ايضا «ميرزا محمدخان البرادعي نسب» را هم پيشكش كنيد، باز عيال مجلّله، «ان قلتي» بفرمايند. پس، خود را بيش از اين، با اين همه وسواس نرنجانيد! القصه، پس از تقديم تحفات، جان نثاري به محضر نسوات معزّز معروض شد و پاچهها بود كه تا پاسي از شب در محضر نسوات فوقالذكر، تناول گرديد! رضي الله عنّي! شب كه خسبيديم، دوباره دچار كابوس شديم. «ميرزا فردريك خان نيچه آبادي» – فيلسوف معروف – به خوابمان آمد. وضع زنذليليمان، دوباره او را پريشان كرده و روحش از اين عملمان مشمئز شده بود. كلّي تهديدمان كرد. ما به سياق هميشه وقعي ننهاديم و به گفتن اين جمله اكتفا فرموديم كه: «بحمدلله، زنذليلي، در خون مباركمان در جريان است و حرجي بر شخص شخيصمان از اين حيث نيست».
· 26/4/138۷: اليوم، با شادي و اميد به دريافت تحفههاي يومالرجال (روز مرد) از خواب برجستيم. همة اهل و عيال و تو گويي تمام گيتي خود را به كوچهاي به نام «كوچة علي چپ» زدهاند. از ظواهر امر پيداست كه زحمت خريد همان جوراب و البسة مشابه را هم بر خود هموار نكردهاند. دچار دپريشن عظيمي شديم. ليكن ما هم واقعه را به روي خود نياورديم كه اين يكي به آن يكي در شود. خوبيِ يومالرجال در تعطيلي آن است. لااقل در اين روز، رجال با حوصله و وقت بيشتري، اطعمة اهل و عيال را طبخ ميكنند. رضي الله عنهم! به طبّاخي مشغول شديم. مدّتي كه گذشت، ديديم كه كاسة مبارك صبرمان، لبريز شده است. عيال مجلّله را فرموديم: نو كه به بازار آيد، كهنه دلآزار آيد؟ معروض داشت: مقصود؟ فرموديم: يعني حالا كه امسال، به سلامتي صاحب اولاد شدهايم، بدين سرعت دچار نسيان شديد و ما را فراموش كرديد! خوشا به پارسال كه براي يومالرجال، لااقل ما را به خريد يك دست تمبان همايوني، مفتخر ساختيد! عيال قدري پيش آمد و لبخندزنان فرمود: همان پارسال هم كه تمبان براي شما ابتياع كرديم، كلّي پشيماني حاصل شد و صدقهها بود كه مبذول داشتيم؛ تا نكند خداي ناكرده، ضايعهاي پيش آيد. چرا كه بسيار گفتهاند كه دو تا شدن تمبان رجال همانا و زير سرشان بلند شدن همانا. فيالحال به همين يكدانه تمبان همايوني بسنده كنيد و به طبّاخيتان بپردازيد! فيالحال ديديم كه حرفشان حساب است و بيجواب!
· 9/7/1387: بيش از دو ماه است كه بر دهانمان گل زدهايم. نه روزنوشتي تأليف فرمودهايم و نه سخني به زبان راندهايم. هنوز مبهوت عمل «ميرزا عليخان كرداننسب كشورباشي» هستيم. اليوم كه در جرايد، عريضة نامبرده را به «ميرزا محمودخان عدالتباشي» رؤيت فرموديم، گل دهانمان را باز نموده و روزنوشتمان را از سر گرفتيم. در اين انديشهايم كه مدرك مجعول «ميرزا عليخان كرداننسب كشورباشي»، بالكل، مبحث «علمسنجي» را به زير سؤالات بلاجواب برده و ما هم از اين علمالعلوم مأيوس گشتهايم. فيالحال به هر چه «دكتر» و «دكي» است، مظنونيم. نتوكّل عليالله في هذه المصيبه.
...................................................................................................................................
منتظر ویژه نامه طنز در هفته کتاب باشید ...