
عید آمد و وقت ماچ و موچ است یره
رو فکر سفر باش که وقت دودره
در فرصت اندکی که داریم به عمر
هر کی که نخنده- معذرت- پاک خره
با سلام خدمت همه خوانندگان وبلاگ... چشم به هم زدیم سال موش هم تموم شد سرکارمون با سال گاو افتاد ... خدا به خیر کنه اونکه موش زیرک بود این جوری شد حالا اینکه گاوه چی بشه ... ! بگذریم کفران نعمت نکنیم و خدا رو شکر بگیم ... ان شاء الله همگی سالی پر از شادی و همراه با موفقیت داشته باشیم.
ویژه نامه زیر رو به مناسبت سال نو تقدیمتان می کنیم با عرض ارادت :
………………………..………………………………………………………………………

رساله گاویّه / کتابگذار اعظم
صاحب کتاب ارزنده "الگاویات الگاویه" راجع به خصوصیات گاو چنین می نگارد :
و گاو حیوانی ست پخمه با نگاهی که همراه با اخمه؛ چاق و تپلی و تو دل برو و مپلی؛ نشخوارگر بزرگ و عصیانگر سترگ؛ حساس به رنگ احمر و بی شباهت به میمون و عنتر؛ صاحب گوشت و شیر و پنیر که می کند شکم ها را بسی سیر؛ تنبل الحیوانات و الدامات و صاحب الفوائد و الخیرات که در وصف وی آثار و اشعار بسیاری سروده شده است. از آن جمله می توان به گاویات "ابن یونجه ی غازغولنگی" اشاره کرد که دوبیتی مشهور زیر را از این کتاب نقل می کنیم :
الا گاوا! الا ای ورپریده کسی مانند تو پخمه ندیده
دهانت از چه دائم در تکاپوست مگر آدامس در حلقت چپیده ؟!
نقل است که "میرزا قلی خان گاوفروش" از بزرگان قرن چهارم در پاسخ به مشتری کنجکاوی که راجع به یکی از گاوهایش کنجکاوی می کرد شعر غرائی سروده است که بخشی از آن عبارتست از:
و هذا الگاو حیوانا نجیبا اگر چه یه کمی باشد عجیبا
و باشد رأسه در یونجه و الکاه بریزد در شکم که عین الچاه
بچرخاند دهانش الدمادم قلیلا می کند بیچاره الرم
ولی واویل واویلا بر آن دم که هذا الگاو یکهوئی کند رم
دگر الهیچ کس را النیابی ز موجودات عادی و الحسابی
کنارش التوان العرضه اندام شود وحشی ترین وحشی الدام
منجمان و پیش گویان معتقدند که سال گاو سالی نکوست که در آن نعمت به وفور گردد و پخمگان در آن فزونی گیرند. در این سال، از تجدیدفراشها کاسته شده و مهریه ها کم تر به اجرا گذاشته می شود. از صف های سحرگاهی شیر و از آمار کشته ها و مجروحان این صفها کاسته خواهد شد. به آمار کتابخوانان دو سه عدد افزوده و صدها تن از کتابخوانان عمرشان را به شما خواهند داد! جنگ موسوم به جنگ کارت بنزین سرانجام پایان یافته و مسکن به وفور ساخته خواهد شد بدانگونه که جوانان برای گرفتن آنها نازها بکنند! تیم فوتبال ایران به جام جهانی صعود کرده و الفتی باورنکردنی میان مولانا دائی با مولانا کریمی و همچنین مولانا فردوسی پور پدید می آید! عنایت با قلعه نوئی آشتی کرده و از اشتباهات غیرعمدی داوری! کاسته خواهد شد ....
الغرض سال گاو سالی نکو خواهد بود برای همه بدانگونه که "دم طلای دربندی" شاعر قرن نهم درباره این سال چنین می سراید :
چنین گوید منجم خان راوی عجب سالی بود این سال گاوی ؟
شوند این تیمها آخر موفق سه تیم قرمز و مشکی و ماوی[1]
و ایضا از ایشان است :
به سال دگر دل ببند و مبند دل خود به دنیای پست و چرند
چه دیدیم از موش بی چشم و رو که بینیم از گاو گیسو کمند ؟!!!
………………………..………………………………………………………………………

عجیبترین هفتسین دنیا / ناراحت الدوله
(زیر چاپ برای انتشار در نشریۀ استانی اطلسیها؛ با اندکی تغییر مصلحتآمیز)
هر چه به خانمم التماس کردم که زودتر آماده شود و معطّلمان نکند؛ به گوشش نرفت که نرفت. این ماجرای آماده شدن خانمها هم خودش حکایت جداگانهای است که مناسب است شرحش را در «مصیبتنامۀ شیخ عطّار نیشابوری» درج کنند. همان طور که همسر محترمه را نظاره میکردم که در نهایت خونسردی و با حرکات اسلومیشنِ پانتومیم گونه آماده میشد، با خود گفتم: «این روانشناسها هم چه دل خوشی دارد توی متدهایشان میگویند: یک، دو، سه، خانم حاضرید؟!». بعد فکرش را کردم، دیدم خیلی هم بیراه نمیگویند؛ بعد شروع کردم به شمارش برای رسیدن به آرامش: یک، دو، سه! خانم حاضرید؟! صدای همسرم از اتاق درآمد که نه! تو واسۀ خودت بشمار! منم ناامید نشدم: چهار، پنج، شش، ... چهارصد و نود و پنج، چهارصد و نود شش، چهارصد و نود هفت... هزار و یک، هزار و دو، هزار و سه...، خلاصه، به عدد پنج هزار و دویست و سی که رسیدم بالاخره خانم تشریف آوردند و نیمنگاه غضبآلودی به من کردند و شروع به ایفای وظیفۀ همیشگیشان یعنی شغل مقدّس غرزنی کرده، داد سخن دادند: «ببینم اگه حالا خانوادۀ من شهر دیگهای نبودند، تو هر سال عید، برای فرار از مهمانهای نوروزی کجا میخواستی جیم بشی؟ هنوز حسرت به دلم مونده که هفتسین و آجیل و شیرینی شب عیدمون رو شوهرم واسم بخره...». من هم کم نیاوردم و در جواب، به همسرم یادآوری کردم که: «خانمجان! بنده کارمندم! آسم و پاسم؛ ولی عاشقونه، یه دل دارم که داشتنش گرونه...»؛ خلاصه زدم به جادّه خاکی و حرفهای عشقولانه، به این امید که غرولند کردن از سرش بیفته. القصّه با هزار کلک، خانم را راهی کردم. ساک و چمدان و کیف به دست از در خارج شدیم که... چشمتان روز بد نبیند!
تا سر بلند کردم، هیبت خوفناک پدر محترم همسر محترمه و ایضاً مادر محترمۀ همسر محترمه در آستانۀ درب منزل نمایان شد. تا خواستم چشم بمالم که ببنیم کابوس میبینم یا بیدارم... پدرشوهر... ببخشید پدرزن گرامی همچون فرزند خلفش، شروع کرد به شغل مقدّس غرزنی:
- په چته؟! همیشه شعبون یه ماه هم رمضون! هر سال تو تلپ بودی شب عیدی خونۀ ما، حالا یه سال هم، ما بهت افتخار دادیم اومدیم! حالا ناراحتی برگردیم؟!
من که هنوز توی شوک بودم، چارهای جز چربزبانی نداشتم؛ پس شروع کردم به شعرخوانی: «رواق منظر چشم من آشیانۀ توست – قدم نما و فرود آ، که خانه، خانۀ توست». میدانستم که این بار نوبت مادرزن عزیز است که وظیفۀ مقدّس غرزنی را ایفا کند. نگاهی به ایشان انداختم. مادرزن گرامی که ابروان و چشمان مبارکش، من حیثالمجموع، عدد 78 را تشکیل داده بود و حسابی سگرمههایش در هم بود، چشم غرّهای فرمود و گفت: «حالا چی؟ حافظخونی راه انداختی دم در؟! بالاخره میری کنار بیایم تو یا نه؟». حرکتی شبیه گارسونهای فرانسوی انجام داده و به دست، زاویۀ 180 درجه داده، آنها را به منزل دعوت کردم. در همان حین که چاقسلامتی همسر محترمۀ ذوقزدۀ اینجانب با خانوادۀ مکرمّه در جریان بود؛ به یخچال خانه سر زدم. چشمتان روز بد نبیند: جز مقادیر متنابهی یخ و چندین پارچ آب، چیزی در یخچال یافت نمیشد. ناچار به مهمانان عزیزتر از جان گفتم: گلویی تازه میفرمایید! پدرزن محترم به ناگاه در حرکتی غافلگیرانه دو دست را بالا برد – در اینجا منِ سادهدل فکر کردم که ایشان میخواهد حرکت موزونی به مناسبت نوروز برایمان انجام دهد – ولی به ناگاه هر دو دست را به سر کوبید و در همان حین فرمود: «خاک بر سر من که دختر دسته گلم را به توی آس و پاس دادم». انصافاً هم درست میگفت؛ چون وقتی بر سرش کوبید، لااقل دو من خاک از سرش بلند شد. همین چند دقیقۀ ورودشان به اهواز کافی بود تا گرد و خاک اهواز بر سر مبارکشان فرد آید! القصّه، هاج و واج ماندم ببنیم علّت اینکه پدرزن عزیز – دور از جانشان – این طور فزع و جزع میکنند، چیست. انگار که فکرم را خوانده باشد، فرمود:
- این هم از شهر دوماد شاخ شمشادمون. اون وقت که اومد خواستگاری و گفت: اهوازیام. با خودم گفتم: کجا بهتر از اهواز؟ «لب کارون، چه گلبارون!»... چه میدونستم از صحرای سینا هم بیشتر خاک داره. اینم از وضع زندگیاش. مثلاً شب عیده ها؟! اصلاً ببینم سفرۀ هفتسینتون کجاست؟ چقدر آخه این دختر ما رو «جیز» میکنی؟!
خوشانصاف طوری با غلظت گفت: «جیز» که تا ته حلق و زبان کوچکش هم پیدا شد. خودم را جمع و جور کردم، گفتم: ما امسال آمادگی هفتسین رو نداشتیم. ولی حالا به افتخار شما یه کاریش میکنیم. اصلاً یه نوآوری! من هفت تا دفترچۀ قسط دارم. یکیاش مال وام خواستگاری رفتنه، یکیاش ماله بلهبرونه، یکیاش مال عقدمونه، یکیاش مال حنابندونه، یکیاش مال جشن شب عروسیمونه، یکیاش مال سه شبه است، آخریش هم مال ماه عسلمونه! اِ اِ اِ... راستی راستی هفت تا شد! برم بیارم، هفتسین رو بچینیم! نگاه کردم دیدم روی لبهای مادرزن محترمه جای هفت گاز به چشم میخورد . دانستم که با هر دفترچۀ قسطی که گفتهام، یک لبگزه انجام داده. پدرزن با آوایی خوفناکتر از رستم گفت: مرد ناحسابی! گفتند هفتسین نه هفت ق! قسط چه ربطی به هفت سین داره؟! گفتم: بابا جان! چه فرقی داره؟! خب «قسط» هم سین داره، ولی فقط سینش وسطه، مهم اینه که سین داره! تازه قسط به این خوبی؟! شما همین الآن پیچ تلویزیون را باز کنید، ببینید، همش صحبت از قسط و داد و خوبی و شنگولی و مهرورزی و این حرفهاست. در همین هنگام، مادرزن این بار به همان کیفیّت پدرزن، دستها را بالا برد و همان کرد که پدرزن کرد؛ با این تفاوت که فرمود: خاک بر سر عقب موندهات کنند! دیگه کدوم تلویزیون، پیچ داره که تو میگی پیچ تلویزیون! الآن دیگه عصر ریموت کنترله!
باری، وقتی دیدم این حقّه نگرفت؛ دست به دامان حیلۀ دیگری شدم. گفتم: پدرجان! هیچ خودت رو ناراحت نکن! الآن سه سوته، هفتسین آماده است! به طرفهالعینی، سفرۀ را پهن کردم. بعد گفتم: پدرزن عزیز، یه سؤال؟ ببینم، جنابعالی سرور من هستید یا نه؟! پدرزن گرامی، چابکتر از احمدرضا عابدزاده، یک چرخش 360 درجهای به دستانش داد و بعد دستانش را از آرنج به طرف بالا نگه داشت و گفت: خب معلومه که هستم! گفتم: خب پس تشریف بیارید وسط سفره، جلوس کنید! پدرزن مات ماند نگاهم کرد. امانش ندادم: خب پدرجان! سرورم! مگه سرور با سین شروع نمیشه؟! خب پس بفرمایید دیگه! پدرزن که از این پاچهخواری خوشخوشاناش شده بود، آمد و وسط سفره نشست. حالا نوبت مادرزن بود. او هم قبول کرد و پیش پدرزن روی سفره نشست. نگاهی به ابروان و چشمان مبارکش، کرده، دیدم بدبختانه عدد 78، محو شده و جایش، یک علامت مساوی کج و معوج نشسته. این هم از بدشانسی من بود که سگرمههای در هم مادرزن، برای اوّلین بار در طول تاریخ بشریّت، وا شده بود. بدشانسی از این بابت بود که من روی سینِ سگرمههایش حساب کرده بودم. در همین حال همسر مهربانم را دیدم که دست به سینه دارد زن ذلیلی من را تماشا میکند و از این بایت کلّی خوشحال است. رو به او کردم و گفتم: شما که هم سالار و هم سرور من هستید! با این حساب شما دو «سین» دارید؛ شما البته روی سر من جا دارید نه روی سفرۀ هفتسین، ولی عجالتاً این چند ساعت را تشریف ببرید در معیّت دیگر سروران، روی سفرۀ هفتسین، جا خوش کنید! حالا وقتش بود که خودم هم بروم توی سفرۀ هفتسین؛ پس رو به سینهای محترم کرده و گفتم: بنده هم که سوهان اعصاب شما هستم با این حقوق نخور بمیر کارمندی! پس اگر اجازه بفرمایید قدری تنگتر بنشینید تا جای من هم بشود توی سفره؛ تا حالا شد 5 سین.
به دلشوره افتاده بودم. 2 سین دیگر هنوز جور نبود. چند دقیقهای که گذشت، مادرزن از این توی دل هم نشستن روی یک سفرۀ کوچک، خسته شد و کمکم علامت مساوی چشم و ابروهایش به همان علامت بزرگتر و کوچکتر یا همان عدد 78 خودمان تغییر کرد. خوشحال از این اتّفاق میمون، سگرمههای مادرزن را هم به عنوان سین ششم اعلام کردم. چند دقیقهای به سال تحویل نمانده بود. پدرزن به ساعتش نگاهی کرد و رو به مادرزن گرامی گفت: خانم جان! ربع ساعت بیشتر نمونده این چند دقیقه رو هم تحمّل کن! با خوشحالی زایدالوصفی فریاد زدم: یافتم! ساعت پدرزن عزیز هم شد سین هفتم.
توپ سال نو که نواخته شد، تنگ هم، روی سفرۀ هفتسین، عید را به هم تبریک گفتیم. هیچ وقت عیدومون به این بامزهگی و صمیمیّت نبود!
………………………..………………………………………………………………………

یاشار خان آنتی کتابدار هم کاندید شد !!!/ یاشارالدوله خراسانی
مطلبی بخوانید تماماً به نقل از کارشناس خبری ماهنامه ی " کورسوی کتابداری"
یاشار خان آنتی کتابدار هم کاندید شد. این تیتری است که تمام نشریات کشور ( اعم از ورزشی و غیرورزشی ) در طول چند هفته گذشته با فونتی درشتر از فونت جمله ی معروف " شاه رفت" مدام بر صفحه اول خود چاپ می کنند و خلق الله هم که تا چند روز قبل از این به نشریات محل سگ هم نمی گذاشتند چنان برای خرید سر و دست می شکنند که قابل تصورهم نیست. ولی با این همه ، چه تلخ و چه شیرین این واقعیتی است که رخ داده و یاشار خان آنتی کتابدار هم کاندید انتخابات انجمن کتابداری ایران (شاخه خراسان) شده است.
دقیقا معلوم نیست که یاشار خان آنتی کتابدار ( با آن افکار آنتی کتابدارانه اش) چه خوابی برای این رشته دیده است ، ولی هر خوابی که دیده باشند با این اعلام حضورشان گویی چوب در لانه ی زنبور کرده اند.
اولین کسی که در مقابل اعلام کاندیداتوری یاشار خان جبهه ای سخت و خشن گرفت کسی نبود جز دوست صمیمی و البته دشمن همیشگی یاشار ، کتابگذاراعظم ، که شروع به جوسازی هایی علیه ایشان کرد و ایشان را متهم به داشتن افکار و عقایدی خورده شیشه دار نسبت به کتابداری دانست که حتی هیتلر هم نسبت به یهودیان نداشته است. حزب " کتابداران مستقل از کتابداری" هم یاشار را چهره ای نامطمئن برای آینده ی این رشته معرفی کرد و از انتخاب ایشان ابراز نگرانی نمود ولی چندی از دیگر شاخه های کتابداری ایران همچون شاخه ی " دختر خوشگلای کتابداری" از کاندید شدن یاشار بسیار استقبال کرده و حمایت همه جانبه شان را اعلام کردند ، همچنین حزب کتابداران دهاتِ " روی نقشه معلوم نیست آباد " هم از کاندیداتوری ایشان اظهار خوشنودی نمودند.
و اما خود یاشار خان آنتی کتابدار نیز در کنفرانسی خبری ابتدا با رَد بسیاری از اخبار و کذب خواندن بسیاری از شایعات از دوست شدنش با کتابگذاراعظم اظهار پشیمانی کرد و گفت : " اگه می دونستم اینقدر آدم زیرآب زنیه خیلی زود تر از اینها زیرآبشو می زدم !!! " ، یاشار خان در این جلسه اهداف و فعالیتهای خود را در صورت برنده شدن در انتخابات به شرح زیر اعلام کرد.
1- برگزاری روزانه یک همایش علمی در سطح بین المللی در حوزه کتابداری با حضور اساتید و پیشکسوتان سینما و تئاتر.
2- برپایی اردوهای علمی تفریحی به صورت هفتگی برای کتابداران و دانشجویان کتابداری به شکل ابر مختلط و بدون حتی بازدید از یک کتابخانه در طول اردو به جهت جلوگیری از خسته شدنشان.
3- دیدار و مصاحبه با فرزانگان و پروانگان ( زیبا رویان ) کتابداری هر یک روز در میان.
4- افزایش فیش حقوقی کتابداران به میزان 400 هزار برابر.
5- سعی و فقط سعی برای بالا بردن سرانه مطالعه در کشور.
6- تلاش برای شناسایی عاملان حذف رشته کتابداری پزشکی.
7- افشای هویت آن دسته از اعضای هیئت علمی که اصولا در سطح هیئت علمی نیستند اما به هر دلیل هیئت علمی شده اند !!!.
8- بالا بردن کمیت عنصر مذکر تا دستیابی به معادله ی متوازن زیر :
هشت جفت زوج خوشبخت + یک کلاس درس = 16 عنصر مونث + 16 عنصر مذکر
که البته در حال حاضر به شکل بسیار نامتوازن زیر است
گیس و گیس کشی بر سر عنصر مذکر+ یک کلاس درس= 33 عنصر مونث+1 عنصر مذکر
یاشار خان آنتی کتابدار در پایان کنفرانس خبری شعار انتخاباتی خود را نیز به عنوان اختتامیه سخنانشان اعلام نمودند :
" رای دادن به ما از نان شبتان هم واجب تر است "
به نظر می رسد بعد از این کنفرانس خبری محبوبیت یاشار خان نسبت به دیگر رقبای انتخاباتی خود بسیار بیشتر شده است ولی با این همه نباید قدرت لابی کتابگذاراعظم را در بین سران حاضر در انجمن کتابداری و همچنین دانشجویان کتابداری نادیده گرفت که البته باید به این جمع ، وکیله الرعایه و لابی قدرتمندشان در تهران را نیز اضافه کرد که بعید نیست حتی برای برنده شدن کتابگذاراعظم وانت وانت رعیت و غیررعیت از تهران به مشهد سرازیر کنند.
کارشناسان و تحلیلگران انتخابانی نیز شانس یاشار خان را برای برنده شدن در مقابل کتابگذاراعظم ضعیف ارزیابی می کنند و می گویند هر چند یاشار هر روز بهتر از دیروز ولی کتابگذاراعظم یه چیز دیگه است !!!
به هر حال باید صبر کرد و تا انجام انتخابات منتظر ماند تا رای اکثریت نتیجه ی این جبهه گیری های انتخاباتی را مشخص کند.
تا بعد خدانگهدار.
………………………..………………………………………………………………………
نتایج آخرین نظرسنجی وبلاگ

………………………..………………………………………………………………………

پیشگوئیهای سال آینده / کتابگذار اعظم؛ وکیله الرعایا
پیش بینی می شود که در سال آینده :
· دانشگاه آزاد و پیام نور غازغولنگ مجموعا 120 دانشجوی دکتری و 340 دانشجوی کارشناسی ارشد کتابداری و اطلاع رسانی بگیرد؛
· آرزوی دیرینه خیلی ها تحقق یابد و نام رشته عوض شود. پیش بینی می شود نام رشته بشود : مهندسی قفسه های مجازی اطلاعات؛
· پس از حذف موفقیت آمیز رشته کتابداری پزشکی، رشته کتابداری مهندسی نیز حذف شود و زمینه حذف نهائی رشته فراهم گردد؛
· میزان سرانه مطالعه برای هر ایرانی از دو دقیقه و سه ثانیه و چهاردهم ثانیه به دو دقیقه و سه ثانیه و پنج دهم ثانیه افزایش یابد؛
· عضو هیات علمی و استاد در رشته کمیاب شده و هر کدام از آنها در بیش از ده دانشگاه و دانشکده در ده شهر مختلف مشغول به تدریس گردند؛
· کارناوال برگزاری آزمونهای دکتری به صورت استانی آغاز شود؛
· ناراحت الدوله نام خود را به میرغضب تبدیل کند؛
· میزان مهاجرت اساتید به دو کشور استرالیا و فرانسه افزایش یابد!؛
· کتابدار پارسی عنوان وبلاگ خود را به Bonjour Ketabdar تبدیل کند؛
· مدیره وبلاگ گروهی کتابداران، در اقدامی انتحاری خود و همه بلاگرهای وبلاگ را منفجر نماید تا از شر کامنتهای بی نام و بلاگرهای گوش به حرف نکن رهایی یابد؛
· (چون می دانم آقای رجبی از بنده ناراحت نمی شوند!) ایشان به عنوان اینترنت باز سال شناخته خواهند شود؛
· وبلاگ یاشار به عنوان بهترین و پرطرفدارترین وبلاگ طنز سال شناخته شود؛
· شرکت کنندگان در جلسات ماهانه انجمن از 19 نفر به 20 نفر افزایش یابند؛
· با کمک گرفتن از ماهواره امید، سفرهای ادکای 3 به فضا و سایر سیارات آغاز شود؛
· وکیله الرعایا در نتیجه فشارهای زندگی تبدیل به وکیله الاغنیاء شود؛
· کتابگذار اعظم با وعده پنجاه و یک هزار تومان برای هر کتابگذار گوی سبقت را از سایر رقبای انتخابات ریاست جمهوری ببرد؛
· خوابگزار اعظم در تعبیر خواب خود – که در آن هفت کتابدار لاغر هفت کتابدار چاق را می بلعند – عاجز بماند.
………………………..………………………………………………………………………

گیجیلی / وکیله الرعایا؛ نوگل بانو
کاربر در خطاب به کتابداری که هیچ توجهی به او ندارد و به هیچ وجه به کاربران روی خوش نشان نمی دهد، تصمیم میگیرد برای کتابداران شعری به سبک شعرای جدید و خوانندگان اهل رپ ترتیب دهد. (با الهام از ترانه جیگیلی!)
او در این شعر کتابدار را "گیجــیلی" می نامد و می خوانند:
امروز می خوایم با این آهنگ اینجا بترکونیماااااا
- ایوللللللللللل؟
_ ایوللللللل!
مَمَلو... او او او او...
کاربر..... او او او او...
تو. ای. اف. ام...
ای تو که چشمات روهمه.... یه کمی ابروت تو همه.... خوابالویی مثل همه.... کتابداری ایوای...ایوای ...!
ای تویی که چشات کوره.... چشم مدیر ازت دوره .... حالا که تجهیزات جوره..... کتابداری ایوای...ایوای ...!
آخ تو که همحال منی ....راه بیا با ما یه کمی....می خوام که جیغ بزنی..... کتابداری ایوای...ایوای ...!
گیجیلی تو بی نمکی عشوه نیا باز الکی.... توی مونگولا تکی....کتابداری ایوای...ایوای ...!
هی گیجیلی گیجیلی گیجیلی گیجیلی .... چشماتو وا کن
هی گیجیلی گیجیلی گیجیلی گیجیلی.... یه نگاه به ما کن
تو ما رو تا می بینی هی لباتو ور می چینی
گیجیلی گیجیلی چرا حال ما رو هی می گیری
منو اذیت می کنی وقتی تو مخت هیچی نیست
کارتو دوست نداری چرا حال ما رو هی می گیری
میدونی که من قاطی؛ دارم با مخت تله پاتی
جواب ندی می فهممو؛ در نرو یره (یارو)، مگه لاتی
جان...چقدر خنگولی تو... مُخ رو هرجا بخوای میبری تو
از این ورا رد می شیم، یه نگاه به ما کن اینوری تو
کتابدار دوست دارم... بیا بشین ور دلم؛ کتابدار مخلصتم جواب بده جون دلم
تو که اینو خوب میدونی بدونِ کتاب میمیرم گیجیلی گیجیلی محل بده یه ذره به من
هی گیجیلی گیجیلی گیجیلی گیجیلی .... چشماتو وا کن
هی گیجیلی گیجیلی گیجیلی گیجیلی.... یه نگاه به ما کن
………………………..………………………………………………………………………
مسابقه مسابقه

در این ویژه نامه یک مسابقه برای خوانندگان عزیز طراحی نمودیم که نخستین بار در این وبلاگ اجرا می شود.
برای شرکت در این مسابقه، نام نویسنده متن زیر را که از طنازان شهیر ایران زمین است در قسمت کامنتها –بصورت کامنت خصوصی- ارسال فرمایید. همچنین نام، نام خانوادگی و آدرس پست الکترونیک خود را در آن کامنت مرقوم فرمایید تا از نتیجه مسابقه آگاه شوید.
به قید قرعه به سه نفر که پاسخ صحیح را تا تاریخ 20 فروردین ماه ارسال کنند جوایز ارزنده اهدا خواهد شد.
در گاب و کتاب
ابن ابی مرحوم، مردی بود دیر سال و ناخوش احوال. چون رحلت خواست فرمودن و مال نهادن، وی را تشویشی حاصل شد از جهت فرزندگان، پس برتختنگاه نشست و آنان را پیش خواند و آنان، مهتر و کهتر، در آستان به زانو نشستند و گوش بازکردند.
پس فرزند مهتر را گفت: ای اکبری، "گاب" خواهی یا "کتاب" خواهی؟
گفت: گاب خواهم!
پس گاب، فرزند مهتر را داد آنگاه کهتر را گفت ای اصغری، گاب خواهی یا کتاب خواهی؟
گفت: گاب خواستمی که بزرگان گفته اند: عاقل در پی گاب است و غافل در پی کتاب، لکن اینک کتاب خواهم، هم از آنروی که اکبری گاب را برده است و کتاب را نهاده.
گویند: چون از سر جان برخواست(از دنیا رفت)، اخوان هریک به سویی شدند و میان گابی و کتابی مفارقت افتاد. پس اصغری سر در کتاب نهادو خواند آنچه خواند؛ و اکبری آن گاب را بپرورید و شیر بدوشید و نتایج حاصل کرد و گاوان بسیار فراهم نمود. چندان که در فرسنگ روی زمین را بگرفت و عدد آن پدید نبود و او را اکبر گاوبوی (Cowboy) نام نهادند از بسیاری گاو که داشت. لکن درس ناخوانده بود و فهم ناکرده، چندان که حساب نمی توانست نگاه داشتن و کتابت کردن؛ و نزدیک شد که حساب گاوان از دست وی بیرون شود. پس اصغری را گفت: ای برادر، دریاب و دستگیر که حساب تو دانی و کتاب تو خوانی و بی معاونت تو بر من خسران می رود و بی معاضدت تو مال مرا نقصان می رسد.
گویند: برادر کهتر به سبب آن دانشها که آموخته بود و علمها که اندوخته، حسابداری نیکو می دانست، از ساده و دوبل. پس نزد برادر به حسابداری ایستاد و سی سال در مزدوری اکبری بود و از فقر و فاقه نجات یافت به جهت آن گاوان!
………………………..………………………………………………………………………

نوروز در خانه کتابگذاران / وکیه الرعایا
یک ماه پیش از سال نو....
زن: مررررد این بچه ها و مادر بچه ها بی خوراک و پوشاکند. سال پیش که امر فرمودید درها را ببندیم و به مردم به دروغ شایع کنیم به مسافرتی 13روزه می رویم و به این بهانه از خرید لباس نو و آجیل و میوه شانه خالی کردید و وعده به امسال موکول کردید.... این جیره و مواجیب شما را كي به جیب مبارک و به جان خانواده تزریق می فرمایند؟
مرد: ببین همسر جان! شاعر راست گفتار درست کردار چه خوب در کتاب احسن الابیات فرموده است:
تن آدمی شریف است به مغز آدمیت نه همین خوراک و پوشاک نشان آدمیت!
می خواهی چه کنم؟ شغل ما کجا و جیره و مواجب کجا؟ می خواهی امسال نیز از حالا تا می توانید میان اقوام شایع کنید برایمان ماموریت بسیار مهم کاری پیش آمد کرده و به همراه عهد و عیال به جایی دور می رویم.... یا بفرمایید مشغول نقل مکان به منزلی پهناور در بهترین منطقه شهر هستیم و انشاالله در آن منزل در خدمتشان خواهیم بود یا بفرمایید .... چه می دانم بفرمایید بنده مرض لاعلاج گرفته و در بستر مرگ افتاده ام و لطفا اندکی جهت صرف حلوا منتظر بمانند!
دوهفته پیش از سال نو....
زن: این در و دیوار و فرش ها و وسایل منزل بدجوری درب و داغون شده اند. هیچ التفاتی که به سبب تغییر و تحول آنان نفرمودید لااقل کمک بفرمایید با اندکی پودر شستشو و آب، آلودگی ها را بزداییم. این همه کتاب و مجله و کاغذ پاره را چه کنیم؟ اگر به جای هر کیلو از این کاغذ ها یه قران به ما بدهند میلیونر خواهیم بود!
مرد (غضبناک): این توهین به مقدسات را نادیده می گیریم به شرط آنکه دیگر تکرار نشود! به جای اینهمه توجه به جزییات کمی کل نگر باش زن! به مطالعه بیندیش! به دهکده جهانی مملو از اطلاعات، به دو برابر شدن اطلاعات در هر 7ساعت! آلودگی چه اهمیت دارد؟ چند تا از همین عکسها و مطالب جذاب مجله ها را روی جای پنجول کثیف بجه و ایضا ترکهای در و دیوار بکوبید تا هم منظره منزل زیباتر شود و هم کارتان آسان تر، در ضمن ترویج فرهنگ مطالعه نیز هست!
یک هفته پیش از سال نو....
زن: مررررد لا اقل کمک کن این شیشه ها را بشوییم، آنقدر زنگار گرفته که نمی فهمیم شب است یا روز، بهار است یا زمستان.....
مرد: ای بابا!! زنگار دلت را نگیرد زن! بیا! بیا برایت یک مقاله علمی پژوهشی رتبه دار آی. اس. آی یافته ام به نام بررسی و شناسایی علل و عوامل آلودگی شیشه و درب و پنجره و تاثیر علل و عوامل بیولوژیک و بیوتکولوژیک بر آن.....
این را بخوان! هم اطلاعاتت زیاد می شود، هم کارها سهل تر و از همه مهمتر با این کار سرانه مطالعه کشور را نیز افزایش داده ایم!
در ضمن به نظر من اصلا دست از این کار بردار که این آلودگی ها، خود همچون لایه اوزون از ما در برابر اشعه های مضر محافظت می نماید. بعلاوه طبق تحقیقات من، گرد و خاک روی شیشه را نباید شست چرا که...... (زن با غضب دور می شود و ....!) مرد: آخ! نامرد ...
روز عید....
مرد از خواب برمی خیزد. عطر نان تازه و صبحانه ی دلچسب را گویا تنها در خواب استشمام کرده و در بیداری نه اثری از صبحانه است و نه عهد و عیال! تنها یاداشتی برگوشه کاغذ یکی از مجلات نوشته و به دیوار چسبانده شده بود:
ای همسر فرزانه خودت بشین تو خانه
نه بخور و نه بپوش حالت مرتاضانه
دور کتابهات بگرد همچو یکی پروانه
بمان تو شاد و خوشحال با خانه و کاشانه
ما، جان خود رهاندیم از یک خّلِ دیوانه!
………………………..………………………………………………………………………

باور كن / ايمن عادل
سلام دوستان شعر زیر و میخواستم بدم یه خواننده ی صدا مخملی براتون اجرا کنه و کلی حالش و ببرید ولی خوب قسمت نبوده انگاری طفلی خواننده صدا مخملی تازه، از انزوا در اومده بود !!!! ایشون به محض خوندن نام کتابداری اشک در چشمانشون حلقه زد و بغضه چند ساله شون ترکید ودیگه ما نتونسیم با ایشون صحبت کنیم طبق نظر سنجی که من در مورد حرکت ایشون کردم دو حدس میشه زد:1- ایشون گریه شون گریه شوق بوده و بعد از دیدن نام کتابداری یاد خاطرات خوششون تو این رشته افتادن و به یاد اونروزا اشک ریختن 2- اشک ناراحتی بوده از اینکه ایشون نتونستن به خاطر شرایط سخت ورود به رشته وارد این رشته بشن یاد آرزوها ی بر باد رفتشون افتادن
پس همگی برای پشت کنکوریهایی که آرزوشون کتابدار شدنه دعا کنیم
خلاصه حالا که ایشون قسمت نبود برامون بخونن خودتون با صداهای چرمی و کتونیتون قبول زحمت کنید !!!!!!!!!!!!!!!
باورکن...
باور کن دردم و باور کن دردی که پر تلخی و غصه اس
باور کن حسم و باور کن حسی که درکش پر غصه اس
باور کن رشته ام و باور کن رشته ای که پر نکته اس
باور کن کتابداری روباورکن که پرازحرف و پرازنکته اس
باور کن دردم و باور کن که یه قصیده خواهشه
وسوسه کتابدار شدن التهاب لحظه هامه ،آرزومه، آرزومه
اسم تو هر اسمی که هست برای قلبم که عاشقونه اس
پر وسوسه واسه پشت کنکوری ها س
مثل یک ارور تو خاطره هاس
باور کن رشته ام وباور کن که فصل بارون و تگرگه
باور کن من و باور کن که یه مطرودم
باور کن همیشه باور کن که من به کتابداری قانع ام
باور کن حرف من و باور کن که کتابداری یه رشته ی معرکه اس
………………………..………………………………………………………………………

شوخی با وبلاگهای دوستان / کتابگذار اعظم
در این قسمت از ویژه نامه، شوخی مختصری! با برخی از وبلاگهای دوستان انجام می دهیم. امیدوارم دوستان و بزرگواران عزیز به بزرگی خود این اسائه ادب را بر ما ببخشایند.
وبلاگ گروهی کتابداران سال پرتنشی را سپری کرد. کامنتهای بودار و بی بو ، با نام و بی نام، اضافه و حذف شدن بلاگرهای متعدد و متنوع از جمله رخ دادهای جالب این وبلاگ در سال 1387 است. گمانه زنیهای مختلفی در مورد نام واقعی کامنت گذار معروف این وبلاگ یعنی"یک کتابدار" انجام شده ولی گویا هنوز به نتیجه خاصی نرسیده است.
امسال سال بی فروغی را سپری کرد. بسیاری از عکسهای آن دارای علامت ضربدر قرمز رنگ است! و نقش برخی ها در برخی عکسها بسیار پررنگ تر!
امیرالدوله سونگیر شاید برخی اوفات آرزو می کند که کاش این قدر به خوانندگان آزادی کامنت نمی داد و از این قضیه دفاع نمی کرد که برخی ها علیه وی اینگونه کامنتهای سوگیرانه بگذارند.
داستان تراژیک کتابدار پارسی نیز برای وی دل و دماغی نگذاشته و دیگر چون گذشته که در دیار غربت به وبلاگ خود لطف بیشتری داشت! شاهد روزآمد شدن منظم وبلاگ پرسابقه اش نیستیم ...
خبری از بلاگر این وبلاگ در دست نیست. کسانی که از ایشان خبری دارند بفرمایند و جماعت بلاگر را از نگرانی برهانند!
در سال گذشته مطالب وبلاگ این بلاگر باسابقه و خوشنام رشته تحت تاثیر شدید آزمونهای دکتری بود . شاید هم همین وبلاگ نویسی و وبلاگ داری بود که .......
امسال برای بوالفضول الشعرا سال پرباری بود. معرفی وبلاگ در اخبار 20:30 بیش از پیش بر طرفداران آن افزود. همچنین سعادت یار بود که چهره مبارک ایشان را نیز در مراسم قرائت خوانی اشعار در خدمت رهبر مشاهده نمائیم. اخیرا ایشان علاقه به گذاشتن پستهای کوتاه و مختصر پیدا کرده اند ...
این دکتر طناز بدپیله و همشهری ما کشکیات بسیار خواندنی و عکسهای بسیار دیدنی تری در وبلاگ خود به نمایش می گذارد که برخی از آنها گاه مو را بر تن سیخ می کنند. علاوه بر این، مشاعره های اس ام اسی با این استاد طناز به جناب ما حالی اساسی می داد و می دهد ....
· گفتگو
دکتر خسروی نشان داد که دکاتره کتابداری هم می توانند وبلاگ نویسی کنند آن هم به صورت مستمر و جذاب ... از برخی از کامنتهای این وبلاگ نیز بوی درگیریهای سازمانی به مشام می رسد .
بلاگر این وبلاگ معتقد است که در حذف رشته کتابداری پزشکی نقش اساسی را ایفا کرده است! ... اخیرا هم از وبلاگش بوی عرق و از این جور چیزها زیاد به مشام می رسد !!
· طنزدونی
غرغرو که امسال جناب سروان شد توانست با موفقیت طنز را به حوزه نیروی انتظامی و پلیس نیز بکشاند. فتوکاتورهای این وبلاگ نیز هم دیدنی و هم خواندنی ست....
· افکا
از افکائیها (انجمن فقیر و فقرای کتابداری ایران) خبری نیست . شما خبری از آنها ندارید ؟
گویا بلاگر این وبلاگ این روزها این قدر دل مشغولی دارد که چندان فرصتی برای دل گفتگی برایش پدید نمی آید ... !
· پیام لاگ
عده ای جوان همکلاسی جویای نام، شاعرمسلک و پرانرژی دست به دست هم داده تا در خانه و کاشانه نیز به صورت مجازی دست از سر هم برندارند ...
[1] آبی
بدون شرح
...........................................................................
خاطرات و مخاطرات
در راستای انجام بازدید از ممالک کتابگذاران و تفقد از احوالات آنها، کتابگذار اعظم سفرهای استانی خود را آغاز نموده که در این قسمت، خاطره ای کوتاه در این باره را از دفتر خاطرات ایشان مرور می نمائیم :
" الیوم، علی الطلوع و در حالیکه خروسان از شدت ذوق مشاهده و رویت جمال ما، در حال پاره کردن حنجره های خود بودند به قریه طهران رسیدیم. قریه عظیمی به چشم می آمد! عده ای بر ما خرده می گیرند که طهران قریه نیست بلکه برای خود – چشم نخورد – کلان شهری شده است. ما بر این اعتقادیم که هر آبادیی غیر از آبادی ما، قریه است حال هر چه هم آن آبادی عظیم باشد و حجیم ... .
بر ارابه ای آهنین که در زیر زمین می تاخت، سوار شدیم و به طرفه العینی به کوی میرداماد رسیدیم. نقل است که نخستین و آخرین دامادی که میر و یا بالعکس میری که داماد هم بوده در این کوی می زیسته است. از ارتفاعات چندی صعود کردیم چندانکه گمانمان افتاد که به همیالیانوردی عازمیم. سرانجام به جاده ای رسیدیم که گویا ما را به مقصد می رساند. پس از چندی چشم به راهی، سر و کله ارابه ای زمینی یافت شد که ما و هیات همراه ما را در ادامه صعود از ارتفاعات همراهی و یاری نمود. در میانه راه هیچ خبری از کتابگذاران و استقبال مردمی آنها نبود که مشخص می نمود که کمیته استقبال در این زمینه ضعیف عمل نموده است! چون به مقصد رسیدیم، ارابه ران از ما وجهی بابت حق الزحمه تقاضا نمود که ما را بیش از پیش در حیرت و اندیشه فروبرد و ما را به این نتیجه رسانید که در چهره این قوم اندک ملاطفتی به جناب ما مشاهده نمی شود. چون به درگاه مکتبه رسیدیم ما را وارد محفظه ای کرده و آنگاه از دهلیزهای دزدیاب رد نمودند. عده ای جوان وظیفه شناس، زیر و رو و بالا و پایین ما را کاویدند. نمی دانستیم این جوانان عزیز به دنبال چه هستند؟ از ما کارت هویت خاص مکتبه خواستند. هر چه ضجه زدیم که خود کتابگذار اعظمیم و برای تفقد حال کتابگذاران آمده ایم سودی نبخشید و در آنان اثری نداشت.
اینگونه بود که مجبور شدیم از پشت آن نرده ها و آن محفظه عزیز، دستی برای کتابگذاران عزیزتر از جان تکان دهیم و آنان را به خدای بزرگ بسپاریم..."
..................................................................................................
ویژه نامه نوروزی وبلاگ طنز کتابداری منتشر خواهد شد ....
..................................................................................................