كتابگذار اعظم و شيخ صنعا
گویند شیخ صنعا چون به کتابگذار اعظم رسید دست در دامان وی انداخت و فریاد برآورد که یا کتابگذار دل به شیرین بتی داده ام که افلاکیان در شمارش محاسن و مناقبش مانده اند. کتابگذار اعظم روی به وی کرد و گفت: يا شيخ! این بت دل ربا و باكمالات آيا کتاب هم می خواند یا نه؟ شیخ صنعا به وی پاسخ داد : خیر، این نیز از محاسن وی است که کتاب نخوانده بدین مرتبت رسیده است! حال ما که این مقدار از كتب متنوع و متلون خوانده ایم چه پُخی شده ایم ؟! کتابگذار اعظم لبخند نیش داری زد و گفت : این ديگر چه نوع سخن است یا شیخ؟! از محضرتان این گفته بعید است! شیخ گفت : یا کتابگذار چند پرسش دارم به من پاسخ گوي. نخست به من برگوی که چند سال داری؟ کتابگذار گفت: امروز سی ساله شوم (راستی تولدمان مبارک!) شیخ گفت: عجب! چون چهل سالگان به نظر آیی! حال آنکه نگارم را چو بنگری به هجده سالگان ماند! البت بماند که وي بیش از چهل دارد! حال بگو مدرکت چیست؟ کتابگذار اعظم پاسخ داد: يك پلخ بالاتر از ليسانس! شیخ گفت : به! نگار من سه دکترا از فراگیر و آزاد و مکاتبه ای از خارجه یعنی هندستان دارد! ... بگذريم ... خانه و املاک چه داری؟ كتابگذار گفت: هیچ! شيخ گفت: نگارم آن قدر ملک و املاک از خویش دارد که شهری را به نامش " نگارشهر " نامیده اند! ... شيخ اشاره اي به دماغ مبارك كتابگذار اعظم كرد و گفت: می بینم كه دماغ حضرتعالي نیز چو خرطوم فیلان است ؟ کتابگذار اعظم دستی بر دماغ با هیبت خود کشید و گفت: مگر خودت خواهرمادر نداری يا شيخ؟! شیخ گفت: نگار من بینی خویش عمل نموده و آن را سربالای عاشق کش نموده است! راستی سحرگاهان چه می کنی؟ کتابگذار اعظم پاسخ داد: با زنبیل به بقالی مراجعه کرده تا در صف شیر جزء پیشگامان قرار گیرم. شیخ گفت: نگار من سحرگاهان را هیچ وقت ندیده و در خواب ناز بسر می برد. شامگاهان چه می کنی ؟ کتابگذار اعظم گفت: کپه مرگم را می گذارم و از خستگی از هوش رفته و به عالم هپلوت سفر می کنم! شیخ گفت: نگار من در شبانگاهان پارتی می گیرد و تا نصفه شبان پایکوبی کرده و ساسی مانکن! می خواند. حال بگو مرکب چه داری ؟ کتابگذار اعظم گفت: دوچرخه ای داشتم که بابت خرید کتاب دادم! ... شیخ گفت : نگار من طیاره اختصاصی دارد و آن را هر از چندگاهي به شخصيتهاي مملكتي و حتي به تیمهاي ملی قرض می دهد تا با طياره اختصاصی وي به دیار غربت بروند! ... سفر به كجا مي روي ؟ كتابگذار اعظم گفت: سفر نمي روم! معمولا در منزل مشغول مطالعه كتاب، مكاشفه دروني و محافظت از اندك مايه موجود در جيبيم هستم ! شيخ گفت: نگار من مدام در حال گشت و گذار است .... شنبه ها به جزائر قناري، يكشنبه ها جزائر هاوائي، دوشنبه ها سواحل لختيه، سه شنبه ها زيارتكده ها، چهارشنبه ها سمينارهاي بين المللي، پنجشنبه ها هندستان و جمعه ها به دوبي مي رود تا در آنجا البسه و اطعمه خويش فراهم نمايد ...
با شنيدن اين توصيفات، هوش از سر كتابگذار رفت و شيخ مجبور شد تا با استفاده از كتاب، ضربات چندي به سرش فرود آورد تا وي را از عالم هپلوت به عالم واقع بازگرداند ...
در خبرهاست كه بر اثر اين ضربات كاري، كتابگذار اعظم حالات غريبه اش بيش از گذشته شد و از جهان گوشه اي را برگزيد و صرفا به مطالعه جنون آميز كتاب پرداخت كه پس از وي، آن گوشه مكتبه نام گرفت.

اندر احوالات شوهر نمونه
(عن قریب در شمارۀ دهم ماهنامۀ استانی اطلسیها منتشر شود)
امیر ریسمانباف(ناراحت الدوله)
الیوم در غور و تفحّص در شبکۀ غریبۀ اینترنت بودیم که عرایضی را از یک نویسندۀ مجهولالحال که از قضا ذلیلالنسوان (زن ذلیل) هم بود، خواندیم. معروضه بدین شرح بود که شوهر نمونه آن است که از برای متعلّقهاش (همسرش) چنین باشد: يك دوست، يك مونس، يك عاشق، يك برادر، يك پدر، حتّی اگر شده در نقش مادر و خاله و عمّه و خواهر و امثالهم ظاهر شود، يك طباخ حاذق (سرآشپز)، يك الكتريسين، يك نجّار، يك لولهكش، يك مكانيك، يك متخصّص در حمل و نقل اثاثیۀ منزل، يك متخصّص در مد حالیه (مد روز)، يك دافع آفات و حشرات موذی امثال اقسام مارمولک، سوسکیّات (جمع مکسّر سوسک)، مگسیّات و قس علی هذا، يك طبیب روان و جان (روانپزشك)، یک مستمع (شنونده) نمونه در مدّتهای طولانی مصاحبت با متعلّقۀ محترمه لااقل در زمانی به طول طلوع تا غروب خورشید یا بالعکس، بسیار نظیف و پاکیزه، دلسوز و دلسوخته، ورزشكار و پهلوان (ترجیحاً من جملۀ قویترین مردان سرزمین مادریاش باشد)، گرم، در هر حال چونان گرگی در حال مراقبۀ اهل و عیالش، متهوّر، خوش طبع و خوش قریحه (بانمك) در حدّ حافظ و امثالهم، فهميده و بسیار درّاک (درککنندۀ جمیع احوال اهل بیت)، صبور در مواجهه با انواع اصوات چونان جیغها و نقها و نوقها و فریادها و تحقیرهای روانه شده از جانب متعلّقه و خاندانِ متعلّقه؛ ضمن آنکه نباید لحظهای این اعمال را فراموش دارد: تعريف كردن مرتّب از متعلّقه و خاندانِ شریفۀ متعلّقه، عشق ورزيدن به ابتیاع (خرید) فراوان، تولید و احیاناً چاپ مستمر پول و نیز ضرب مسکوکاتی از قبیل زر و سیم در حدّی که از حدّ پارو بالاتر رود، عدم هر گونه نگریستن به احدی در هر مکان و زمانی؛ و نیز باید که تمام توجّه و همّ و غمش برای اهل بیتش باشد؛ و به عوض، انتظار كمتري براي خود داشته باشد، و همچنین است که هرگز زادروز میلاد متعلّقه و نیز سالگشت تزویجشان را فراموش ندارد؛ باشد که شاید گوشۀ چشمی از همسر و خاندان مکرّم همسر به وی روانه شود.

چون از خواندن این مطلب محیّرالعقول فارغ شدم، لازم یافتم تا به اسناد و مدارک قدیمه و جدیده در این باب مراجعت کنم. نخست به سراغ کتاب «آداب الذلیلات»، اثر «ابن وردنۀ مادرمرده»، ملقّب به «زنذلیل بن ذلیل بن ذلیل»، رفتم. وی در آداب زنذلیلی چنین مرقوم داشته بود: «چنانچه خواهی که شوهر مناسبی باشی باید که پس سرت را تا حدّی بتراشی که برای دریافت پسگردنی از جانب همسرت مانعی نباشد؛ و چه بهتر که اندازۀ پسِ گردنت، همسطح کفِ دست متعلّقهات باشد. نیز باید در هنگامۀ اصابت وردنه به سرت و چه بسا کف گرگی و پسگردنی، به قدر ارزنی هم جاخالی نداده، بلکه مشعوف هم شوی و سپاس هم نمایی؛ دیگر آنکه از هر قسم پساندازی توبۀ اکید کرده و چونان آب روان، خرج و بلکه پول و زر و سیمت را تلف کنی!»
«ابنحیف توسریخور»، ملقّب به «میرزا پفکی گربه دیده» در کتاب «المشاهدات عندالحجله» پس از توصیف مشاهداتش در باب قتل فجیع و رقّتبار یک فقره گربه در پای درب حجله، نوشته است: «حیات خوش و آسوده در آن است که آن هنگام که در محضر اهل و عیال، و علیالخصوص متعلّقۀ محترمه به سر میبرید، جز کلمات قصاری چون «به دیدۀ منّت»، «به روی دیده»، «به روی تخم دیدههایم»، «دیدهام کور»، «دیدهام درآید...»، «دیدهام، کاسۀ خون»، «قدمتان به دیده» و امثالهم، حرف و صوت دیگری از لسان و دهان خارج نشود». و نیز نوشته است که در برابر متعلّقهات، دو کار را فراوان انجام ده و از دو کار، فراوان بر حذر باش. به قسمی که در این دو عمل خیر کوشش دار که فقط استماع کن و به گفتن «چشم»، اکتفا؛ و از دیگر سو از این اعمال بر حذر شو: در معیّت همسرت هرگز از کنار هیچ گربهای رد مشو و هرگز هر چند به مزاح، اصوات «میومیو» از خود ساطع مکن!
امّا در میان اسناد جدیده دیدم که «مستهجنالملک یانکی مآب» هم در یادداشتی آهنگین در اثرش با نام «آثار المالیه فی تزویج و الحالیه»، چنین آورده: «در هنگامۀ اقامت در یکی از بلاد کفر دیدم که ضعیفهای خطاب به خواستگارش ندا در داده که: به خاطر من نرو! سرويس طلا، هديه كن! بغضتو بشكن آروم! اگه ميخواي سكته كن... و نیز باز ندا میداد که: به خاطر تو ميمونم! يا پول یا هر کس دیگه، قدر دلار رو ميدونم، يا پول يا هر كس ديگه!» مستهجنالملک افزوده که با شنیدن این ترانۀ رقّتبار، تا چند صباحی از هوش برفتم.
«متوّحشالنساء»، ملقّب به «کفگیرخور الملک دایمالفرار» هم در اثر سترگش با نام «التناول الپاچه فی شدّه الماچه» (ماچه= ماچ + های تأنیث) که به اختصار «جگرنامه» هم نام گرفته، در باب شوهر نمونه چنین آورده است: «و امّا شوهر نمونه آن باشد که از فرط شوق به کلمۀ «زن»، خانهاش را پر از «بادبزن»، «همزن»، «زنبیل» و خلاصه هر آنچه که در آن، کلمۀ زن به کار رفته، نموده و آن قدر «زن زن» کند تا حلقومش پاره شود؛ و از فرط زنذلیلی فجیع، در خاندانش او را «حالبههمزن»، لقب دهند».
فیالحال که این همه از صفات شوهر نمونه خواندیم، دچار سرگیجهایم. دست به دعاییم تا شاید گلاب به رویمان و نیز به رویتان، ما نیز در عداد شوهران نمونه باشیم.

ادبیات فوتبالی
اسی بوقی در کتاب خود با عنوان"لیدرهای کبیر" نقل می کند : "از بوقچیان بزرگ عهد صغر من میرزا هوژبر بوقی بود که بسیار بوق خوب می نواخت و تماشاچیان را بسیج نموده و دیگران را نیز خوب می نواخت. از وی شعارهای حماسی بسیاری نقل شده که برخی از آنها هنوز در محافل و اجتماعات ورزشی ما به گوش می رسد. کتابی از شعارهای ارزشی وی با عنوان "توپ تانک فشفشه" به طبع رسیده است که بر روی جلد آن ذکر شده که این کتاب تنها برای افراد 18+ سال مناسب است. از شعارهای ارزنده ایشان است :
توپ تانک فشفشه مربيتون (بييييييييييييييييييييييييييييب)
توپ تانک مسلسل حریف شده شل و پل
توپ تانک نارنجک داورِ درازِ لک لک
توپ تانک آرپی جی داور چقدر (بييييييييييييييييييييييييييييب)
توپ تانک هسته ای مرده شورت! خسته ای؟"
.......................................................................

یکی از مربیان بزرگ فوتبال كه در دوره زمین خاکیان براي خود يلي بوده است در کتاب "بیانیات" خود، مجموعه بیانیه های ارزشی خود را به طبع رسانده که از جمله آنها می توان به بیانیه کوتاه وی با عنوان "بیانیه باخت" اشاره کرد:
"خاک بر سرت مربی (منظورم خودم است!)، واقعا خیلی خری (باز هم با خودم هستم!)، از تیم یه گنده کدو شکست حوردی؟! واقعا که خاک .... آهای گنده قاقالیا! آهای بچه سوسولیا! با شمام! اگه مردید بیاین یه بار دیگه بازی، بچه پرروووا! (بيييييييييييييييييييييييييييب)"
..................................................................

کامی نی نای در کتاب " نی نای نامه " از عملکرد فرهنگی خود در دوران بوقچی بودنش دفاع کرده و می نویسد:
"توي بازیهایی که گلر بی خاصیت ما گلِ مفت یا گلِ نامردی می خورد خدا شاهده – به جون مادرم- اصلا به داور یا به گلرمان فحش بد اونم فحش پدر مادر یا خواهر مادر نمی دادیم بلکن به اون بی خاصیت بی همه چیز همه با هم با صدای جلی می گفتیم : داور دقت کن! یا گلر جان دقت کن! و اگر اون بی خاصیت بی دقتی بیشتری می کرد به جان مادرم شعار می دادیم: داور بیشتر دقت کن! یا گلر بیشتر دقت کن!... البته این شعارهای ارزشی رو تا پیش از مگسی شدنم ادامه می دادم و بعد از آن خدا شاهده، به جون بچه هام دیگه دست خودم نبود و چاک دهانم که باز می شد دیگه (بيييييييييييييييييييييييييييب)"