عتابیه ( به مناسبت هفته کتاب )
از ته دل می زنم ضجه به همراه عتاب وا کتابا وا کتابا وا کتابا وا کتاب
هر که را بینی بود تنها به فکر کار خویش یا به فکر بار خویش
فکر پول و قرض و خالی بودن انبار خویش فکر وضع زار خویش
دوش دیدم پولداری ناز و بس پاکیزه روی خوشگل و پاکیزه موی
رند و سنگین مایه دار و خوب خلق و خوب خوی گفت رو اِسکِن بجوی
گفتمش ای بز تو که هستی تپلی و مپل جان من چیزی اُکُل[1]
یادم آید رفته بودم بنده بازار کتاب روزی با شوق و شتاب
نقش بسته دیدم آنجا جمله ای را نغز و ناب همره سوز و عتاب
منتشر شده در ستون آزاد : شماره 25
( مجری برنامه در شهر) : خوب! ببیندگان عزیز به سطح شهر آمدهایم تا در مورد جوانان شهرمان و اوقات فراغت آنها گزارشی تهیه کنیم. با ما همراه باشید . (آنگاه خطاب به فیلمبردار) : خوب بیا بیا آها! این هم یک جوون خوب شهرمون. خانم ببخشید ببخشید. (دختر خانم بدون توجه به عجز و لابهي گزارشگر برای انجام مصاحبه و بدون آنکه حتی به او نگاه کند راه خود را گرفته و می رود) (مجری): خوب ایشون انگار در این عالم سیر نمی کردند .... بریم جلوتر .. جلوتر ... آها این جوون برازنده حتما دیگه با ما مصاحبه می کنه ... شک ندارم... (در همین زمان جوانی کفتر به دست با موهای بلند چتری و سبیلی چخماقی در حالیکه شعری زیر لب زمزمه میکند جلوی کادر دوربین ظاهر می شود) (مجری): آقا ببخشید می تونیم با شما یه مصاحبه خیلی صمیمانه انجام بدیم ... (جوون ناگاه متوجه مجری و فیلمبردار و دوربین تلویزیون شده حسابی جا می خورد و کفتر در دست خود را پشتش قایم نموده و دستپاچه می گوید): یره این چه حرفیه ! خواهش مُکُنُم ... (مجری با خوشحالی): اگه می شه اون شعری رو که داشتید برای خودتون زمزمه می کردید رو برای ما هم بخونید تا ما هم استفاده ببريم جوون. (جوون): نه یره ! جواته ! همچي يه نموره بيريخته ! (مجری): نه عزیزم ... خواهش میکنم از شما که برای ما و بینندگان عزیز بخونید. (جوون): باشه برار ! حالا که اينقده اصرار ميكني حرفی نِدِرُم ... خوب گوش بِدِن ... (آنگاه سینه خود را صاف کرده و می زند به زیر آواز): یَره از اون بالا کفتر می آیه و یک دانه دختـ... (در این لحظه متوجه مجری برنامه شده که با ابروانش به او اشاره می کند که دیگر نخوان و او هم با همان لحن به آواز خود ادامه می دهد) : ها!؟ نه نه باز هم یک دانه کفتر می آیه ... (مجری با دستپاچگی): خیلی ممنونم عزیزم، فیض بردیم! راستی گفتی کفتر... می شه بپرسم اون چیه پشتت قایم کردی جوون؟ (جوون دستپاچه شده و کفتر را از پشتش در آورده و رو به دوربین می گیرد و می گوید): این عشق مُویِه (منه)، این عٌمرٌمِه، مُخام دنیام نباشه ولی این سر و سامون داشته بِشه ... (مجری با تعجب و در حالیکه با دست کفتر را لمس می کند): ببخشید منظورتون این کبوتره؟ (طالع با عصبانیت) : هو یَرِه ! دسّتو بكش! ... (مجری با ترس) : ببخشید ! قصدی نداشتم . راستی می تونید خودتون رو برامون معرفی کنید؟ (جوون): اسم مو طالعه. (مجری با تعجب): شما همون طالع معروف ستون آزاد نیستید؟ (جوون): آره ! خودِمُم. (مجری): پس چرا شما این جوری شدید ؟ چرا این جوری صحبت می کنید ؟ (طالع چشمان خود را گرد کرده و با عصبانیت): مگه چه جوری رَفتُم یَره؟ (مجری): هیچی، قبلا خیلی باکلاس بودید، درست صحبت می کردید، عاشق بودید، خواننده شدید، حتی یه زمانی قصد داشتید برید اکابرکده .... (جوون در حالیکه شروع به گریستن می کند): آها فهمیدُم، اینها مال اون قدیم ندیما بود، از وقتی رفتُم آب خنک خورخانه دوست ناباب مو رِ به این حال و روز انداخت برار ....
(مجری رو به دوربین): خوب بینندگان عزیز واقعا که ...
وقت برنامه ما هم تموم شد. تا برنامه دیگه از همه شما عزیزان خداحافظی می کنیم.
کتابگذار اعظم
طالعهء دانشجو
منتشر شده در ستون آزاده ( ویژه نامه بانوان نشریه ستون آژاد )
و در خبرهاست که طالعه پس از گذراندن دوران افسردگي گاوي خود ( نوعي از افسردگي كه بسيار مزمن است !!! ) به خاطر از دست دادن تنها بخت زندگاني خود (يعني طالع ) سرانجام با مجاهدت و مداومت و از رو نرفتن و پاره و پوره کردن کتابهای مختلف تست (از فرط خواندن و زيرو رو كردن) و گذراندن کلاسهای ريز و درشت كنكور اعم از خودكار چي و انديشه خراب سازان و آباد سازان و... موفق شد شاخ غول را شکسته و ملقّب به لقب پرطمطراق "دانشجو! " گردد. اما هنوز ديري از جضور طالعه در اكابركده (دانشگاه) نگذشته بود كه گويي كسب اين لقب تغييراتي بنيادين در وي پديد آورد!
تغييراتي از جمله:
· ترك مطالعه به دلیل اعتقاد به مال بچه خرخونها بودن، از مصاديق سوسول بازي و بي كلاس بودن و قس علي هذا موارد مشابه ديگر ...
· اعتقاد یافتن به اینکه کتابخانه محیطی امن و بي شرو شور برای چت کردن و خواندن رمانهای دوران کودکی و نوجوانی و ايضا شكستن تخمه و آجيل است.
· انجام عمل جراحي بر بيني، گونه، لب، پلك، خال، پوست صورت، گردن و ......!
· عمل كردن لهجه و شركت در كلاسهاي ترك لهجه . وي مدتها جلوي آينه تلاش نمود تا به جاي "مو" بگويد " مَممممن! "
· كشف حجاب و ترك چادر چاقچور قبلی و تمایل شديد به پوشيدن مانتوهاي آنچناني! و بزکهای اينچناني!
· کلاس گذاشتن برای کامیار وكامران و كامبيز و ديگر كاميها و بروبچ مايه دار و ردّ پيشنهادات ! آنان. (بگذريم از روزي كه ازدواج با همان طالع يلّا قبا رو هم آرزو ميكرد! )
· تغيير علاقه مندي ها: ماشین مورد علاقه قبلا : پیکان ملی (و در خيالات دست نيافتنيها : پرايد) و حالا: - حدّاقل- پرادو! آهنگهاي مورد علاقه قبلا : علاقه شديد به آهنگهاي وطني علي الخصوص وطني هاي اونور آبي؛ و حالا: Only مايكل جكسون و رپ و هويمتال!
· همچنين پس از دانشجو شدن علاقه عجیبی به عینکهاي دودی علي الخصوص نوع گربهاي آن پیدا نمود.
· داشتن احساس همیشگی تباه شدن و اعتقاد به اينكه هيچكسي استعدادش رو نتوانسته بشناسد و حتي هيچكس پيدا نگشته كه بتواند او را درك كند ... !
وکیلة الرعایا
[1] فعل امر به معنی بخور به زبان عربی