همایش نامه 2
یا شرح سفر کتابگذار اعظم
به
همایش دانشگاه شهید بهشتی
یادش به خیر . انگار همین دیروز بود که داشتم همایش نامه 1 رو می نوشتم . متنی که زندگیم رو متحول کرد. پس از آن بود که دوستان خوبی مانند ناراحت الدوله ، خوابگزار اعظم و ... و نیمه دیگرخودم یعنی وکیله الرعایا رو پیدا کردم . امسال که عازم این همایش بودم به این یک سال فکر می کردم.... سالی پرفراز و نشیب و البته شیرین ... قدم به همایش که گذاشتم باز همانها در برابرم عیان شدند .. چهره های شاداب، نگاههای امیدوار، دستهایی نیرومند و گامهایی استوار ... همچون سال گذشته پرامید و به قول دوست فرنگی مآبمان نامبر وان ! ... کاری نداریم که برای برخی کار پیش آمد و نیامدند و برای برخی دیگر کار پیش نیامد و نیامدند اما از شور محفلی که جمعی جوان آینده دار به پا ساخته بودند هیچ نکاست ... این جوانان پر شور مگر از بزرگان ما چه می خواهند؟ غیر از همراهی و هدایت ... کمی بیاندیشم ....
یک روز پیش از همایش : صبح علی الطلوع
کتابگذار اعظم (از پشت دورگو): خوب خانم، امروز تشریف می برید دانشکده؟
وکیله الرعایا: بله آقا، برای انجام کارهای همایش می روم
کتابگذار اعظم : کارهای همایش خوب پیش می رود؟
وکیله الرعایا : بلي، عالی، از این بهتر نمی شود تقریبا همه کارها انجام شده است و ما تقریبا هیچ کار عقب افتاده ای نداریم...
کتابگذار اعظم : صدای صفحه کلید رایانه می آید ... دارید چیزی تایپ می کنید بانو؟
وکیله الرعایا : بله ... چیزه ... این فایل چکیده مقالات است که چون صفحه آرا نداشتیم (مسائل مالي!!!!) خودمان داریم صفحه آرائی می کنیم تا بفرستیم یرای چاپ.
کتابگذار اعظم (با تعجب) : هنوز فهرست مقالاتتان چاپ نشده است؟ دیر نیست ؟
وکیله الرعایا (با خونسردي): نه آقا! نگران نشوید. چاپ می شود ... هنوز فولدرها و تقدیرنامه ها و سنگ نبشته ها هم مانده است .... ویژه نامه همایش هم یادم رفت ... هنوز مطالبش كامل نشده است ... سالن همایش هم هنوز آماده نیست ... پرده نوشته ها را نمی دانیم نوشته اند یا نه؟!!! ... لبهاسها و مقنعه های متحدالشکل بچه ها هنوز خريداري نشده است.... یک سری دیگر هم خرده کار مانده است که انجام می شود .... نگران نباشید.... درست مي شود!
کتابگذار اعظم (با استرس) : بانو بشتابید كه ما را دلشوره عظیمی پديد آمد...!
وکیله الرعایا (باز هم در کمال خونسردی): دل شوره نداشته باشید آقا! شما هنوز بر و بچههایمان را نشناخته اید......؟
کتابگذار اعظم: هـــا!؟ بله، حتما همانیست که شما میفرمائید!!!! ....
یک روز پیش از همایش : پسا ظهر : در ریل پیما
به قصد عزیمت به طهران وارد ریل پیما شده و در کوپه خویش مستقر می شویم ... خدا خدا کرده که هم کوپهایهای ما هم از ذکور اهل دل باشند تا ما و بانویمان معذب نشویم!!!! پس از مدتی هم کوپه ای هایمان تشریف فرما شدند. از شمایلشان چنین بر می آمد که از شهیدان زنده و سرداران دوران دفاع مقدس باشند. این بزرگواران ما را نیز از خود دانسته و به تعریف خاطرات شیرین و گاه عجیب و محيّرالعقول خود از آن دوران پرداخته و ما را بسی متحیّر از رشادتهای جوانان آن دوره ساختند... .
حاج محمود (رو به همرزمان خود ) : راستی حاج منصور اون راننده بیابونیه یادته؟
حاج منصور: کدوم رو می گی حاجی؟
حاج محمود : اونی که شب عملیات .... با کامیونش اومده بود خط؟ فری خوش سبیل رو می گم ...
حاج منصور : آره یادم اومد ... خدا بیامرزدش ... بچه خوبی بود
حاج محمود : حاجی اون که شهید نشد ... یادت نیست؟
حاج منصور : آره راست می گی حاجی ... چه اتفاقی براش افتاد؟ می شه تعریف کنی ؟
حاج محمود (با اشاره به دوست دیگرش حاج علی) : حاج علی یادشه ... به این بنده خدا گفته بودند که چیزی نیست ... این محموله رو ببر جلو . اون جا که می ری هنوز پشت جبهه ست تا خط مقدم خیلی مونده .. این بنده خدا هم ماشینش رو خیلی خیلی دوست داشت . خیلی بهش رسیده بود . مثل عروسش کرده بود ... وقتی اومد جای ما، تازه فهمید توی خط مقدمه ... شلیک پشت سر شلیک... توپ خمپاره ای بود که روی سر ما می ریخت ...
کتابگذار اعظم (با ترس و هیجان): خوب خوب ؟
حاج محمود : بله پسرم ... این بنده خدا از ترس داشت قالب تهی می کرد ... مدام به من و بقیه فحش و بد و بیراه می داد ... فحشهای بد بد ...!!
کتابگذار اعظم: ببخشید از کدوم فحشها؟
حاج محمود: پسرم فحشهای رکیک ...
کتابگذار اعظم: فحشهای رکیک یعنی کدومها؟
حاج محمود (با بی حوصلگی): پسرم منظورم فحشهای ناموسیه ...
کتابگذار اعظم : ببخشید قربان ولی می شه بفرمائید تعریف فحشهای ناموسی چیه ؟
حاج علی رو به کتابگذار اعظم کرده و با عصبانیت می پرسد: آقا جون تو توی دانشگاه چي خوندی؟
کتابگذار اعظم (با افتخار): علوم کتابداری و اطلاع رسانی
حاج محمود نگاهی به حاج منصور و حاج علی کرده و هر سه ناگاه می زنند زیر خنده. آنگاه حاج محمود در حالیکه به شدت می خندد می گوید: آها فهمیدم ... خوبه پسرم!!! ... ولش کن جدی نگیرش یه چیزی گفتیم ... حالا می ذاری بقیه قصه رو بگم؟ ...
و بدین ترتیب بود که در آن شب در ریل پیما تا نیمه های شب داستانهای فراوانی از رشادتهای جوانان و از خودگذشتیهای ایشان شنیدیم که همگی آنها نیز با توپ و ترکش و تیر و شهادت قرین بود . خداوند همه شهیدان سرفرازمان را رحمت کرده و ما را از شفاعت آنها بهره مند سازد ... آمین
یوم الهمایش : صبح علی الطلوع : محل برگزاری همایش
کتابگذار اعظم از ریلپیما پیاده شده و با شور و اشتیاق به سمت محل برگزاری همایش حرکت می کند . چون به محل برگزاری همایش می رسد متوجه نظم و ترتیب و اوضاع کاملا تر و تمیز و شسته و رفته موجود می شود. یکی از پسران خوش تیپ و خوش بر و رو درب سالن همایش را باز نموده و پس از خرده تعظیمکی میگوید: خوش آمدید جناب کتابگذار اعظم!
کتابگذار اعظم (با شگفتی) : عجب ! من رو می شناسی جوان ؟
جوان : بله جناب، تمثال شما به تمامي کادر همایش نشان داده شده و دستور اکید دادهاند که از شما استقبال شایسته ای انجام شود
کتابگذار اعظم : چه جالب! یعنی می خواهید بگوئید که قصد ندارید که الان (بر خلاف آنچه در همايش ماضيه بر ما گذشته بود....!!!) از من پول ثبت نام در همایش بگیرید ؟
جوان : نه آقا، این چه حرفیه! پول دیگر کدام است؟
کتابگذار اعظم (در حالیکه چهره اش درهم و پژمرده می شود): چه بد! می بینیم که این بار با یک نقشه حساب شده درصدد پاک کردن تمام سرنخهای طنزمان برآمده اید!!.
جوان (در حالیکه گوش خود را به گوش کتابگذار اعظم نزدیک می نماید آرام زمزمه می کند): میگویند شما کمی خطرناک هستید! زبانتان.... نه ببخشید قلمتان همچون نیش کژدم است.
کتابگذار اعظم : عجب! نه جوان اینگونه نیست! ما ضعیفتر و کوچکتر از این حرفهاییم. حالا بگوييد همسرمان کجاست؟ مشتاق دیدار وکیله الرعایا هستیم! ایشان کجا تشریف دارند جوان؟
جوان: همین اطراف هستند در حال رتق و فتق امور بودند جناب.
کتابگذار اعظم کمی به اطراف خود نگاه کرده و جوانان پر شور و شری را می بیند که مدام در حال رفت و برگشت به نقطه خاصی از ساختمان هستند که با دری از بقیه ساختمان جدا می شود . کتابگذار اعظم به دنبال یکی از آنها رفته تا شاید به دیدار همسر خود نائل شود. پس از تعقیب و گریز مختصر و عبور از پله های مخوف ساختمان و ورود به طبقه تحت الارضی سرانجام کتابگذار اعظم خود را در برابر اتاقکی می یابد که عده ای از بر و بچههای همایش در آن وول می زنند. در میان آنها چشمانش بر سيماي همسر خود، سركار وکیلهالرعایا روشن می گردد و به ناگاه و از ته دل فریادی بر می آورد : سسسسسسسسسسسسسلام بر وکییییییییییییییییییییییییییییییییله الللللللللللللللللللللرعاییییییییییا! پس از این فریاد گوش پاره کن کتابگذار اعظم، جميع موجودات موجود در آن فضا لحظهای میخکوب بر جایشان خشکیده شده و چون به خود می آیند، وکیله الرعایا را دیده که انگشت بر بینی خود نهاده و خطاب به کتابگذار اعظم نهیب می زند: چه شده است؟ چرا این جور داد می زنی؟ بدو بیا این دسته فولدرها را بردار ببر بالا که خیلی دیر شده ... بدو .... و آنگاه یک دسته فولدر به کتابگذار اعظم داده و خود نیز دسته فولدری برداشته و در میان حیرت همگی عازم طبقه همکف و محل برگزاری همایش می شوند. بعدها وکیله الرعایا اعلام نمود که آن غرفه در حقیقت اتاق مدیریت همایش بوده که تمام فعالیتهای زیرزمینی و پشت پرده همایش در آن انجام می شده است.. .!
یوم الهمایش : نیم چاشت : جلسه افتتاحیه
جناب آقای دکتر خوشبخت الممالک، رئیس همایش به پشت تریبون رفته و در حال انجام سخنرانی افتتاحیه است : ببینید دوستان رشته شما خيلي رشته خوبی است؛ رشته ای بی نظیر و معرکه که بدیلی برایش نیافتهام ولی نمی دانم چرا از هر ده دانشجوی جدیدالورودی که به این رشته می آیند نُه نفرشان به قصد انصراف نزد من می آیند و خواستار فرار از رشته هستند. ولی نگران نباشید دوستان! بنده کارم را بلدم، آنچنان مغزشان را ساخته و می سازم که تا زمانی که دکترای رشته را نگیرند ولکن رشته نشوند ..... اما دیگر دارم خسته می شوم ... یکی به دادم برسد جانم .... در ضمن سپردهایم در فرودگاههای کشور، عوامل ما بسیج شوند و در هر زمان مواردی حتی موارد مشکوک به دکترهای کتابداری و اطلاع رسانی یافتند که مدرک خود را از خارجه گرفته و قصد اقامت در کشور را دارند کَتبسته نزد ما بیاورند که به اینچنین موارد هُلویی بسیار نیازمندیم.....
پس از ایشان نوبت به سخنرانی دکتر التواریخ رسید که در این سخنرانی، ایشان تاریخ علم پزشکی را از آغاز تا انجام و بدون جا انداختن حتی یک واو به دقت نقل نمودند که این حرکت به نوبه خود واقعا ستودنی و مثال زدنی بود .
یوم الهمایش : پسا نهار : جلسه سخنرانی کتابگذار اعظم و وکیله الرعایا
کتابگذار اعظم جهت ارائه مقالت علمی خود و وکیله الرعایا به پانل رفته و وکیله الرعایا نیز جهت به نمایش درآوردن اسلایدهای پاورپوینت در پشت رایانه مستقر می گردد. کتابگذار اعظم نخست پانل داوران را زیرنظر گرفته و به اساتید موجود سلام بلند بالایی می فرستد. ناراحت الدوله که یکی از داوران موجود در پانل است به این حرکت کتابگذار اعظم اعتراض کرده و می گوید: جناب آقا از وقت شما ده دقیقه مانده است لطفا ما را بیشتر از این ناراحت نفرمائید !!!!!!!!!!!!!!!!!!!
کتابگذار اعظم (با تعجب) : ناراحت جان من که هنوز شروع نکرده ام!
شاهبداغیه بانو که از دیگر داوران موجود در پانل می باشد رو به ناراحت الدوله کرده و می گوید: جناب ناراحت الدوله، راست می گویند ایشان که هنوز شروع نکرده اند.
ناراحت الدوله (آهسته طوری که صدایش نپیچد): نه خانم، شما ایشان را نمی شناسید! ایشان یک مارمولکیست که همتا ندارد! وقتی میکروفون را می گیرد دیگر ول کن آن نیست باید از اول با ایشان سِوِر برخورد کنیم تا حساب کار دستش بیاید. می گوئید نه نگاه کنید ببینید کی تمام می کند!!!
کتابگذار اعظم گرم صحبت و سخنرانی میشود، بطوریکه نیمساعت گذشته ولی با کمال تعجب برگه اخطار یا تذکری را دریافت نمی دارد (يا للعجب !!!؟؟) . در همان حالت سخنرانی به چهره هیات داوران خیره می شود و نوعی اضطراب و حرص!! ناشناخته ای را در چهره شان مشاهده می کند. همچنین متوجه حرکت ناراحت الدوله می شود که به وی می فهماند: تموم می کنی یا تمامت کنیم ؟!!! کار بدین جا که می کشد کتابگذار اعظم دیگر ادامه را صلاح ندانسته و وارد نتیجه گیری بحث می شود و این قسمت را با عجله و تنها با صرف یک ربع دیگر !!!!!! به پایان می رساند ..................!
یوم دویم همایش : جلسه صبحگاهی : افتتاحیه
سخنران اولِ روز دویم همایش رهاخاتون از اساتید بنام کتابداری و اطلاع رسانی است که راجع به پزشکی کُل نگرسخنرانی مفصلی را ارئه می نماید. کتابگذار اعظم در طول این سخنرانی مدام در این فکر می باشد که چه جالب بود اگر به جای پزشکی کُل نگر راجع به پزشکی کَل نگر کمی توضیح داده می شد زیرا طبق آمارهای رسمی ارائه شده توسط خبرگزاری کتابگذاران ایران (خکگا ) بیش از نود درصد پزشکان سر تا سر دنیا؛ کَل، طاس و بی مو هستند که این نکته جای بسي تامل دارد. برای نمونه مدتی پیش، کتابگذار اعظم كه جهت مداوا نزد حاذق ترین طبیب پوست ولایت خویش رفته بود چون از در مطب وارد شد و چشمانش به جمال سر نازنین و کاملا عاری از موی طبیب حاذق افتاد سریعا در دلش این نکته متجلی گشت که:
کَل اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی !!!! ...
از نکات جالب توجه در هنگام برگزاری سخنرانی علمی رهاخاتون بوی دل و جگر و کبابی بود که سالن همایش را آكنده و سبب شده بود بیش از پیش بر اشتیاق دلگشنگان علم؛ مبنی بر اتمام هر چه سریعتر جلسه صبحگاهی افزوده شود. البته مشیر بانو (مجری محترمه ) به برخی حضارِ نگران، اطمینان خاطر دادند که این بو به ضرس قاطع، بوی جگر سوخته کتابداران نیست بلکه بوی مطبوع نهار ظهر شما عزیزانِ جان است .....!
یوم دویّم همایش: جلسه صبحگاهی: پیش از آغاز جلسه پرسش و پاسخ مقاله ناراحت الدوله
کتابگذار اعظم رو به ناراحت الدوله کرده و می گوید: یک پرسشی در ارتباط با مقاله شما برای ما پیش آمده است که به نظر خود ما بسیار جالب و جامع است.
ناراحت الدوله : بفرما این پرسش چیست؟
کتابگذار اعظم آهسته و درگوشی پرسش خود را برای ناراحت الدوله قرائت می کند.
ناراحت الدوله (با لبخندی ملیح) : تا حالا پرسشی بدین سادگی و بی پایگی نشنیده بودیم. اگر مردش هستید مطرحش کنید تا در پانل جوابتان را دندان شکن بدهیم.
کتابگذار اعظم (با عصبانیت) : حتما، مردش باشید و آنجا بمانید ولی بدانید که پرسشمان را بی نام و نشان می دهیم تا سوگيري حاصل نشود .....
یوم دویم همایش : جلسه صبحگاهی : جلسه پرسش و پاسخ مقاله ناراحت الدوله
خوابگزار اعظم، مدیره جلسه پرسش و پاسخ، تک تک سوالات ارسال شده را قرائت کرده و منتظر می ماند تا پاسخ های دقیق و علمی بدانها داده شود ولی طی یک حرکت بسیار مشکوک و کاملا سوگیرانه زمانیکه نوبت به سوال کتابگذار اعظم می رسد پس از قرائت سوال، آن را به دست ناراحت الدوله داده و عنوان می دارد که جناب ناراحت الدوله به دلیل کمبود وقت، شما می توانید بعد از جلسه با طراح سوال که نمی دانم کیست! گفتمانهای لازم!!!!! را در این باره انجام دهید و بدین ترتیب بود که ناراحت الدوله از یک مهلکه مسلم جان سالم بدر برد ....
همچنین در این جلسه شاهد حضور احسانالدولهي خوشسوال در محفل بودیم که جایشان در روز گذشته کاملا احساس می شد. ایشان پس از درگیری مفصل با عمرانالملّه در جلسات انجمن بر سر میکروفون، در این همایش از آنجا که برای خود رقیب قدری در این رابطه نمیدید به راحتی میکروفون سالن را از آن خود کرده و با اغلب نویسندگان مقالات پانل، دیالوگ یا همان گفتمان دونفره جالبی ترتيب داده بود. ایشان همچنین در پاسخ به اظهار نظر یکی از نویسندگان مقالات از کلمه نامانوس و فرنگی مآب “ANY WAY ” استفاده کرد که با این کارش شعور و احساسات ایرانی دوستان و سینه چاکان زبان فارسی را به طرز فجیعی مخدوش و خط خطی کرد ....خدایش حفظ نماید ...
یوم دویم همایش : جلسه صبحگاهی : هنگام استراحت و پذیرائی
کتابگذار اعظم و وکیلهالرعایا در حیاط دانشکده در حال صرف آبمیوه و کیک پذیرائی همایش هستند که به ناگاه سر و کله ریماءالدّوله فرفری پیدا میشود . ریماء الدوله پس از به جا آوردن کتابگذار اعظم به حال و احوالپرسی پرداخته و در همان اوان صحبت با عجله، خطاب به وی هشدار می دهد : زن که نگرفتی عزیز جان؟ و هنگامیکه با چهره متعجب کتابگذار اعظم رو به رو می شود ادامه می دهد: خوب شد که نگرفتی! زن برای چی میخواهی... ؟
کتابگذار اعظم که اوضاع را کمی ناجور می بیند بلافاصله صحبت ریماء الدوله را قطع کرده و با اشاره چشم و صورت وی را ساکت نموده و می گوید: پس این خانمی که می بینید در کنار من است کیست؟
ریماء الدوله منظور کتابگذار اعظم را نگرفته و باز ادامه می دهد: بله ایشان که وکیله الرعایا هستند ولی خ.. نشی زن بگیری ها! بدان خر... کردی اگر این کار را بکنی! ...
کتابگذار اعظم این بار عصبانی شده و می گوید: بابا همه فهمیدند که ما زن و شوهریم شما هنوز دارید جلوی دیدگان همسرم مرا از زن گرفتن برحذر می دارید؟!!!!! با روشن شدن موضوع و جا افتادن دوزاری، ریماء الدوله فرفری دچار شوک شدیدی شده و بلافاصله در خود احتیاج مبرمی به نوشیدن آبمیوه و خوردن کیک احساس می نماید ....................... !!!!!
یوم دویم همایش : جلسه عصرگاهی : مراسم اختتامیه
از نکات جالب توجه این اختتامیه :
· سرانجام ناراحت الدوله سنت شکنی کرد و مقام همیشگی سوم خود را با مقام اوّلی تعویض کرد که این شگفتی رسانه های داخلی و خارجی را در پی داشت .
· پس از آنکه کتابگذار اعظم تندیس سنگی مقام دومی مقاله خودشان را از دست وکیله الرعایا گرفت به ناگاه این تندیس از دست مبارک ایشان به شدت رها شد و در برابر دیدگان تمام حضار به زمین خورد و صدای مهیبی را سبب ساز شد. وی در برابر نگاههای متعجب حضار این جمله را زمزمه نمود : نگران نشوید می خواستم ببینم استحکامش چقدر است که خدا را شکر خیلی مستحکم است .... البته مشیر بانو مجری همایش هم به یاری کتابگذار اعظم آمده و عنوان داشت که این سنگ همانند یکی از آن سنگ هایی است که پیش پای کتابداران می افتد !!! ....
· در هنگام اعطای جوایز به کمیته اجرائی همایش آهنگ بسیار غمانگیزی پخش می شد که اشک همگان را درآورده بود و ما نفهميديم كه مگر جايزه دادن و گرفتن اينقدر ناراحت كننده است....؟
· پخش نماهنگهايي از برگزاری و حواشی همایش پارسال و امسال همه را میخکوب کرده و باز ما را بر این عقیدت که روز قیامت تمام اعمالمان به صورت تصویری به ما نمایش داده می شود راسخ تر نمود!
یوم سیم همایش : کارگاه آموزشی استاد حاج زین العابدین نه مراغه ای
سعادت داشتیم که در روز سیم همایش در کارگاه دوست عزیز و اندیشمندمان جناب حاج زینالعابدین نَه مراغهای حضور یابیم و استفاده وافر و حظّ کافی و بهره وافی را از مجموعه مباحث ایشان ببریم. در همين این کارگاه بود كه دو شعر، به مناسبت به ذهنمان رسید که به شرح ذیل تقدیم می گردد :
نمایه آی نمایه آی نمایه کلیدواژه همین جوری می آیه
به قربون کسی شُم مو عزیزُم که از هر چی تعلق، او رهایِه
چکیده آی چکیده آی چکیده کسی از تو فشردهتر ندیده؟
چه سخته کارِ تو، باور نداری ؟ مخم رو بین که از دستت پُکیده!
والسّلام
آذرماه 1386
کتابگذار اعظم